سلام به ادامه رمان پسرماه خوش اومدین^-^
از زبان میا: یهو یه صدایی از سمت سالن اومد. میا: هان؟ چی بود؟ دستم رو شستم و آروم از آشپزخونه بیرون اومدم. همهجا ساکت بود. میا: الی؟ تویی؟ صدایی نیومد. آروم رفتم سمت سالن که دیدم یه گلدون روی زمین افتاده و آبش ریخته. میا: ای بابااا 😑 خم شدم گلدون رو بردارم که یهو صدای در ورودی اومد. میا: الان دیگه کیه؟ رفتم سمت در و دیدم آقای لوکاسه. میا: سلام آقای لوکاس. لوکاس: سلام میا، الیزا کجاست؟ میا: رفته دوش بگیره. لوکاس: باشه، وقتی اومد بهش بگو فردا صبح باید باهام بیاد بیرون. میا: چشم. لوکاس رفت سمت اتاقش. همون لحظه الیزا از پلهها اومد پایین.
الی: میااا من اومدم. میا: آقای لوکاس گفت فردا صبح باید باهاش بری بیرون. الی: اوکی... راستی چی شده بود؟ صدای افتادن چیزی شنیدم. میا: هیچی، گلدون افتاده بود. الی: عه... باشه. بعد از چند دقیقه هر دو برگشتیم آشپزخونه تا شام رو آماده کنیم. شب شده بود. میا: الی، من یه کم میرم پشتبوم. الی: باز میخوای با پسرماه حرف بزنی؟ 😏 میا: اِ... نه بابا! یعنی... آره خب 😐😂 الی: باشه، فقط این دفعه تا صبح اونجا نمونه! میا: قول میدم 😭😂 آروم رفتم پشتبوم و روی همون جای همیشگی نشستم. چند دقیقه گذشت. میا: پس کجا مونده؟ یه صدای آروم از پشت سرم اومد: پسرماه: منتظر کسی بودین؟
میا سریع برگشت. میا: بالاخره اومدی! پسرماه: مگه قرار بود نیام؟ میا: خب دیروز سه ساعت منتظرم گذاشتی 😑 پسرماه: هنوز ناراحتی؟ میا: یکم. پسرماه: خب... معذرت میخوام. میا: این دفعه قبول شد 😌 پسرماه نشست کنار دیوار و یه کیف کوچیک رو گذاشت کنارش. میا: اون چیه؟ پسرماه: کتاب. میا: وااای آوردی؟! پسرماه: مگه نگفتم میارم؟ میا با ذوق کیف رو گرفت. میا: پس امشب درس میخونیم؟! پسرماه: آره، ولی اول باید ببینم اصلاً چیزی بلدی یا نه. میا: اِ یعنی بهم شک داری؟ 😑 نویسنده: پسرماه با حالت تاکیدی گفت نه (یعنی اره). میا: خیلی بیادبی. پسرماه: ممنون 🤡 میا: این تعریف نبودا! نویسنده: پسرماه لبخند ملایمی تو صورت سرد جدیش نقش بست:)) نویسنده: و از نظر میا این خیره کننده ترین لبخندی بود که از طرف یه پسر دیده.
چند دقیقه بعد کتاب رو باز کرد و شروع کرد به توضیح دادن. میا اولش کمی گیج شده بود، ولی هرچی بیشتر توضیح میداد، بهتر متوجه میشدم. میا: وای... فکر کنم فهمیدم! پسرماه: دیدی؟ پس اونقدرها هم که میگفتی «مخم کار نمیکنه» نیست. میا: من همچین چیزی نگفتم! 😑 پسرماه: خودت گفتی. میا: خب... شاید یکم گفتم. هر دو خندیدیم. چند ساعت بعد، کتاب رو بستم. میا: فکر کنم برای امشب کافیه. پسرماه: آره، دیگه چشات داره بسته میشه. میا: نه بابا... همون لحظه خمیازه کشیدم. پسرماه: معلومه 😂 میا: خب شاید یکم خوابم میاد. پسرماه: برو بخواب. میا: تو چی؟ پسرماه: منم یکم دیگه میرم. میا: باشه...
پسرماه: مواظب خودت باش. میا لبخند زد و از پلهها پایین رفت. پسرماه چند لحظه به رفتنش نگاه کرد. پسرماه: این دختر واقعاً عجیبه... بعد کتابهاشو جمع کرد و از پشتبوم رفت. اما از طبقهی وسط، پشت یکی از پنجرهها، سایهی یه نفر دیده میشد که تمام مدت به پشتبوم نگاه میکرد. پرده آروم کنار رفت و اون شخص با یه نیشخند زیر لب گفت: «داره جالب میشه...»
خیلی قشنگه
عالی بود🤌🤝
قربونت برم✨🌸🥲
قشنگ بود
موفق باشی ❤🫶🏻
مرسی فداتشم