ادامه داستان
کلاس تاریخ که تمام شد، زنگ خورد و همه تقریباً همزمان از جا بلند شدند. آقای وِس کتابش را بست و از کلاس بیرون رفت و چند ثانیه بعد، راهرو دوباره پر شد از صدای قدمها و حرف زدن بچهها. زنگ بعدی ریاضی بود. من ریاضی را دوست نداشتم. ریاضی هم ظاهراً علاقهای به من نداشت. رابطهمان سالها بود که همینطور سرد و رسمی ادامه داشت. آقای کِیل وارد شد، حضور و غیاب کرد و شروع کرد به نوشتن روی تخته. من هم سعی کردم گوش بدهم. واقعاً سعی کردم. هفت دقیقه بعد فهمیدم دیگر هیچچیز نمیفهمم. به دفترم نگاه کردم. بالای صفحه یک مسئله نوشته بودم و زیرش سه خط کشیده بودم. خط اول جواب نداشت. خط دوم هم نداشت. خط سوم را برای این کشیده بودم که وانمود کنم هنوز دارم فکر میکنم. اِدِن آرام گفت: «حلش کردی؟» گفتم: «دارم بهش فرصت میدم خودش رو حل کنه.» اِدِن خندید. چند دقیقه بعد آقای کِیل از کنارم رد شد، به صفحه نگاه کرد و گفت: «جِست، این جواب نیست.» گفتم: «میدونم.» «پس چرا نوشتی؟» به عددها نگاه کردم. «برای اینکه صفحه خالی نباشه.» آقای کِیل چند ثانیه نگاهم کرد و رفت. فکر کنم ناامید شده بود. حق هم داشت. وقتی زنگ خورد، اولین نفری بودم که از کلاس بیرون رفتم. حیاط بوی پاییز میداد. برگهای زرد کنار دیوار جمع شده بودند و چند نفر فوتبال بازی میکردند. اِدِن روی نیمکت نشسته بود و ساندویچش را میخورد. کنارش نشستم. چند دقیقه دربارهی هیچ چیز خاصی حرف نزدیم. این یکی از چیزهایی بود که دربارهی اِدِن دوست داشتم. لازم نبود همیشه چیزی برای گفتن داشته باشیم.
اما چشمم دوباره افتاد به رِی. کنار چند نفر ایستاده بود. رِی از آن آدمهایی بود که تقریباً همیشه میدانست با هرکس چطور رفتار کند. با معلمها مؤدب بود، با بچهها راحت حرف میزد و اگر کسی چیزی لازم داشت، معمولاً کمک میکرد. اگر قرار بود آدمها را فقط با چیزی که جلوی ما نشان میدهند قضاوت کنیم، رِی احتمالاً آدم خیلی خوبی بود. اما روز قبل، چیز دیگری دیده بودم. معاون مدرسه از کنارشان رد شده بود و رِی با احترام سلام کرده بود. چند لحظه بعد، وقتی معاون دور شده بود، رِی دربارهی یکی از بچهها حرفی زده بود که چندان دوستانه به نظر نمیرسید. اِدِن متوجه نگاه من شد. گفت: «باز داری رِی رو بررسی میکنی؟» «بررسی نمیکنم.» «پس؟» «فقط دارم نگاه میکنم.» اِدِن ساندویچش را پایین آورد. «تو هیچوقت فقط نگاه نمیکنی.» خواستم بگویم اشتباه میکند. ولی نکرد. چون واقعاً همینطور بود. من به آدمها نگاه میکردم، اما نگاه کردن برایم هیچوقت فقط نگاه کردن نبود. یک نفر اخم میکرد و من دنبال دلیلش میگشتم. یکی میخندید و فکر میکردم واقعاً خوشحال است یا فقط نمیخواهد ناراحتیاش معلوم شود. یکی ساکت میشد و ذهن من بلافاصله برای سکوتش داستان میساخت. گاهی فکر میکردم این یعنی من آدم دقیقی هستم. اما شاید فقط آدمی بودم که از «نمیدانم» خوشش نمیآمد. چون وقتی دربارهی دلیل رفتار کسی چیزی نمیدانستم، ذهنم خودش یک دلیل میساخت. بعد، عجیبترین قسمت ماجرا این بود که چند دقیقه بعد، همان حدس تبدیل میشد به چیزی شبیه واقعیت. اول میگفتم: «شاید ناراحت باشه.» بعد: «احتمالاً ناراحته.» و اگر زیاد به آن فکر میکردم، آخرش میرسیدم به: «معلومه که ناراحته.» در حالی که هیچکس به من چیزی نگفته بود. شاید آدمها را همیشه با چیزهایی که میبینیم قضاوت نمیکنیم. گاهی آنها را با چیزهایی که خودمان به ندیدهها اضافه میکنیم قضاوت میکنیم. به رِی نگاه کردم. شاید او دورو بود. شاید هم نبود. من فقط یک تکه از رفتار او را دیده بودم. ولی مغزم داشت از همان یک تکه، یک آدم کامل میساخت.
اِدِن گفت: «چی شد؟» گفتم: «فکر کنم رِی دوروئه.» اِدِن کمی مکث کرد. «فکر میکنی؟» «آره.» «یا میدونی؟» نگاهش کردم. فرق این دو تا سؤال سادهتر از چیزی بود که فکر میکردم. گفتم: «فکر میکنم.» اِدِن شانه بالا انداخت. «پس فعلاً همون فکرته.» بعد دوباره مشغول ساندویچش شد. همین. نه بحثی کرد، نه مخالفتی. اما جملهاش در ذهنم ماند. «فقط فکرته.» شاید خیلی از چیزهایی که دربارهی آدمها میدانستم، در واقع فقط فکر خودم بود. بعد از مدرسه، من و مِیا تا سر خیابان با هم رفتیم. وسط راه گفتم: «به نظرت رِی آدم خوبیه؟» مِیا گفت: «نمیدونم.» «ولی همه دوستش دارن.» «خب؟» «پس حتماً آدم خوبیه؟» مِیا نگاهم کرد. «تو چرا باید برای آدمها نمره تعیین کنی؟» «نمیکنم.» «داری میکنی.» حرفش را جواب ندادم. چون شاید داشت راست میگفت. مِیا چند قدم جلوتر رفت و گفت: «یه چیزایی دربارهی یه نفر میفهمیم. فقط هیچوقت همهچیز رو نمیفهمیم.» این جمله را قبلاً هم شنیده بودم، ولی آن روز برای اولین بار جدی به آن فکر کردم. شاید شناختن یک آدم شبیه خواندن یک کتاب نبود که آخرش به صفحهی آخر برسی و بفهمی شخصیت اصلی دقیقاً چه جور آدمی است. آدمها پایان مشخصی نداشتند. هر روز چیزی میگفتند که روز قبل نگفته بودند. گاهی خودشان هم نمیدانستند چرا کاری را انجام دادهاند. پس چطور من میتوانستم با چند دقیقه نگاه کردن به یک نفر، دربارهی تمام شخصیتش مطمئن باشم؟ نمیتوانستم. حداقل نباید میتوانستم. اما ذهنم هنوز دوست داشت جواب داشته باشد.
شب، سر میز شام، زندگی طبق معمول خیلی مهمتر از فلسفه بود. مایا داشت دربارهی تکلیف علومش اعتراض میکرد، بابا دربارهی چیزی که سر کار اتفاق افتاده بود حرف میزد و مامان سعی میکرد همزمان غذا بخورد و جواب هر دویمان را بدهد. من بیشتر گوش میدادم. به اینکه بابا وقتی خسته است چطور حرف میزند. به اینکه مامان وقتی حوصله ندارد، چطور جملههایش کوتاه میشود. به اینکه مایا وقتی چیزی میخواهد، ناگهان مهربانتر از همیشه میشود. بعد به خودم فکر کردم. من هم با آدمهای مختلف، رفتارهای مختلفی داشتم. جلوی آقای کِیل سعی میکردم جدی باشم. جلوی اِدِن راحتتر بودم. جلوی مایا بیشتر شوخی میکردم. پس کدامشان «جِست واقعی» بود؟ هیچکدام؟ همهشان؟ شاید آدمها یک شخصیت ثابت نداشتند. شاید هرکس با هر آدم دیگری، بخش متفاوتی از خودش را نشان میداد. و شاید این به معنی دورویی نبود. شاید فقط یعنی هیچکس آنقدر ساده نیست که بتواند همیشه خودش را در یک شکل نگه دارد. دفترم را باز کردم. نوشتم: «آدمها چند نفرند؟» چند لحظه نگاهش کردم. بعد زیرش نوشتم: «یا یک نفرند که برای هرکس، یک جور دیده میشوند؟» این بار جواب ندادم. فقط نقطهای آخر جمله گذاشتم. صبح روز بعد، قبل از شروع کلاس، رِی کنار میزم آمد. گفت جزوهی تاریخم را لازم دارد. جزوه را به او دادم. تشکر کرد و رفت. چند قدم دور شد، بعد برگشت. «راستی، دیروز یه جوری نگام میکردی. چیزی شده بود؟» برای یک لحظه نمیدانستم چه بگویم. «نه. هیچی.» لبخند زد و رفت. من به پشت سرش نگاه کردم. همان آدم بود. همان لبخند. همان رفتار آرام. اما حالا یک چیز فرق کرده بود. من دیگر مطمئن نبودم چیزی که دیدهام، تمام داستان باشد. شاید رِی آدم خوبی بود. شاید هم نبود. شاید هر دو. ولی یک چیز را میدانستم. من دربارهی او چیز زیادی نمیدانستم. و شاید اولین قدم برای شناختن آدمها، همین بود: قبول کنیم که هنوز نمیشناسیمشان.
فصل سوم — آدمی که نبود من یک نفر را میشناختم که هیچوقت وجود نداشت. البته آن موقع این را نمیدانستم. هر روز میدیدمش. با او حرف میزدم، رفتارهایش را میدیدم و حتی دربارهاش نظر داشتم. برای خودم تقریباً مطمئن بودم که میدانم چه جور آدمی است. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت: من هیچوقت واقعاً او را نشناخته بودم. چیزی که میشناختم، تصویری بود که از او در ذهن خودم ساخته بودم. و بدتر اینکه، هرچه بیشتر به آن تصویر فکر میکردم، بیشتر شبیه یک آدم واقعی میشد. آنقدر واقعی که دیگر نمیتوانستم بفهمم کدام قسمت را خودش ساخته و کدام قسمت را من. آن روز هنوز نمیدانستم قرار است یکی از سادهترین اتفاقهای زندگیام، این تصویر را خراب کند. ولی قرار بود خرابش کند.
پارت دیگه ترو خداااا
عاااا دمت گرم پارت دیگه اش و لطفاااا