این داستان واقعیه و علی سورنا هم ی آهنگ ازش داره 😊
روستایی وجود داشته توی شهر داراب توی استان فارس. روستای داراب جایی بسیار بد آب هوا و خشک بوده این روستا بعد از مدت ها تلاش مردم بارور میشه و سر سبز میشه. بعد از گذشت مدتی مردم های شهر (سرمایه دار ها) به روستای داراب میان کد خدای روستای داراب بسیار علاقه زیادی به خانواده خودش داشت و دخترش که اسمش مریم بود رو خیلی دوست داشت. مریم از بچی عاشـ.ـق گل بافی و قالی بافی بود و همیشه دوست داشت بدونه که بیرون داراب چخبره و بره دنیا رو بگرده و همه چیز رو از نزدیک لـ.ـمس کنه
مرد سرمایه دار پسر قد بلند و زیبایی داشت و بخاطر تفاوتی که با بقیه پسر های که داخل داراب بودن داشت خیلی از دختر های داراب عاشـ.ـق و دل باخته پسر سرمایه دار شده بودن یه روز که مریم در حال بافتن قالی بود مردمی که از شهر اومده بودن به منزل کدخدا میان و پسر کد خدا مریم رو میبینه و جـ.ـذب سادگی و زیبایی مریم میشه فردای آن روز پسر سرمایه دار به منزل کدخدا میاد و از کدخدا میخواد مریم برای پسر سرمایه دار قالی بزرگی ببافه مریم از این موضوع خوشحال میشه و به سرعت شروع به بافت قالی قرمز رنگی میکنه
روزی که قالی تموم میشه و پسر سرمایه دار دوباره به خانه کدخدا میاد تا قالی که مریم درست کرده بود رو ببینه وقتی با مریم درحال صحبت بود مریم از پسر سرمایه دار میخواد که از بیرون داراب برای مریم تعریف کنه و درباره جاهای دیدنی که رفته براش بگه ولی پسر سرمایه دار که ذهنش همیشه درگیر لکنت حرف های مریم بود دستش رو سمت مریم میبره و به مریم پیشنهاد بیشرمانه ای رو میده و از مریم میخواد که شالی قرمزی که روی موهاش هست رو دربیاره تا بتونه موهای مریم رو ببینه اما مریم ناراحت و عصبی میشه و پسر سرمایه دار رو هل میده و بهش میگه دست به من نزن من فقط از تو خواستم که از بیرون داراب برای من تعریف کنی
پسر سرمایه دار دستش رو دسمت موهای مریم میبره و چند تا از تار موهای مریم رو میکشه و به مریم میگه اگه تو راضی نشی که شال تو دربیاری من اینو به کدخدا میدم و بهش میگه این موهای مریمه و روی قالی قرمزی که داخل اتاق هست پیدا کردم مریم به پسر سرمایه دار میگه هرکاری که میخوای انجام بدی انجام بده خانواده من به من اعتماد دارن و بیشتر از چشم هاشون حرف من رو قبول دارن کسی حرف تو رو باور نمیکنه...
پسر سرمایه دار فردای آن روز میره پیش کدخدا و موهای مریم رو نشون میده و میگه من اینا رو روی فرش قرمزی که مریم در حال بافتن اون هست پیدا کردم. کدخدا تعجب میکنه و موها رو با شرمندگی از پسر میگیره و میره خونه و به مادر مریم میگه مادر مریم شروع به گریه میکنه و خواهر مریم میاد و میپرسه چی شده که مریم صدای گریه های مادرش رو میشنوه و با نگرانی میاد و میپرسه مامان چرا گریه میکنی کدخدا میشینه و به مریم میگه تقصیر من چی بود من چیکار کردم که آبروی من رو داخل ده بردی و دیگه حرفای من برای کسی اهمیتی نداره الان همه فهمیدن ما باید از داراب بریم بخاطر تو.
مریم با چشم های پر از اشک به مادرش میگه مامان دامن من پاکه من کاری نکردم چرا حرف من رو باور نمیکنین اما مادر مریم بخاطر شوکی که بهش وارد شده بود نمیتونسته خودش رو کنترل کنه و کدخدا بخاطر سن بالای که داشت نمیتونست این فشار این مشکل رو تحمل کنه و از هوش رفت و افتاد روی همون قالی قرمزی که مریم برای پسر سرمایه دار بافته بود.
طبیب داراب وقتی میاد میبینه کدخدا روی قالی افتاده و به سرعت میاد و شروع به چک کردن نبض کدخدا میکنه و میبینه که کدخدا نبض نداره و بخاطر فشار زیادی که بهش وارد شده بود هوش خودش رو از دست داده بود
مریم بخاطر این مشکل خودش رو مقصر میدونه و نمیتونسته خودش رو ببخشه و همچنین بخاطر غم بزرگی که به خودش و خانواده خودش داده بود تصمیم میگیره که از داراب بخاطر همیشه بره و دیگه برنگرده. مریم فردای آن روز از داراب میره و دیگه هیچوقت برنمیگرده
من اهنگش رو شنیدم داستان های دیگه هم داره،اوناروهم شنیدی؟خیلی دردناکه):
اره ولی این واقعیه توی آهنگ میگه که میره به همه حقیقت رو میگه ولی در واقع روستا رو ترک میکنه 💔
بعدش واسه همیشه میره؟
واقعیه؟
آره داستان واقعیه.
اره میره داستان کوتاه است دیگه هم داره و آخرش رو گاهی تغییر میدن ولی اصلیه همینه میره و دیگه هم خبری ازش نیست
داری میگی داستان مریم واقعیه؟
اره خب😊
قلبم💔
وای🥲
خیلی خم انگیزه 😢
خم انگیز!!
🙇🏻انگیز
هوشمندانه اس
🙇🏻انگیز
😂