سلام به همگی💙✨ خوبین خوشین سلامتین؟🌸 توی این پست میخوام داستان رستوران بدشانسی ها که نوشته خودمه رو بهتون نشون بدم🤓🎀
باران آرامی روی خیابانهای سنگفرش شهر «بلومویل» میبارید. چراغ مغازهها یکییکی روشن میشدند و بوی نان تازه در کوچهها میپیچید. ✨ اما در آخر خیابان «چریلین» یک رستوران قدیمی سالها بود که ساکت ایستاده بود... روی تابلوی چوبی بالای در نوشته شده بود: آشپزخانهی اِولین «غذاهایی که هرگز فراموش نمیکنید» البته هیچکس نمیدانست این جمله تعریف است یا یک هشدار...
اِما بلِیک جلوی در رستوران ایستاده بود. یک دسته کلید در دستش بود و به ساختمان قدیمی نگاه میکرد. «خب اِما... فقط یک رستورانه. نه قلعهی ترسناک، نه جای جادویی، نه چیزی عجیب...» همان لحظه... یک گربهی سیاه از پنجره بیرون پرید و با صدای بلند میو کرد. اِما چند ثانیه به گربه خیره شد. «باشه... شاید یکم عجیب باشه.»
اِما کلید را داخل قفل چرخاند. جیییییغ... صدای در تمام رستوران خالی را پر کرد. داخل رستوران همهچیز مثل گذشته بود: میزهای چوبی، چراغهای قدیمی، ظرفهای رنگی و قفسهای پر از وسایل آشپزی. 🍴 اما روی پیشخوان... یک چیز جدید وجود داشت. 📕 یک دفترچهی قرمز.
اِما دفترچه را برداشت. روی جلد نوشته شده بود: «برای کسی که جرئت باز کردن دوبارهی این رستوران را دارد.» اِما لبخند زد. «مادربزرگ... حتی وقتی اینجا نیستی هم دوست داری آدمها رو کنجکاو کنی؟» اما درست قبل از اینکه دفترچه را باز کند... صدایی از پشت سر آمد: «اگر جای تو بودم، اول اون رو نمیخوندم.»
اِما سریع برگشت. پسری با یک کلاه آشپزی بزرگ و یک جعبه مواد غذایی جلوی در ایستاده بود. «تو کی هستی؟» پسر لبخند زد. «لئو مارتین. آشپز جدیدت.» اِما چند لحظه ساکت ماند. «من که هنوز کسی استخدام نکردم...»
لئو شانه بالا انداخت. «میدونم. ولی شنیدم این رستوران دوباره باز شده... و شنیدم غذاهاش معمولی نیستن.» اِما خندید. «غذا فقط غذاست.» لئو آرام به آشپزخانه نگاه کرد. «امیدوارم همینطور باشه...» چون او چیزی دربارهی گذشتهی این رستوران شنیده بود... چیزی که اِما هنوز نمیدانست.
اِما دفترچهی قرمز را روی میز گذاشت. «خب، اول باید رستوران رو تمیز کنیم. بعد غذا درست میکنیم.» لئو با اعتمادبهنفس گفت: «نگران نباش! من بهترین آشپزم!» همان لحظه یک قاشق از دستش افتاد. 🥄 تق! اِما نگاهش کرد. «بهترین آشپز؟» لئو گفت: «خب... بهترین آشپزِ بعد از خوردن صبحانه!»
لئو به فر نگاه کرد. «خب... شاید فر قدیمیه؟» ناگهان صدایی از داخل آشپزخانه آمد: تق... تق... اِما و لئو آرام به هم نگاه کردند. گربهی سیاه روی پیشخوان پرید و به فر خیره شد. لئو گفت: «فکر کنم رستورانت یکم... شخصیت داره.»
چند دقیقه بعد، اولین پیتزای رستوران آماده شد. اِما با خوشحالی گفت: «خب، اولین غذای آشپزخانهی اِولین! » اما ناگهان... 🍕 پیتزا از روی بشقاب بلند شد! لئو: «...» اِما: «...» پیتزا شروع کرد به حرکت کردن و از آشپزخانه بیرون رفت! چون اولین پیتزایی که قرار بود پخته شود... قرار نبود روی بشقاب بماند. ادامه دارد...
نخست لایک کامنت و مشاهده
جالب و جذاب بود
تو چطوری با یک روز قدمت ۸تا پست داری؟
بسیار عالی بود آفرین
^_________^
جالب بودددد 👌🏻✨
انتظار داشتم ترسناک باشه و وقتی دیدم نیست خوشحال شدم 🧚🏻♀
خیلی عالییی بود🤍
فقط یه سوال ژانر اصلیش چیه؟ تا اینجا حس کردم دارک فانتزی و کمدی
خوشحالم که خوشت اومده💞✨
ژانر داستان کمدی و ماجراجویی هست🌸💫