سلاممم...اومدم پارتت دووو
میگویم : من ؟؟ به چی احتیاج دارم ؟؟ پیرزن لبخند مرموزانه ای میزند و مکعب نورانی را به که به رنگ زرد در آمده در دستم میگزارد میگوید : اسمش توراسه ....یه نوع نجات دهنده..و..بنظرم بهتره ...تو صاحبش باشی یورا ...با این ... یعنی با توراس ...میتونی سارام رو نجات بدی ( لحظه ای خون به مغزم نمیرسد ، با این میتوانم سارام را نجات دهم؟ اسم در چشمانم جمع میشود ...رو به پیرزن میگویم :) ممنونم اجوما ( زن میانسال به کره ای ) ( و سریع شروع به دویدن میکنم ...پیرزن گیری میگوید اما توجهی بهش نمیکنم ....چه گفته بود ؟؟ هشدار ؟ راز ؟ برایم مهم نیست ...سریع از چهار راه رد میشوم و شانه ام به چند نفر میخورد ، جلوی خیابان می ایستد و منتظر تاکسی میشوم ، فایده ای ندارد، تا آنجا میدوم ، فقط باید قبل از شروع مراسم به س.رد خانه برسم، ولی ، فکر نکنم امروز روز خوبی برای اینکار باشد ، حداقل نه الان ،
چون ، آه ، انگار زمان لحظه ای متوقف میشود ولی متاسفانه دوباره به کار می افتد، چراغ قرمز است ، اهمیتی نمیدهم، ولی ، کاش اهمیت میدادم، چون دیگر دیر شده ، خoنی روی زمین افتادم ، کاش به حرف پیرزن گوش میدادم ، چون....
چون به محض اینکه درباره هوشیاری ام را در بیمارستان به دست می آورم ، خودم را نمیبینم ،،،، خودم را نمیبینم کاش به حرف پیرزن گوش داده بودم ...
از دید سوم شخص : بعد از دویدن یورا ، پیرزن میگوید : یورا ، وایسا ، تو نمیدون- ...اما دیگر دیر شده بود و صدای پیرزن به یورا نمیرسید ، پیرزن زیر لب میگوید : قوانینی وجود داشت که اگر ندونی تو رو به دردسر میندازه
افسانه ی توراس : در هزاران سال قبل ، زمانی که انسان ها به روستا ها حمله میکردند و آن ها را میکشت.ند ...مردی به نام نیک توراس ، مخفیانه یه روستا های آتش زده میرفت و وضعیت را میسنجید ، روزی آنقدر از این کار آزرده شد که تصمیم گرفت به جنگ با آن قوم ها برود ، ولی حتی یک مادان هم میدانست برنده ی این جنگ کیست، پس به فکری افتاد ، فکری که نسل به نسل منتقل شد و به بزرگترین اختراع بشر تبدیل شد ، وسیله ای که جان انسان ها را دوباره به کار می اندازد، ولی ...هیچ وقت ....کسی نفهمید ...توراس چگونه درست شد ....چون.....ساختن این وسیله ....از دست هیچکس ....بجز نیک ...بر نمی آمد ....
نظرات بازدیدکنندگان (0)