سلام امیدوارم خوشتون بیاد مشکلی داشت بگید ممنون میشم
میا درحالی که می خواد برگرده بره متوجه میشه چیزی دسته شو گرفته یهو هینی٬ کوچیکه میکشه و روشو برمیگردونه تا ببینه چیه! میا؛وقتی سرمو چرخوندم ناگهان چشمم به دوتا تیله آبی افتاد.. چقدر قشنگه چقدر آبیهههه فک کن توش شاید بشه غرق شد واییی من شنا بلد نیستم:) همینجوری درحال تحلیل کردن چشاش بودم که؛ اهم اهم چشامو لازم دارم- میا با این حرف پسرماه به خودش میاد و نگاهش و ازش میدضده منم دستمو لازم دارم- (با سر به دستش اشاره می کنه) اوه شرمنده - (دستشو ول میکنه و روی بلندی دیوار میشینه) عیبی نداره٬ دیگه کم کم داشتم فکر میکردم نمیای!- متاسفم... میا:متاسفم؟؟؟ پسره الله اکبر =-= منو دوساعته اینجا کاشته اون وقت فقط متاسفم؟ خاک تو سره منه اصکل کنن دلم به چی خوشه!؟ میا؛اوکیه مهم نیس.. پسرماه:بسملا از گوشای میا داشت دود بلندمیشد🤣💀 چه بامزه چقدر دلم میخواد اون بینی کوچولو شو بگشم پسرماه-خب حالا چه کنیم؟
میا درحالی که لباسشو مرتب میکرد تکیه داد به دیوار و سرشو به چپ و راست تکان داد و گفت؛ م؛نمیدونم- پ؛خب از خودت بگو- م؛چی بگم- پ ؛اسم٬سن٬شغل٬ادرس.. م ؛مگه مصاحبه اس؟😂- پ ؛نه خب بگو دیگه م ؛اوکی میا ۱۶ ندارم ولی اگه پیدا کنم خوب میشه ادرس هم که اینجاست- پ :خوبه مدرسه چی م ؛نمیرم... دلم نمی خواست بهش بگم من خیلی دوست دارم ولی به اصطلاح پدر و مادرم نمیزارن.:) ولی نمیتونم نشون بدم من ضعیفم!- پ : چرا؟! خودت نخواستی ؟ م ؛اره تقریبا اخه زیاد موخم کار نمیکنه🫠 (پسرماه که متوجه میشه میا نمی خواد راجب این قضیه صحبت کنه حرف و سعی میکنه عوض کنه) پ؛اهاا روحیه ولی اگه خواستی میتونم کمکت کنم- م :واقعاا پ :البته اگه بخوای فردا شب کتابام رو میارم م ؛اره البته اگه مشکلی نداره (پسرماه که از ذوق زدگی میا تعجب کرده بود باخودش گفت:امکان نداره این دختر درس خوان نباشه! پس چرا گفت نخواسته؟) پ ؛اوکیه دفتر داری ؟ (م ؛ حالا چطور بگم هیچی ندارم) م ؛ اهم خبببب چیزه... داشتمااا ولی چون استفاده نمیکردم دادم به یکی از دوستام(دروقگو هم خودتونیددد🙄🤡) پسر ماه با بی تفاوتی :مشکلی نیست من همه چی میارم- م :ممنونم تو زحمت افتادی- پ :نه باو مشکلی نیس - و تا ۳صبح نشستن از هر دری حرف زدن بیشتر میا حرف زد تا پسرماه اون فقط راجب اینکه تا حالا با چند نفر بوده اینکه یه ماهه تازه تموم کردن(اشاره به کلارا یادتونه به خاطر خیانط کآت کردن) و اینکه اونم ۱۶ سالشه و چند ماه از میا بزرگتره و یه خواهر بزرگتر داره و راجب علایقش گفت٬ ولی میا بزنم به تخته از علایقش از علایقش که هنره بیشتر و از خانوادش(البته جز اینکه ازیتش میکنند) و از دوست جدیدش و... گفت خلاصه
رینگ رینگ رینگگگگ میا پاشو میااااااا- ها چیه جنگه؟ می خوام بخوابمممم- بسملا ساعت هفت ۵دیقه اس علااا- یاخداااا - میا یهو میره و میبینه الیزا آماده مدرسه رفتنه یه نگا به خودش میکنه؛ موهای ژولیده یغه کج شده چشای پف کرده.. اه. همش تقصیر این پصره بودا اگه تا اون موقع شب منو به حرف نميگرفت خواب نمیموندم عاااا نه تقصیر اون بیچاره چیه تقصیر خودم بود یعنی(یه لحظه اینوریه یه لحظه اونوری) م؛سلام صبح بخیر عزیزم- الی ؛صبح بخیر من دارم میرم مدرسه چون گفته بودی صبح ها زود بیدار میشی خواستم بیدارت کنم ولی ماشالله خوابت خیلی سنگینه😂- م :ببخشید عزیزم ازیتت کردم.؛) الی؛ نباو این چه حرفیه من رفتم و درحالی که درو میبستم خدافظی کرد.. بعد از رفتن الی میا پاشد رفت لباس عوض کرد موهای بلنده شو که دیگه تقریبا تا پایین کمرش میرسید رو شونه زد و بافت و رفت سرویس مسواک و... انجام داد اومد بیرون میا زیاد اهل آرایش نیست چون عقیده داره نباید قیافه واقعیش رو قایم کنه چه زشت چه زیبا این قیافه واقعیشه.؛) حالا پیش به سوی آشپز خانه»»» ویل پسرم ویللل پاشو مدرست دیر شد هوم بیدار..م- ویلللل- باشه مامان پاشدم- و پتو رو با یه حرکت از خودش دور کرد و پاشد مادر ویل: من میرم صبحونه تو حاضر کنم زود بیا- ویل درحالی که در سرویس رو میبست گقت:باشه- تو آینه به خودش نگاه کرد موهای بهم ریخته چشای قرمز لباسای چروکیده اه بازم هیچی پیدا نکردم با اینکه کل شب بیدار بودم تو مدارک شرکت هم چیزی نبود (شرکت ساخت و ساز بابای ویل) اصن ربطی به شرکت نداشت ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه بلاخره پیداش میکنم بلاخره باید یه سرنخی پیدا بشه.. واللل- اومدم مامان- الیزا هعی زندگی و باش خدایا کاش منم یکیو داشتم بعد مدرسه میومد دنبالم خوشبخال شون (درحال نگاه کردن دخترایی که با خانوادشون میرن) دستشو برد طرف جیبش و دستبند چشم نظر آبی رنگش که تنها یاد گاری از خانوادش بود رو بیرون اورد.. تنها چیزی منو به شما وصل کرده این دستبنده،یعنی هیچ وقت دنبالم نگشتن؟ خانم مری(رییس پرورش گاه) میگفت یه پسر جوون تقریبا۱۷ یا۱۸ منو برده اونجا و گفته:من این دخترو درحالی که کالسکه اش داشت از بالای خیابون با سرعت میومد پایین پیدا کردم مثل اینکه جک نزده بودن سعی کردم خانوادشو پیدا کنم ولی مثل اینکه زیادی دور شده منم اوردمش پیش شما
مری: تو خیلی بامزه بودی تو اون لباسای خوشگل گلگلی و کفشای عروسکی وقتی نگات کردم قند تو دلم آب شد من تو رو بردم پیش پلیس ولی چون نه اسمی نه آدرسی جز یه دستبند چشم نظر آبی داشتی نتونستن چیزی پیدا کنن گفتن گزارش مینویسن و اعلامیه میزنن به دیوار منم اسم و آدرس پرورشگاه رو دادم بهشون و تو رو اوردم پرورشگاه ولی خبری نشد روزها گذشت یه هفته گذشت که خبری نشد و تو بی قراری میکردی رفتم ایستگاه پلیس ولی دیدم اون ایستگاه به دلیل آتیش سوزی پلمپ شده متاسفانه دیگه نمیدونستم چیکار کنم جز اینکه تو رو بیارم پیش خودم و بزرگت کنم خانم مری به من خیلی لطف داشت که تا ۱۵سالگی منو پیش خودش نگه داشت و من نمی خواستم بیشتر بهش زحمت بدم یادمه وقتی گفتم آدرس خانوادم رو اینجا پیدا کردم و می خوام بیام پیششون چقدر خوشحال شد و منو چجوری بقل کرد ولی متاسفانه من فقط می خواستم رو پای خودم وایسم و خوشحالم که همچین جای خوبی کار پیدا کردم- همینطور که داشت با دستبندش ور میرفت خورد به چیزی و دستبند افتاد سرش و بالا اوردم تا ببینه کیه که دید یه پسر با چشای سبز و موهای قهوه ای جلوش چسبیده انگار ۱۷ یا۱۸سالش هست ویل: حواستو جمع کن خانوم کوچولو- الی: من حواسم هست شما جلو تو نگاه کن - و شروع به گشتن دنبال دستبند کرد ویل تعجب کرد از این همه لجبازی الی و خم شد و دستبند رو برداشت بهش نگاه کرد آشنا بود و گفت: دنبال این میگردی؟
الی: بده اون ماله منه -وبا یه حرکت دستبند رو قاپید ویل؛ باشه بابا نخوردمش که این دوتا درحال بحث کردن بودن که یهو یه صدایی اومد سلام عزیزم - الی سرش و چرخوند و با دیدن میا تعجب کرد و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟- میا:همینطور که جلوتر میومد گفت: هیچی داشتم یکم واسه شام خرید میکردم گفتم بیام دنبالت باهم بریم- الی یهو دلش رفت واسه این همه مهربونی میا و گفت مرسی- سلام بانو- میا با تعجب به پشت سر الی نگاه کرد.اصن متوجه ویل نشده بود! میا:سلام شما اینجا چیکار میکنید ؟- ویل:چقدر رسمی تو دختر هیچی راه خونه مون این طرفیه داشتم رفتم که ایشون خورد به من- میا: اما چیزی تون که نشد ویل:نه بابا (ویل می خواست راجب خواهرش از از میا بپرسه یه شکی تو دلش بود که فک میکرد شاید میا چیزی بدونه یا حتی اون خودش باشه) الی:مامان بابات چیزی که نگفتن- (و با این حرف ویل فهمید که نه اشتباه فکر کرده) میا:نه چرا چیزی بگن اومدم خرید سر راه تو رو دیدم بعدشم باهم اومدیم خونه چطوره؟ الی_نایس- ویل:خب خانوم من باید برم دیگه- میا:بابت دفع پیش بازم ممنونم اون دفع درست تشکری نکردم - ویل:خواهش بابا کاری نکردم بازم همو میبینیم و خودشو خم کرد و تو چشای میا نگاه کرد و گفت؛ خدافظ بانو.؛) و رفت میا و الی هم رفتن به سمت خونه و میا همه ماجرا رو واسه الی تعریف کرد.. وقتی رسیدن خونه الی رفت دوش بگیره میا هم تو آشپز خونه بود که یهو یه صدایی اومد...
فرصت
خسته نباشی❤🌸 خیلی خوشگل بود 🌸
به زیبایی شما نمیرسه😚
چرا امتیاز زدی برام:)
حمایت!
پستت خیلی فرح بخش بود بازم درست کن حتمااا
مرسییی ممنونممم
عزیزی
عالییی بود
حمایت حمایت !
پستت زیبا بود خسته نباشی
مرسییی