جِست یه پسر چهاردهسالهست؛ معمولی، کنجکاو و کمی زیادی اهل فکر کردن. او به چیزهایی توجه میکنه که خیلیها راحت از کنارشون میگذرن؛ یک نگاه، یک حرف، یک رفتار ساده. اما وقتی شروع میکنه به دنبال کردن همین جزئیات، زندگی معمولیاش کمکم پر از سؤالهایی میشه که جواب دادن به بعضیهاشون اصلاً راحت نیست. شاید آدمها همیشه اون چیزی نباشن که به نظر میرسن.
هفت سالم بود که تصمیم گرفتم جوکر بشم. من و مایا روی مبل نشسته بودیم و «شوالیه تاریکی» میدیدیم. مایا عاشق بتمن بود. آنقدر که اگر خود بتمن از صفحهی تلویزیون بیرون میآمد، احتمالاً قبل از اینکه فرار کند از او امضا میگرفت. من هم اول طرف بتمن بودم. تا وقتی جوکر آمد. چند دقیقه که گذشت، فهمیدم بیشتر از بتمن حواسم به اوست. مایا گفت: «این یارو بده.» گفتم: «میدونم.» «پس چرا دوستش داری؟» «چون جالبه.» «بتمن جالبتره.» «چرا؟» «چون بتمنه.» خیلی قانعکننده بود. ولی من هنوز جوکر را ترجیح میدادم. نه به خاطر کارهایی که میکرد. آن قسمت اصلاً جالب نبود. چیزی که دوست داشتم، طرز فکرش بود. انگار همیشه از یک زاویهی دیگر به آدمها نگاه میکرد. چیزهایی را میدید که بقیه نمیدیدند و دربارهی چیزهایی سؤال میکرد که همه قبولشان کرده بودند. من هم همین مشکل را داشتم. البته مشکل من این بود که نهایتاً با سؤالهایم معلمها را کلافه میکردم. مایا گفت: «تو شبیه جوکر نیستی.» گفتم: «از کجا میدونی؟» «چون تو از پس گلدون اتاقت هم برنمیای.» «اون ربطی نداره.» «داره.» جوابی نداشتم. پس رفتم سراغ کشوی مامان. رژ لبش را برداشتم. بعد رفتم آشپزخانه و آرد آوردم. چند دقیقه بعد جلوی آینه ایستاده بودم. صورت سفید. لبهای قرمز. موهای سبز. خودم را نگاه کردم. «عالیه.» مایا وارد اتاق شد. نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «تو چرا شبیه نونی؟» «جوکر شدم.» «نه.» «چرا؟» «چون جوکر نیستی.» «هستم.» مایا برگشت سمت در. «مامان!» عملیات تمام شد.
هفت سال بعد، ساعت هفت و بیست دقیقهی یک صبح معمولی، دوباره داشتم دربارهی یک تصمیم مهم فکر میکردم. کفشهایم را عوض کنم یا نه؟ به پای چپم نگاه کردم. مشکی. به پای راستم نگاه کردم. قهوهای. به ساعت نگاه کردم. هفت و بیست دقیقه. مدرسه هفت و چهل شروع میشد. «عالی.» سه دقیقه وقت داشتم کفشها را عوض کنم و بعد پانزده دقیقه راه بروم. یا همینها را بپوشم و امیدوار باشم کسی متوجه نشود. گزینهی دوم خیلی بهتر بود. مایا از راهرو رد شد. نگاهش افتاد به کفشها. «قشنگه.» «ممنون.» دو قدم رفت. ایستاد. برگشت. «جدی؟» «چی؟» «این دوتا؟» به پاهایم نگاه کردم. «صبح عجله داشتم.» مایا خندید. «تو حتی وقتی عجله نداری هم عجیبی.» «صبح بخیر به تو هم.» از اتاق بیرون آمدم. مامان در آشپزخانه بود و بابا پشت میز نشسته بود. مامان گفت: «صبحانه.» «وقت ندارم.» «پس چرا هنوز اینجایی؟» نشستم. بابا نگاهی به کفشهایم انداخت. «امروز کفشهات با هم قهرن؟» «صبح عجله داشتم.» «این جواب قبلاً هم استفاده شد.» «جواب خوبیه.» مایا روبهرویم نشست. «من شیشونیم بیدار شدم.» «تبریک میگم.» «خودم.» «تبریک دوباره.» «تو نمیتونی؟» «نه.» «چرا؟» «استعدادش رو ندارم.» بابا خندید. مامان گفت: «خیلی خوب. استعدادت رو بعداً پیدا کن. الان صبحانه بخور.» نان را برداشتم و از خانه زدم بیرون. راه مدرسه حدود پانزده دقیقه بود. اگر میدویدم، ده دقیقه. من نمیدویدم. حداقل معمولاً.
آن روز مجبور شدم. در مدرسه را که رد کردم، صدای زنگ تقریباً همزمان بلند شد. «لعنتی.» دویدم. اِدِن از کنارم رد شد و گفت: «بالاخره تصمیم گرفتی ورزشکار بشی؟» «خفه شو.» «کفشهاتم باهات موافق نیستن.» «اِدِن!» خندید و جلو زد. وارد راهرو شدم. لئو از آن طرف داد زد: «جِست! کفشهات رو—» «نگو!» «ولی هنوز چیزی نگفتم!» «چشات گفت.» مِیا کنار در کلاس ایستاده بود. یک نگاه به کفشهایم انداخت و گفت: «واقعاً؟» «صبح عجله داشتم.» «این سومین باره که امروز اینو میگی.» «چون جواب خوبیه.» «جواب درست نیست.» «ولی خوبه.» زنگ دوم خورد. همه ریختند داخل کلاس. من هم پریدم روی صندلیام و درست همان لحظه آقای وِس وارد شد. کتابش را گذاشت روی میز. «صبح بخیر.» چند نفر جواب دادند. من هنوز داشتم نفسنفس میزدم. آقای وِس نگاهی به من انداخت. «جِست، دویدی؟» گفتم: «نه.» اِدِن از کنارم گفت: «دوید.» آقای وِس ابرو بالا انداخت. «پس چرا؟» به کفشهایم نگاه کردم. «شرایط اضطراری بود.» لئو خندید. آقای وِس سرش را تکان داد. «بسیار خوب. امروز دربارهی آدریان کِر صحبت میکنیم.» اسمش را روی تخته نوشت. سیاستمدار. نویسنده. یکی از شخصیتهای تأثیرگذار دورهی صنعتی اِلارا. چند تاریخ هم زیر اسمش نوشت. بعد گفت: «او یکی از تأثیرگذارترین افراد زمان خودش بود.» دستم را بالا بردم.
آقای وِس نگاهم کرد. «جِست؟» گفتم: «از کجا میفهمیم؟» «چه چیزی را؟» «اینکه تأثیرگذار بوده.» آقای وِس گفت: «اسناد تاریخی، تصمیمهایی که گرفته، نوشتههایی که از او باقی مانده و اتفاقاتی که بعد از آن رخ داده.» گفتم: «ولی اینا فقط چیزهاییه که ازش باقی مونده.» چند نفر برگشتند طرفم. مِیا گفت: «خب؟» گفتم: «شاید خودش یه چیز دیگه بوده.» آقای وِس چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «ممکنه.» گچ را برداشت و برگشت سمت تخته. «به همین دلیل تاریخ همیشه کامل نیست.» من به تخته خیره شدم. ما دربارهی آدمی حرف میزدیم که سالها پیش زندگی کرده بود و حالا چند خط در یک کتاب، قرار بود تمام چیزی باشد که ما از او میدانستیم. شاید آقای وِس درست میگفت. شاید تاریخ همیشه کامل نبود. و شاید شناختن آدمهایی که هر روز کنارمان بودند هم آنقدرها ساده نبود. زنگ خورد. اِدِن کیفش را برداشت. «بریم.» گفتم: «کجا؟» «تفریح، نابغه.» «آهان.» بلند شدم و دنبالش رفتم. هنوز نمیدانستم اولین باری که دربارهی یک آدم اشتباه قضاوت میکنم، خیلی نزدیکتر از چیزی است که فکر میکنم.
چقدر خفن
جالب بود ادامه بدهههه
ممنونم
منتشر شد
ای بابا این زورو باز گم شد🤧
زورو کیه؟
بررسی کردم
نه من موهای سبزش رو بخاطر جوکر انتخاب کردم