...
«اگر باران بودی» گفت: «اگر باران بودم، دوستم داشتی؟» گفتم: «آره.» «حتی وقتی همه از من فرار میکردن؟» «آن وقت من زیر باران میایستادم.» «اگر خیس میشدی؟» «لباسم خشک میشد.» «اگر سردت میشد؟» «چای درست میکردم.» خندید. «اگر آنقدر میباریدم که همهچیز را خراب کنم چی؟» نگاهش کردم. «آن وقت از تو میترسیدم.» ساکت شد. «پس هنوز هم دوستم داشتی؟» «آره.» «چطور میشه هم از چیزی ترسید و هم دوستش داشت؟» گفتم: «همانطور که آدم از دریا میترسد، ولی باز هم غروب را روی آب تماشا میکند.» باران آرامتر شد. پرسید: «اگر یک روز دیگر نباریدم چی؟» گفتم: «منتظرت میماندم.» «اگر هیچوقت برنگشتم؟» «زمین خشک میشد.» «و تو؟» لبخند زدم. «من هم.» «از بیبارانی؟» «نه.» «پس از چی؟» گفتم: «از اینکه دیگر چیزی نبود که وقتی دلم گرفت، صدایش را پشت پنجره بشنوم.» باران دوباره شروع شد. این بار آرام. خیلی آرام. و من فهمیدم: بعضی آدمها شبیه باراناند؛ وقتی میآیند، همهچیز را خیس میکنند، وقتی میروند، تازه میفهمی چقدر به صدای حضورشان عادت کرده بودی.
«اگر حافظه بودی» گفت: «اگر حافظه بودم، دوستم داشتی؟» گفتم: «نه.» ساکت شد. «چرا؟» گفتم: «چون حافظهها را دوست ندارند؛ به آنها پناه میبرند.» «اگر میتوانستم تمام خاطرات بدت را پاک کنم چی؟» «نمیذاشتم.» «حتی اگر باعث میشدم دوباره درد بکشی؟» «بعضی دردها را باید به خاطر داشت.» «چرا؟» «چون اگر فراموششان کنی، شاید دوباره همان آدمی شوی که یک روز از او فرار کردی.» پرسید: «اگر خاطرات خوبت را هم کمکم ازت میگرفتم؟» گفتم: «آن وقت بیشتر به تو وابسته میشدم.» «پس از دست دادنم نمیترسی؟» «خیلی.» «پس چرا دوستم داری؟» لبخند زدم. «چون تو فقط چیزی نیستی که در گذشته اتفاق افتاده.» سکوت کرد. بعد آرام پرسید: «اگر یک روز دیگر هیچچیز یادت نماند چی؟» گفتم: «آن روز هم اگر از کنارم رد شدی، دوباره خودم را به تو معرفی میکنم.» «هر بار؟» «هر بار.» «حتی اگر هزار بار فراموشت کنم؟» «هزار و یک بار دوستت خواهم داشت.» چشمانش را بست. و من فهمیدم: بعضی آدمها را نباید فقط در حافظه نگه داشت؛ باید آنقدر دوستشان داشت که اگر همهچیز از یاد رفت، باز هم دلت راهش را بلد باشد.
«اگر یک روز فراموشت کردم» یک روز از خواب بیدار شدم و دیگر یادت نبودم. نه صدایت را، نه خندهات را، نه حتی آن نگاه کوتاهی را که همیشه مرا وادار میکرد کتابم را ببندم. اول خوشحال شدم. فکر کردم بالاخره تمام شد. بعد فهمیدم بعضی آدمها را وقتی فراموش میکنی، باید برای خودت هم عزاداری کنی؛ برای تمام روزهایی که با دوست داشتنشان گذشت. عصر، از کنار همان کافه رد شدم. صندلی خالی بود. نمیدانستم چرا ایستادم. نمیدانستم چرا دلم گرفت. فقط حس میکردم چیزی را جا گذاشتهام. چیزی که حتی اسمش را نمیدانستم. آن شب، کتابی را باز کردم. بین صفحاتش کاغذ کوچکی پیدا کردم. با دستخط خودم نوشته بودم: «اگر روزی فراموشش کردی، نگران نباش. تو او را فراموش نکردهای؛ فقط بالاخره یاد گرفتهای بدون به خاطر آوردنش زندگی کنی.» کاغذ را بستم. لبخند زدم. و برای اولین بار، دلم برای کسی تنگ نشد.
«اگر فردا نیامدی» گفت: «اگر فردا نیامدم، منتظرم نمان.» گفتم: «چرا؟» «چون ممکنه دیر برسم.» «و اگر دیر رسیدی؟» «شاید دیگه منتظرم نمونی.» لبخند زدم. «تو از قبل داری برای نبودنت عذر میخوای؟» جواب نداد. فقط بند کفشش را بست. گفتم: «کجا میری؟» «نمیدونم.» «پس چرا میری؟» «چون بعضی وقتها آدم باید بره، حتی وقتی هنوز نمیدونه مقصدش کجاست.» گفتم: «پس من چی؟» این بار نگاهم کرد. «تو بمون.» «چرا؟» «یکی باید یادش بمونه که من اینجا بودم.» رفتنش خیلی ساده بود. در را باز کرد. ایستاد. برگشت. گفتم: «چیزی جا نذاشتی؟» لبخند زد. «آره.» «چی؟» «خودم رو.» در بسته شد. سالها گذشت. یک روز فهمیدم دیگر منتظرش نیستم. نه اینکه فراموشش کرده باشم. فقط زندگی، آرامآرام جای خالیاش را یاد گرفته بود. آن شب، کنار پنجره نشستم و به چراغهای خیابان نگاه کردم. برای اولین بار فهمیدم بعضی آدمها وقتی میروند، چیزی را با خودشان نمیبرند. فقط جایی را که در قلبت اشغال کرده بودند، به تو پس میدهند.
«اگر خانه بودی» گفت: «اگر خانه بودم، برمیگشتی؟» گفتم: «بستگی داره.» «به چی؟» «به اینکه وقتی در رو باز میکنم، هنوز جایی برای من داشته باشی.» خندید. «مگه خانهها کسی رو بیرون میکنن؟» گفتم: «بعضیها چرا.» «چطور؟» «وقتی آنقدر عوض میشن که دیگه نمیفهمی کدوم گوشهشون زمانی مال تو بوده.» ساکت شد. بعد پرسید: «اگر همهچیز رو عوض کرده باشم چی؟» «باز هم در میزنم.» «و اگر بازت نکردم؟» «برمیگردم.» «فرداش؟» «شاید.» «هفتهٔ بعد؟» «نمیدونم.» «پس دوستم نداری.» گفتم: «دوست داشتن با منتظر موندن تا ابد ثابت نمیشه.» نگاهم کرد. «پس با چی؟» گفتم: «با اینکه وقتی میرم، آرزو نکنم خانهات خراب بشه.» چشمهایش پایین افتاد. «اگر یک روز خودم برگشتم چی؟» گفتم: «اول ازت میپرسم کجا بودی.» «بعد؟» «اگر خواستی، برات چای میریزم.» خندید. «فقط چای؟» «نه.» «پس چی؟» «پنجره رو هم باز میکنم.» «چرا؟» «چون خانهای که مدتها بسته بوده، قبل از اینکه دوباره کسی داخلش زندگی کنه، باید کمی هوا بخوره.» صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، در باز بود. او رفته بود. اما این بار خانه خالی به نظر نمیرسید. چون فهمیده بودم: بعضی آدمها خانه نیستند که همیشه در آنها بمانی؛ گاهی فقط جایی هستند که برای اولین بار یاد میگیری، رفتن به معنی گم شدن نیست.
«اگر پاییز بودی» گفت: «اگر پاییز بودم، باز هم دوستم داشتی؟» گفتم: «بیشتر از همیشه.» «ولی من همهچیز رو از درختها میگیرم.» گفتم: «نه. تو فقط بهشون یاد میدی که رها کنن.» «اگه هر جا میرفتم، برگها میریختن؟» «دنبالت میاومدم.» «با چی؟» «با بوی بارون.» خندید. «اگه بارون هم نمیبارید؟» «پس با صدای خشخش برگها.» «اگه همه از سرد شدن هوا شکایت میکردن؟» «کنارت مینشستم و یه فنجان چای درست میکردم.» «اگه باز هم سرد بود؟» «پتو میآوردم.» «اگه باز هم سرد بود؟» این بار مکث کردم. «اونوقت میفهمیدم شاید مشکل از هوا نیست.» ساکت شد. باد از میان شاخههای خالی گذشت. پرسید: «اگه یه روز دیگه هیچ برگی روی درختها نمیموند؟» گفتم: «به شاخهها نگاه میکردم.» «چرا؟» «چون پاییز به من یاد داده بود که خالی بودن، همیشه به معنی تمام شدن نیست.» لبخند زد. «پس وقتی من میرم، ناراحت نمیشی؟» گفتم: «چرا.» «پس چرا میذاری برم؟» نگاهش کردم. «چون دوست داشتنت یعنی بفهمم قرار نیست همهچیز را نگه دارم.» پاییز تمام شد. درختها دوباره سبز شدند. اما هر سال، وقتی اولین برگ زرد روی زمین میافتاد، من چند لحظه میایستادم. نه برای اینکه پاییز را برگردانم. فقط برای اینکه یادم نرود: بعضی چیزها میروند تا به ما یاد بدهند، دوست داشتن همیشه به معنی نگه داشتن نیست.
«اگر دریا بودی» گفت: «اگر دریا بودم، باز هم دوستم داشتی؟» گفتم: «آره.» «ولی من همیشه آروم نیستم.» «من هم همیشه ازت آرامش نمیخوام.» «اگر طوفانی میشدم؟» «دور میایستادم.» «پس ازم میترسیدی.» «آره.» «پس چطور میتونی دوستم داشته باشی و ازم بترسی؟» گفتم: «ترسیدن، همیشه نقطهٔ مقابل دوست داشتن نیست.» ساکت شد. موجی به ساحل خورد. پرسید: «اگر غرقم میکردی؟» «سعی میکردم نجاتت بدم.» «اگر نمیشد؟» این بار جواب ندادم. فقط به آب نگاه کردم. «اگر نتونستی نجاتم بدی، خودت رو سرزنش نکن.» «چرا؟» «چون دریا قرار نیست همیشه ساحل رو نجات بده.» لبخند زدم. «ولی ساحل هم قرار نیست به خاطر طوفان، دریا رو از خودش برونه.» سالها گذشت. دریا همان دریا ماند؛ گاهی آرام، گاهی خشمگین، گاهی آنقدر بیرحم که نزدیک شدن به آن خطرناک بود. اما هر بار که به ساحل میرفتم، میدانستم لازم نیست وارد آب شوم. همین که آنجا باشم، کافی است. یک روز کسی پرسید: «چرا هنوز میآیی اینجا؟» به افق نگاه کردم. «چون دوست داشتنِ بعضی چیزها به این معنی نیست که باید لمسشان کنی.» موجی آمد و رد پایم را شست. و من فهمیدم: بعضی آدمها را نمیشود آرام کرد؛ فقط میشود یاد گرفت کنارشان، غرق نشد.
«اگر ماه بودی» گفت: «اگر ماه بودم، دوستم داشتی؟» گفتم: «آره.» خندید. «ولی ماه که همیشه دیده نمیشه.» گفتم: «من هم قرار نیست همیشه ببینمت.» «پس کی نگاهم میکنی؟» «شبهایی که بیشتر از همیشه به نور احتیاج دارم.» کمی سکوت کرد. «اگر پشت ابرها پنهان میشدم؟» «منتظر میموندم.» «اگر چند شب اصلاً پیدام نمیشد؟» «به آسمون نگاه میکردم و میدونستم هنوز همونجایی.» گفت: «از کجا مطمئنی؟» گفتم: «چون بعضی چیزها وقتی دیده نمیشن، از بین نمیرن.» لبخندش محو شد. «اگر یک شب کامل بودم و شب بعد فقط یه هلال باریک؟» گفتم: «دوست داشتنت رو اندازه نمیگرفتم.» «حتی وقتی کمنور بودم؟» «مگه نور، تنها چیزی بود که تو رو دوستداشتنی میکرد؟» ساکت شد. بعد پرسید: «اگر روزی دیگه هیچکس به آسمون نگاه نمیکرد چی؟» گفتم: «من نگاه میکردم.» «چرا؟» «چون شاید تو نمیخواستی دیده بشی؛ فقط میخواستی مطمئن بشی کسی هنوز اونجاست.» چیزی نگفت. ابرها آرام کنار رفتند. ماه بیرون آمد. و من فهمیدم بعضی آدمها شبیه ماهاند؛ نه برای اینکه همیشه روشناند، بلکه برای اینکه حتی وقتی خودشان تاریکترین شبشان را میگذرانند، باز هم راه خانه را به آدم یادآوری میکنند.
«اگر فراموشت کردم» گفت: «اگر یک روز فراموشت کردم، ناراحت نشو.» خندیدم. «چطور ممکنه؟» شانه بالا انداخت. «آدمها خیلی چیزها رو فراموش میکنن.» گفتم: «پس قول بده فراموشم نکنی.» گفت: «قول نمیدم.» برای اولین بار، از جوابش ناراحت شدم. اما چیزی نگفتم. سالها گذشت. یک روز، اتفاقی او را دیدم. از کنارم رد شد. نگاهم کرد. مکث کرد. و گفت: «ببخشید... ما قبلاً همدیگه رو میشناختیم؟» لبخند زدم. «نه.» و رد شدم. آن شب، وقتی به خانه رسیدم، عکس قدیمیای را از کشوی میز بیرون آوردم. دو نفر در عکس بودند. یکی من بودم. و دیگری کسی که دیگر مرا به یاد نمیآورد. عکس را برگرداندم. پشتش با دستخط خودش نوشته بود: «اگر یک روز فراموشت کردم، امیدوارم تو من را فراموش نکنی.» چند لحظه به جمله نگاه کردم. بعد عکس را دوباره داخل کشو گذاشتم. نه از روی ناراحتی. از روی آرامش. چون فهمیده بودم بعضی آدمها قرار نیست تا آخر عمر در حافظهٔ ما بمانند. بعضیها فقط میآیند، چیزی را در ما تغییر میدهند، و بعد... حتی اگر خودشان فراموش کنند، ردّشان میماند.
«اگر یک روز نماندم» گفت: «اگر یک روز نماندم، ناراحت نشو.» پرسیدم: «چرا باید نماندن تو را ببخشم؟» لبخند زد. «چون بعضی رفتنها، انتخاب نیستند.» گفتم: «پس چرا قول دادی؟» ساکت شد. برای اولین بار، جوابی نداشت. از پنجره بیرون را نگاه کرد؛ خیابان خیس بود و چراغها در چالههای آب میلرزیدند. گفت: «فکر میکردم اگر قول بدهم، رفتن سختتر میشود.» گفتم: «برای چه کسی؟» این بار نگاهم کرد. «برای هر دومان.» نفهمیدم چه باید بگویم. آمد کنارم نشست. آنقدر نزدیک که گرمای دستش را حس میکردم، اما دستم را نگرفت. گفتم: «پس اگر فردا رفتی، من چه کار کنم؟» آرام جواب داد: «هیچکاری نکن.» «یعنی فراموشت کنم؟» «نه.» «منتظرت بمانم؟» «نه.» «پس چه؟» لبخند زد. «زندگی کن.» برای لحظهای از او متنفر شدم. از اینکه میتوانست اینقدر ساده بگوید «زندگی کن»، در حالی که خودش داشت چیزی را با خودش میبرد که زندگی من را سختتر میکرد. گفتم: «خیلی راحت حرف میزنی.» گفت: «نه. فقط من زودتر از تو فهمیدم که بعضی آدمها قرار نیست تا آخر داستان بمانند.» صبح روز بعد، رفت. نه خداحافظی کرد، نه نامهای گذاشت، نه حتی در را محکم بست. فقط رفت. سالها بعد، وقتی دیگر صدایش را دقیق به یاد نمیآوردم، یک روز باران گرفت. همان بوی خاک. همان خیابان خیس. همان نور لرزان روی آب. ایستادم. و ناگهان فهمیدم چرا آن روز گفت «زندگی کن». نه برای اینکه فراموشش کنم. برای اینکه اگر قرار بود تمام عمرم را صرف منتظر ماندنش کنم، رفتنش برای همیشه پایان زندگی من میشد. اما من زندگی کرده بودم. و عجیبتر از همه این بود که هنوز دلم برایش تنگ میشد. فهمیدم بعضی آدمها از زندگی ما نمیروند. فقط از روزهای ما میروند. و جایی در میان خاطرهها میمانند؛ نه آنقدر نزدیک که بتوانی دستشان را بگیری، نه آنقدر دور که بتوانی فراموششان کنی.
نظرات بازدیدکنندگان (0)