سلام سلام حالتون چطوره؟🤗 بعد از چندین ماه بلاخره این داستان رو نوشتم. برای کسایی که نمیدونن باید بگم من اول قصد داشتم داستان تک پارتی بنویسم و منتشرش کردم اما از اونجایی که همه گفتن ادامه بده منم تصمیم گرفتم بنویسمش📚 اگر تک پارتی این داستان رو نخوندید داخل پروفایلم هست ولی شروع داستان ربطی به تک پارتی نداره و از جای دیگه شروع میشه. بریم سراغ داستانمون😇💞
درب آسانسور باز شد. وارد راهروی ساختمان شدم و جلوی در خونه ایستادم. رمز را وارد کردم و با صدایی،درب باز شد. وارد خونه شدم.همه چراغ ها خاموش بود. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم.ساعتی که به دلیل استفاده زیاد،بند چرمش پوست پوست شده بود و از رنگ و رو افتاده بود. اما عقربه هایش کار میکردند،به معنی این بود که هنوز قابل استفاده است. ساعت ۱۰ شب بود. هیچ وقت این ساعت از شب مادر و پدرم خواب نبودند! از جلوی در حرکت کردم و وارد سالن شدم.آروم مادرم را صدا کردم تا مطمئن بشم خوابن. ناگهان صدای بوم بلندی در گوش هایم پیچید. هراسان جیغ بلندی زدم و کف دست هایم را روی گوشم گذاشتم. برق ها روشن شد و کاغذ های رنگی روی سرم ریختند. با نگاه ترسیده ام به پدر نگاه کردم که روی مبل ایستاده بود.با لبخند بزرگی از هیجان به من نگاه میکرد و قوطی بم*ب شادی در دست داشت. اون طرف مادربزرگم روی مبلی که دیوار پشتش پر از بادکنک های رنگارنگ بود نشسته بود و به حال پریشان من می خندید. مادرم با کیک تولد کوچکی،آهنگ تولد را میخواند و به سمت من میآمد. مدتی طول کشید تا مغزم تجزیه و تحلیل کند که چه اتفاقی در حال رخ دادن هست. تولدم بود و من فراموش کرده بودم. مادرم مقابلم ایستاد و کیک را جلویم گرفت. پدرم از روی مبل پایین آمد و منتظر به من نگاه میکرد.
مادربزرگ با صدای لرزانش گفت: +زودباش دختر شمع داره آب میشه. نگاهی به شمع انداختم. چه زود بزرگ شدم.حالا ۲۵ ساله شده بودم. شمع را فوت کردم. مادرم با بغلی گرم تولدم را تبریک گفت.بعد پدرم و بعد مادربزرگ را بغل کردم. کنار مادر بزرگ روی مبل نشستم. پدرم دوربین قدیمی عکاسی را روی سه پایه تنظیم کرد.دکمه عکس گرفتن را فشار داد و سریع به سمت ما دوید و روی مبل نشست. با صدای چیلیک،عکس گرفته شد. این عادت پدرم بود.تمام مناسبت ها را با دوربین قدیمی اش ثبت می کرد. بعد از عکاسی،مادر جعبه ای مربعی شکل که با کاغذ کادو پلنگ صورتی کادو شده بود را،سمت من گرفت و گفت: +تولدت مبارک دختر قشنگم.این کادو از طرف من و پدرته. نگاهی به کادو انداختم.با خنده گفتم: _من دیگه بزرگ شدم.این پلنگ صورتی برای چیه؟ پدرم دوربین عکاسی را روی میز گذاشت و گفت: +من انتخابش کردم.مگه کارتون پلنگ صورتی رو دوست نداشتی؟ خندیدم و گفتم: _حافظه خوبی داری بابا.کارتون موردعلاقه بچگیم بود. مادرم از روی تاسف سری تکان داد و اشاره کرد کادو رو باز کنم. شروع به باز کردن کادو کردم.
کاغذ کادو پلنگ صورتی را پاره کردم و درب جعبه مربعی شکل را باز کردم. چند ثانیه نگاهی به داخل جعبه انداختم. ساعت بود.ساعتی گرون قیمت از برند معروف. از خوشحالی نمیدونستم چه ری اکشنی نشون بدم. وضعیت مالی ما بد نبود.اما هزینه کردن زیاد،فقط برای یک ساعت مچی زیادی بود. با صدای مادر سرم را به سمتش چرخاندم.لبخند مهربانی روی لب داشت. +این ساعت قدیمی که خراب شده رو در بیار.خیلی وقته ازش استفاده میکنی.تو الان یکی جدید داری. ساعت قدیمی را در آوردم و ساعت جدیدم را دست کردم. زیبا بود. بلند شدم و به سمت پدر و مادرم رفتم. در آغوش گرفتمشون و کلی ازشون تشکر کردم. مادربزرگم صدایش را صاف کرد و گفت: +منم برای تو کادو آماده کردم. از بغل پدر و مادرم بیرون آمدم.چشمانم برق می زد. مادربزرگ بامزه ام برای من کادو گرفته بود؟ با خوشحالی میز جلوی مبل را دور زدم و کنار مادربزرگم نشستم. دستش را داخل جیب لباس گل گلی اش کرد و کادو ام را در دستانم گذاشت. با ذوق نگاهی به دستم انداختم. بلیط اتوبوس کادو ام چند تا بلیط اتوبوس بود. مادربزرگ گفت: +فردا برای رفتن به سر کار،با این بلیط ها برو.
مادربزرگم خیلی سال بود که تنها شده بود. وقتی ۵ ساله بودم پدربزرگ فوت کرد و مادربزرگم به تنهایی زندگی میکرد. هزینه زندگی اش را پدرم میداد.پدرم پسر بزرگ خانواده بود. از وقتی که مادر بزرگ بیمار شده،پیش ما زندگی میکنه. من او را خیلی دوست دارم.او بامزه و زنی مهربان بود. او راهم در آغوش گرفتم و روی گونه چروکیده اش را بوسیدم. مادرم میز شام را چیده بود. +زود باشید غذا یخ میکنه. دور میز جمع شده بودیم و در حال غذا خوردن بودیم. مادرم با اشاره به پدرم چیزی می گفت و پدرم به نشانه منفی سر تکون میداد. با کنجکاوی بهشون نگاه میکردم. مادرم نچی زیر لب گفت و دست از غذا خوردن برداشت. سوالی کردم: _چیزی شده؟ مادر با کمی مکث گفت: +پسر عموت داره بر میگرده. انگار منجمد شده بودم.خشکم زده بود وحرف مادرم توی سرم تکرار می شد. _پسر عمو؟ویلیام؟داره از ایتالیا برمیگرده؟ مادر با تکان سر حرفم رو تایید کرد. پدر لیوان آبش رو سر کشید و گفت: +داره میاد کارش رو اینجا شروع کنه.حتی عمو و زن عموت اینجا براش رستوران خریدن.تا وقتی رسید،زودتر کارش رو شروع کنه. مادربزرگ درحال تشویق ویلیام بود و پدرم حرف های مادرش رو تایید میکرد. میلم به غذا از بین رفته بود،نمیدونم از روی خوشحالی بود یا هیجان.اما مطمئن بودم ذوق برگشتنش رو داشتم. از مادر تشکر کردم و میز غذا رو ترک کردم.
وارد اتاق شدم و درب را بستم.هنوز صدای پدر و مادر میومد که درحال صحبت راجب ویلیام بودن. روی تخت دراز کشیدم و گوشی را روشن کردم. وارد گالری شدم و عکس های قدیمی رو نگاه میکردم. عکس برای تولد ۸ سالگی من بود. من و ویلیام پشت میز ایستاده بودیم و کلاه تولد به سر داشتیم. ویلیام دستش را پشت گردن من انداخته بود و لبخند دندون نمایی زده بود. ورق زدم. این عکس را خوب یادمه. تابستون بود و خانوادگی برای گردش به طبیعت رفته بودیم. پدر مثل همیشه با دوربین عکاسی از جمع خانوادگی عکس انداخته بود. روی تصویر خودم زوم کردم. چند شاخه گل بابونه در دست داشتم و با لپ و دماغ سرخ شده از اشک لبخند میزدم. چند لحظه قبل از عکاسی،در دشت سر سبز می دویدم که پایم به سنگ بزرگی گیر کرد و به زمین افتادم. زانویم ت*یر می کشید و از شدت درد چشمانم را بسته بودم.گریه میکردم و مادرم را صدا میکردم. منتظر رسیدن مادرم بودم که چیزی دماغم را قلقلک داد.چشمانم را باز کردم. چهره سفید رنگ پسرک در نگاهم نمایان شد. باد موهای مشکی رنگ روی پیشونی اش را تکان میداد. پشت به نور آفتاب ایستاده بود که باعث می شد انعکاس نور آفتاب از کنار چهره اش بیرون بزند.انگار که چهره اش مانند خورشید،نور می تاباند. چند شاخه گل بابونه را که در دست داشت،نزدیک دماغم گرفته بود. +خوش بو نیست؟من که بوش رو خیلی دوست دارم. روی دو زانو،کنارم نشست. دستش را روی موهایم کشید و ادامه داد: +گریه نکن. با گریه کردن چهرت زشت میشه. گل های بابونه رو در دستم گذاشت و گفت: +اینم هدیه من به دختر زشتم. با یاد خاطرات اون زمان لبخندی بزرگ زدم. همبازی بچگی من،پسرک مو مشکی من،حالا بزرگ شده بود. عکس بعدی را ورق زدم. ناگهان لبخند روی لبانم خشک شد. آخرین عکسی که ازش داشتم. عکس داخل فرودگاه گرفته شده بود.یه سلفی از ویلیام و من. از آخرین باری که دیده بودمش،۹ سال گذشته. یعنی چهره اش تغییر کرده؟ یعنی بزرگ تر شده؟ هنوز مثل بچگی بی پرواست؟ اصلا هنوز منو یادشه؟ روی تخت غلطی زدم. ۹ سال بی خبری...... ۹ سال انتظار...... و حالا تمام انتظار هایم به پایان رسیده بود.انگار زندگی ام بوی خوشبختی گرفته بود. با لبخند کمرنگ روی لبانم،پلک هایم را بستم و به استقبال خواب رفتم.
عالییی خواستار پارت بعدی
حتما قشنگم منتظرش باش❤🩹
عالیییی 👏🏻🍓✨
در انتظار پارت های بعد
مرسی قشنگم که بهم انرژی ادامه دادن میدی
بالاخره اسم پسرک مو مشکی رو فهمیدیممم😭
خسته نباشییی🌸 خیلی قشنگ و جذاب بود.
از اون جایی که پارت اول رو یادمه یک چیزایی حدس میزنم ولی دوست دارم ادامش. و بخونم💕
وای مرسی از نظرات قشنگی که برام میزاری🥺💐🎀
زیبا و قشنگ و پرستیدنی 🛐🛐🛐🛐🛐خیلی قشنگ بود دست به قلمت عالیهه اصلااا
وای مرسی قشنگمممم🫂💖
واقعا بهم انرژی برای ادامه دادن دادی⭐
بوس بهت
خیلی زیبا بود😭🌌
خسته نباشی🍃🌅
مرسی عزیزمممم🥺💞