دروددد🧚🏻♀️ به داستان بنده خوش اومدید💞 ببخشید که دیر شد💔 نظراتتون و حتماااا برام بنویسید✋🏻
آیدا گوشی را پایین آورد. چند ثانیه به مهتاب نگاه کرد. ـ این پیام رو همون آدم فرستاده... مهتاب پرسید: ـ از کجا مطمئنی؟ آیدا کاغذی را که هنوز داخل جیبش بود بیرون آورد. ـ چون فقط من و تو از ساعت ۳:۲۰ خبر داشتیم. مهتاب کاغذ را گرفت و دوباره نوشته را خواند. ـ پس باید بفهمیم ساعت ۳:۲۰ چی قراره اتفاق بیفته. آیدا سرش را تکان داد. اما یک سؤال هنوز ذهنش را مشغول کرده بود. اگر فرستنده میخواست کمکشان کند، چرا خودش را نشان نمیداد؟ و اگر قصدش چیز دیگری بود... چرا آنها را به طبقه دوم میفرستاد؟
بعد از تعطیلی مدرسه، آیدا و مهتاب تصمیم گرفتند فعلاً دربارهی پیام با کسی حرف نزنند. اما ساعت ۳:۱۵، وقتی داشتند از پلهها پایین میآمدند، صدای باز شدن درِ دفتر مدیر را شنیدند. هر دو ناخودآگاه ایستادند. خانم مرادی از دفتر بیرون آمد و یک پوشهی ضخیم در دست داشت. وقتی آنها را دید، لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ هنوز مدرسهاین؟ مهتاب سریع جواب داد: ـ بله خانم، داشتیم میرفتیم.خانم مرادی سر تکان داد و از کنارشان رد شد. اما درست قبل از اینکه از پلهها پایین برود، پوشه از دستش افتاد. چند برگه روی زمین پخش شد. آیدا خم شد تا کمکش کند. یکی از برگهها را برداشت... و همان لحظه خشکش زد. بالای برگه نوشته شده بود: «کلاس ششم ب ـ ساعت ۳:۲۰» آیدا به مهتاب نگاه کرد.خانم مرادی سریع برگه را از دستش گرفت. ـ ممنونم عزیزم. بعد بدون هیچ توضیحی برگهها را جمع کرد و رفت. آیدا چند ثانیه همانجا ایستاد. مهتاب آرام گفت: ـ آیدا... ـ میدونم. هر دو به ساعتی که بالای راهرو بود نگاه کردند. ۳:۱۹ فقط یک دقیقه مانده بود.
ثانیهشمار آرام جلو میرفت. ۳:۱۹:۳۰ مهتاب زیر لب گفت: ـ به نظرت صبر کنیم ببینیم چی میشه؟ آیدا هنوز به راهروی خالی نگاه میکرد. ـ آره... ولی از اینجا تکون نمیخوریم. چند ثانیه بعد، ساعت به ۳:۲۰ رسید. هیچ اتفاقی نیفتاد. نه صدایی، نه پیامی، نه کسی که از راهرو رد شود. مهتاب نفسش را بیرون داد.دیدی؟ هیچی نشد. آیدا میخواست جواب بدهد که صدای تق کوچکی از پایین راهرو آمد. هر دو برگشتند. درِ یکی از کلاسهای خالی، که تا چند لحظه قبل بسته بود، حالا کمی باز شده بود. مهتاب آهسته گفت: ـ این در... باز بود؟ آیدا سرش را تکان داد. ـ نه.آنها آرام به سمت کلاس رفتند. روی میز اول، یک پاکت سفید قرار داشت. روی پاکت فقط یک اسم نوشته شده بود:«آیدا» آیدا دستش را جلو برد. همان لحظه گوشیاش لرزید. پیام ناشناس: «هر چیزی که داخل پاکت میبینی، باور نکن.»
آیدا دستش را متوقف کرد. مهتاب پرسید: ـ چی نوشته؟ آیدا صفحهی گوشی را به او نشان داد. هر دو چند لحظه به پاکت خیره ماندند. حالا سؤال این بود: اگر نباید چیزی را که داخل پاکت است باور کنند، پس چرا کسی آن را برای آیدا گذاشته بود؟ ـــــــــــــــ آیدا بالاخره پاکت را برداشت. داخلش فقط یک عکس بود. عکس همان کلاس، اما مربوط به سال قبل. آیدا به صورت بچهها نگاه کرد. یکی از دانشآموزها با خودکار خط خورده بود. مهتاب آرام گفت: ـ چرا فقط صورت اون رو خط زدن؟ آیدا عکس را برگرداند. پشت عکس نوشته شده بود: «این نفر، اولین کسی بود که فهمید بازی واقعی نیست.»
آیدا دوباره به عکس نگاه کرد. ـ سارا... این اسم رو جایی شنیدم. مهتاب سریع گفت: ـ منم. آیدا سرش را بالا آورد. ـ کِی؟ مهتاب چند لحظه فکر کرد. ـ همون روز اول که دربارهی بچههای پارسال حرف زدیم... اسم یکی از اون دوتا سارا بود. آیدا عکس را محکمتر در دست گرفت.مهتاب چند لحظه فکر کرد. ـ همون روز اول که دربارهی بچههای پارسال حرف زدیم... اسم یکی از اون دوتا سارا بود. آیدا عکس را محکمتر در دست گرفت. پس این همان دختری بود که اولین بار فهمیده بود ماجرا یک بازی ساده نیست. اما یک سؤال هنوز باقی مانده بود: اگر سارا فهمیده بود، چرا دیگر هیچوقت به مدرسه برنگشت؟
در انتظار پارت بعد..
عالییییی🛐🛐🛐
سریع پارت های بعد رو بزارر
عالییی خسته نباشی
من اینجا دارم از کنجکاوی می.میرم
پارت بعدی رو زودتر بنویس
واییییی چه جالب ولی اونی که پیام میداد گفته بود باور نکنن پس چرا اونا باور کردن...؟
تو ادامه داستان متوجه میشید☠
عالییی و هیجانییی
عاااااالی بود🤩🤩
p آخر بود؟
نه...
وای خیلییی عالی بوددددددددددددددددد
عالییی بودد خسته نباشی 💖💖💖
عالیییی
عالیییییی