سلام اکلیلی های من✨️🌸 چطورین؟ هانامین هستم و اومدم با پارت دوم داستان جدیدم😅💖 خیلی خوشحالم که پارت اول رو دوست داشتن و واقعا از کسای یکه حمایت کردن بینهایت ممنونم..🫂💓🌸✨️ لطفا از پارت دوم هم حمایت کنید..🌸✨️😭
کیتی!... پیس...کیتی!) با صدای تسا به اومدم. سرم رو بلند کردم و قیافه وحشت زده تسا اولین چیزی بود که توجهام رو به خودش جلب کرد..سرم رو چرخوندم و بلههه.... ( ببین کی اینجاست؟! اندرو،پسر مض/خرف کلاس . امروز چی میخوای؟ نکنه دلت برای مامانت تنگ شده و میخوای من بهش زنگ بزنم؟؟) ( به خاطر همینه که همه روا/نی و چن/دش صدات میکنن.) از این پوزخند مسخرهاش که فکر میکنه برنده ماجراس مت/نفرم. ناگهان صندلی رو عقب کشید و کنارم نشست. خودم رو مشغول جداکردن نخودفرنگی ها از غذام کردم تا بلند بشه و بره ولی اندرو پررو تر از این حرفاست. (خب کیتی.. خبر داری تم تولد جک هالووینه؟ از اونجایی که تولدش امروزه از بچه های کلاس دعوت کرده که بریم خونهشون و گفته باید لباس های ترسناک بپوشیم و مثل روا/نی ها و دیو/ونه ها رفتار کنیم. اولش نمیخواست تو رو دعوت کنه.....) بهم نزدیکتر شد ( منم بهش گفتم مگه رو/انیتر و دیوو/نهتر از تو هم داریم ؟صورت یخی.)
و بعدش همون پوزخند مض/خرف. درسته صورت یخی لقبی که بچه های مدرسه برام گذاشتن، از اونجایی که هیچ دردی رو احساس نمیکنم بهم این لقب رو دادن. همش به خاطر یه اتفاق مس/خره که توی گذشته افتاده.... سرم رو به طرفش برگردوندم و بهش نزدیک شدم(این عالیه. برای خوشگذرونی های موردعلاقه ام کجا بهتر از یه تولد با تم ترسناک؟) وقتی توی چشماش زل زدم موج ترس و وحشت از چشماش سرازیر بود. سریع از روی صندلی بلند شد( تو واقعا دیو/ونه ای کیتی جونز!) لبخندی زدم( از تعریفت ممنونم.) اندرو سرش رو برگردوند و رفت. به تسا نگاه کردم. برام سوال بود چرا تمام این مدت حرفی نزده. حالا فهمیدم کم مونده بود از ترس و اضطراب سکته کنه.
زنگ خونه: (کیتی واقعا میخوای به اون مهمونی بری؟ تو که میدونی چرا باهات اینجوری رفتار میکنن. چرا میاوای بیشتر خودت رو توی دردسر بندازی؟) به ساعت گوشیم نگاه کردم هنوز ۴ ساعت برای رفتن به تولد وقت داشتم.( تسا.. بلاخره یه روزی همشون میفهمن که نباید باهام اینجوری رفتار کنن... و اون روزه که قول میدم خودم رو تغییر بدم و دیگه عیجب رفتار نکنم.) (یه روز؟ کی؟ اون روز کی میاد که تو دست از این کلهشق بازیهات دست برداری؟) لبخندی بهش زدم( نمیدونم... شایدهمین امروز.) ____________________________________ کلاه هودی مشکیم رو بیشتر جلو کشیدم .. میخواستم تا حد ممکن از دیدن این آدمهای مس/خره که بدون هیچ نگرانی و دغدغه ای مشغول خوشگذرونی هستن جلوگیری کنم. از صدای خنده،آهنگ،مهمونی،ظرف هیا پر از غذا و آدم ها متن/فرم . (اوه.. سلام.. شما کی هستید؟ تا حالا ندیدمتون، دوست جک هستید؟)
سرم رو بلند کردم و قیافه خندان و خوشحال یه زن رو به روم بود. موهای مشکیش مثل پرهای کلاغ میدرخشیدن. (مامان.....) جک بود که به سمت من و این خانم میومد. پس این خانم مادر جکه. خوش مشخص هم هست، واقعا شبیه هم هستن. همون رنگ پوست و همون رنگ مو. (مامان.. اینجا چیکار میکنی؟ مگه نگفتم پیش دوستام باش؟) ( این چه حرفیه جک؟ خب ای دخترم دوستته دیگه.) وقتی نگاهش به من افتاد سرجاش خشکش زد انگار تا اون لحظه اصلا من رو ندیده بود. ( مامان این همون کیتی جونزی هست که بهت گفتم. این دختر همون رو/انی مدرسه است. اندور لع/نتی بیخودی دعوتش کرده.)
وقتی اون زن این حرف ها رو شنید از جا پیرد و بهم نگاه کرد. معلوم نیست چی از من به مادرش گفته که انقدر ازم میترسه. البته من مشکلی ندارم. ناگهان زن برگشت و از روی میز به بشقاب میوه و یه چا/قو بهم داد. دستاش میلرزیدن. با صدایی که ترس توش موج میزد گفت( ای وای! ببخشید که نشناختمت. بیا... فعلا اینا رو بخور.) بعد دست پسرش رو گرفت و ازم دور شد. روی صندلی نشستم و بشقاب رو روی پاهام گذاشتم که اندرو از راه رسید. ( سلام... چطوری؟ بهت خوش میگذره عیجب و غریب؟) سرم رو پایین بردم تا کمتر با این آدم چشم تو چشم بشم. اصلا حوصله اش رو نداشتم. چند دقیقه فقط سکوت بود. (میگم... چرا از من بدت میاد؟) صداش تغییر کرده بود دیگه خبری از اون پسر شیطون و اعصابخردکن نبود. سرم رو بلند کردم( همونجوری که تو من رو رو/انی میدونی.)
چندثانیه بهش زل زدم که ناگهان صدای گریه یه بچه فضای کل مهمونی رو پر کرد. مادر جک رو دیدم که هراسان از آشپزخونه پیرون اومد و وارد پذیرایی شد. (چی شده؟) ( چیزی نیست مامان. این خواهر کوچولو ما هم انگار لجش گرفته.) دختر گریه اش رو قورت داد( مامان،داداشی رو صورت همه نقاشی ترسناک کشیده اما الان میگه برای من رو نمیکنه.) ( خب جک چرا صورتش رو نقاشی نمیکنی؟) ( آخه مامان گیر داده که با قرمز براش بکشم ولی رنگ قرمزمون تموم شده قبول نمیکنه یه رنگ دیگه بکشم.) در تمام این مدت مشغول تماشا کردنشون بودم. خنده ام گرفت( واقعا بچه ها به خاطر چه چیزهایی گریه میکنن.) اندرو با ناراحتی گفت( خب مشکلش چیه؟) از جام بلند شدم و ظرف میوه رو روی میز گذاشتم و چا/قو رو برداشتم. با دقت به لبه تیز و براقش خیره شدم. صدای میلرزید(هی..ت..ت..تو.. میخوای چیکار کنی؟) لبخندی زدم( مگه نگفتن رنگ قرمزشون تموم شد؟)
عوای آخرش نه😰
هنوز منو نشناختی.😏
یه کاری میکنم سر پایان هر پارت دهنتون باز بمونه😂😂🤣
خیلی وحشتناک شد اندروی بدبخت بیچاره
داستان هات عالیییین ، قلمت خیلییییییی خوبه😭💗✨
من که عاشق شونممممم✨💗😭😭😭
وایییییی قربونت برمممم مننننننن😭😭😭🌸💖💖✨✨🫂🫂آخه شما چقدر مهربونید💓💓🥹🥹🥹
شما مهربون تریییییییی عزیزدلممممم✨💗🤗😭
منتظر قسمت بعد هستم
ممنونمممم.. حتما میزارمش🌸💖✨
دروغ نگم خییییلی کنجکاو شدم
خیلی خوشحالم 😭🌸✨
حتما پارت سوم رو به زودی میزارم✨
بذاااار حتمااااا منتظرم