خب اومدم با قسمت دوم آبشار جاذبه و این قسمت رو با سکی از بهترین دوستام هلیا جونم نوشتم
میبل رو دیدم که قش کرده و افتاده روی زمین اون.. او... اون صحنه... صحنه ای بود که پدر و مادرم روی زمین با شکم های زخمی افتاده بودن اون... اونا... مرده بودن
کم کم از دیدن صحنه حالم بد شد اما جلوی خودم رو گرفتم و حالا فهمیدم که اون مغازه دار سر کوچه چرا با ترس گفت متاسفم با غم و غصه رفتم بالا سر میبل و بهش اب پاشیدم اون وقتی بیدار شد داشت گریه میکرد نتونست صحنه رو تحمل کنه و
بلند شد و فرار کرد به سمت جنگل های لوسانجلس من تا اومدم بگم که وایسا اون ازم دور شده بود منم که طاقت نیاوردم با چشمای پر از اشک قش کردم
حالا داستان رو از نظر میبل پاینز ادامه میدیم: نمیتونستم تحمل کنم با اینکه دیپر رو دوست دارم اما بیشتر چیز ها رو نمیتونم بهش بگم اما اصلا انتظارش رو نداشتم که سرنوشت ما مث جدایی عمو فورد و عمو استن اتفاق بیفته و نمیتونستم خوابی که هر شب میدیدم رو به دیپر بگم
هر شب وقتی چشمام رو میزارم روی هم یه پسر نا امید با مو های همرنگ خودم رو میبینم که یه الماس آبی به سینه اش هست و با چشمای آبی و ناامید و پر از اشک بهم میگه بزودی میام پیشت
به خودم اومدم و دیدم همه جام زخمی شده از بس توی راه به شاخه ی درختا خورده و از بس افتادم پام پیچ خورده و نمیتونم راه برم همونجا بود که یه چیزی دیدم
تا اومدم چشمام رو باز کنم تا بیشتر دقت کنم چشمام رو گذاشتم رو هم و خوابم برد تو خواب دوباره همون پسر رو دیدم که میگفت بالاخره وقتشه به برارد جدیدت سلام کنی میبل تو ناامیدی دنبال انتقامی فکرت درگیره که چه کسی پدر و مادرت رو کشته
پس با من باش دستت رو به......... بیار شدم اشتم بلنددبلند گره میکردم که چشمم.....
خب بقیش بمونه برا قسمت بعدی عشقولیا نظر یادتون نره
دوستون دارم
نظرات بازدیدکنندگان (2)