نام کتاب: دوغ مرموز-قسمت دوم نویسنده: کاربر دوغ مرموز موضوع: طنز انتشارات: دسته داستان تستچی قیمت: ۱۰۰،۰۰۰،۰۰۰ (رایگان برای کاربران تستچی)
بیبوبَبو...بیبو... بله. این صدای آمبولانس است. همان آمبولانسی که سوشی را با بیشترین سرعت ممکن به بیمارستان میبرد. همانی که وَن بزرگ غذا ها پشت سرش حرکت میکند. -دیبدمنی! گاز بده! سیب زمینی سرخ کرده(ملقب به دیبدمنی)ون را میراند. -بیشتر از این نمیتونم. دوست دارین ما رو هم سوار آمبولانس کنن و ببرن؟ هات داگ میگوید:"باشه، ولی یه ذره بیشتر گاز بده." دیبدمنی چشم هایش را میچرخاند و به هات داگ چشم غره میرود. اما در اخر، پایش را بیشتر روی گاز فشار میدهد. کمی بعد آمبولانس و غذا ها به بیمارستان میرسند. -بالاخره رسیدیم! ظاهرا سوشی به هوش امده و حالش خیلی بهتر است. چون دو پرستار نسبتا جوان،(جوجه و کباب نسبتا تازه)دستان سوشی را میگیرند و سوشی بدون نیاز به برانکارد یا ویلچیر، با پاهای خودش به سمت در بیمارستان حرکت میکند. غذا ها هم خیلی سریع از وَن پیاده میشوند و با داد و فریاد هایی مثل"سوشی!" و یا "سوشی، خوبی؟" به سمت بیمارستان میدوند.
کمی بعد، سوشی و غذاها وارد بیمارستان میشوند و جوجه و کباب از آن ها میخواهند منتظر بمانند تا با دکتر دربارهی شرایط سوشی صحبت کنند. بالاخره سوشی فرصت میکند با غذاها حرف بزند:"ایقایق بوقبوق ایق!" دیبدمنی و قورمهسبزی با نگرانی به هم نگاه میکنند و همزمان میپرسند:"چی؟!" غذاها با تعجب به سوشی نگاه میکنند تا ببینند چرا به زبان ایقبوقی صحبت میکند. سوشی ادامه میدهد:ایقبیق بوقبوقی!" بعد با نگاهی وحشتزده رو به غذا ها میگوید:"یوقبوقبوقیییییییییی!" -سوشی؟چرا به زبون ایقبوقی حرف میزنی؟ -سوشی، ما ایق بوقی نیستیم، ما دلورودستانیایم! هر لحظه که میگذرد، صورت سوشی وحشتردهتر و ترسیدهتر میشود:"ایقباقبقققققققققق!" -حتما توی هتل اتفاق وحشتناکی افتاده! -اره!وگرنه انقدر وحشتزده نبود! غذاها میخواهند به سوشی چیزی بگویند که کباب در اتاق را باز میکند و میگوید:"سوشی جان. بفرما داخل. دکتر منتظرته." سوشی میگوید:"بق؟" -گفتم دکتر منتظرته -بق؟! کباب با نگرانی چیزی در گوش جوجه میگوید. بعد هردو سرشان را تکان میدهند و همزمان دست های سوشی را میگیرند و او را به اتاق دکتر میبرند. در با صدایی بلند کوبیده میشود. بوریتو میگوید:"اون نمیفهمه ما دلورودستانی ها چی میگیم." -اره! انگار زبون مادریشو فراموش کرده. -محض اطلاعت زبون مادریش ژاپنیه. -نخیر. ژاپنی رو از دولینگو یاد گرفته. -که چی؟! هرچی باشه ژاپنیه. -چه فرقی داره؟ غذا ها مشغول بحث کردن میشوند و زمان به سرعت میگذرد.
کمی بعد،در اتاق دکتر باز میشود و دکتری پیر(بشقاب سبزیجات کهنه)وارد سالن میشود. بشقاب سبزیجات کپکش را میخاراند و با صورتی غمگین و کمی خجالتی میگوید:"متاسفانه دوغ مرموز یه دوغ معمولی نبوده، یه دوغ شویدی بوده!"غذاها با نگرانی به یکدیگر نگاه میکنند. بشقاب سبزیجات ادامه میدهد:"سوشی به شوید آلرژی داره. ظاهرا اتاقی که دوغ مرموز شب توش خوابیده پر شده از شوید و باعث شده حال سوشی بد بشه. قبل از این که سوشی بیاد پیش شما و غش کنه، با دوغ مرموز به زبون ایقبوقی صحبت کرده، و چون ایقبوقی آخرین زبونی بوده که قبل از غش کردن ازش استفاده کرده، زبون های دیگه رو فراموش کرده و حالا فقط ایقبوقی بلده." -ولی...ولی...نمیشه! -متاسفانه. ولی سوشی هیچ وقت زبون دلورودستانی و ژاپنی رو دوباره یادش نمیاد.
-یک ساعت بعد- سوشی فردا صبح از بیمارستان مرخص میشود. البته حالا هم که در بیمارستان است حال بدی ندارد و بشقاب سبزیجات فقط برای احتیاط تصمیم گرفت او را در بیمارستان بستری کند. غذا ها در دور هم جمع شدهاند و صحبت میکنند. ساندویچ کالباس میگوید:"صورت سوشی رو دیدین؟ تو عمرم هیچ کس رو انقدر وحشتزده ندیده بودم!" -اره همبرگر گفت:"این نشون میده توی هتل اتفاق وحشتناکی افتاده!" -یعنی میگین دوغ مرموز خطرناکه؟ پیتزا گفت:"باید بریم هتل و ببینیم چه اتفاقی افتاده!" پاستا گفت:"این میتونه خیلی خطرناک باشه!" -تا به هتل نریم و با چشمای خودمون نبینیم اونجا داره چه اتفاقی میفته نمیفهمیم چی منتظرمونه. -منتظرمونه؟ -اره! اگه دوغ مرموز یه نقشه خطرناک کشیده باشه چی؟! دیبدمنی گفت:"اره. باید قبل از اینکه غذا های بیشتری راهی بیمارستان بشن بریم هتل و ببینیم چه خبره." در نهایت، همهی غذا ها به این نتیجه رسیدند که رفتن به هتل بهترین تصمیم است.
غذاها سوال وَن شدند، اما این بار جوجه چینی پشت فرمان نشست. هتل نزدیک بود و غذاها خیلی زود به هتل رسیدند. غذاها با ترس و لرز وارد هتل شدند. -دیبدمنی، اول تو برو. -نه اول خودت برو. -اصلا مرغ سوخاری اول بره. -من چرا؟!خودت برو آب دوغ خیار! -خیلی خب! باشه! آب دوغ خیار دکمه آسانسور را زد. در آسانسور باز شد و آب دوغ خیار با دست و پاهای لرزان جلو تر از همه وارد آسانسور شد. غذای های دیگر هم پشت سرش وارد آسانسور شدند. آسانسور با سرعت کم به سمت طبقه پنجم حرکت کرد. -بچه ها. مطمئنین تصمیم درست رو گرفتیم؟ هیچ کس جواب نداد. همه ساکت بودند. انگار همه از تصمیمشان پشیمان بودند. در نهایت آسانسور ایستاد و درها باز شدند و آن موقع بود که غذاها چیزی را دیدند که نباید میدیدند. -بچه ها. فکر کنم بدبخت شدیم.
قسمت سوم هم ساخته شد و تو صف بررسیه😁
First?
اولین لاسک و کامنتتت
عالی بودددددد
حتما ادامه اش بدهههه
مرسییی😭⭐🤍حتمااا😁
لوووطططفاااااااا پارت بعععععددددددییییییییی، پلییییززززززز🥺
ساختم ولی تو صف بررسیههه😭⭐🤍
عالی ، گشنم شد 😂🥺
خودمم دلم هات داگ خواست😭⭐🤍
عالی بود 💘😭
مرسییی⭐🤍
وایییی🤣 نایس👌
مرسییی😂⭐🤍
پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد
تو صف بررسیههه😭⭐🤍
عالیییی بودد منتظر پارت بعد هستم😝💓
مرسییی تو صف بررسیه😭🤍
عالی بود
مرسییی⭐🤍