پارت دهم رو هم نوشتم بالاخره😅 تصمیم گرفتم داستانم رو توی پارت ۱۰ تموم کنم😃 پس این پارت قراره زیاد و هیجان انگیز باشهه! بریم که بخونیممممم (از ناظر معذرت می خوام چون زیاده)
فردا صبح با صدای خروس همسایه بیدار شدن و صبحانه خوردن وآماده شدن که برن. لونا گفت: خب باید طبق نقشه عمل کنیم نقشهرو یادتونه که نه؟؟ ساکورا و نیک: آره! لونا: خوبهه🥰، پس راه بیفتیم. راه افتادن به طرف مکان همیشگی، توی راه ساکورا گفت: یعنی جدید جدی ما الان ابر قهرمانیم؟؟! لونا: وای آرهه تا حالا بهش فکر نکرده بودم چه باحاااال! نیک: آره دیگه ابر قهرمانیممم! ناجیان روشنییی!!
همینطور که باهم حرف می زدن به اون کوچه رسیدن. نیک گفت: خب اول همه برین یه جایی قایم شین، من میرم پشت سطل آشغال، لونا تو هم برو پشت اون دیوار، ساکورا تو برو روی پشت بوم اون خونه. همه قایم شدن و ساکورا گفت: الان باید صبر کنیم تا روح خبیث بیاد و بهم هممون بپریم روش و باهم حمله کنیم. ده دقیقه صبر کردن و روح خبیث نیومد!! نیک گفت: چرا نمیادددد!!؟؟ لونا با خستگی جواب داد: نمیدونمممم! ساکورا گفت بیایین یکم دیگه صبر کنیم تا بیاـ در همین لحظه روح خبیث اومد و ساکورا ساکت شد تا نفهمه! خداروشکر نفهمیده بود. لونا که روی پشت بومه با ناخوناش تا سه شمرد و با شماره سه. هر سه تاشون ریختن روی سر روح خبیث.
حالا همشون هر قدرتی که داشتن رو انجام دادن؛ لونا با گیاهان بدن روح خبیث رو بست، نیک با چشم های لیزریش کاری کرد که اون لحظه روح چیزی رو نبینه و با مشت هاش به صورت روح خبیث ضربه می زد، ساکورا هم شروع کرد به خوندن و روح خبیث داشت از هم متلاشی می شد!🤯 و *بوم!* روح خبیث نابود شد!!💥 نیک و لونا و ساکورا مثل قبل شدند و قدرتشون رو از دست دادن!
بعد از یه صدای بلند، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود. هر سه تاشون مات و مبهوت به هم نگاه می کردنن و خشکشون زده بود!! در همین لحظه کیتی اومد؛ اما با چهره ای متفاوت! دیگر لباس پاره و سیاهی نداشت، دیگر چشم های سیاهی نداشت، دیگر چهره تاریکی نداشت و دیگر موهایش پر از تاریکی نبود! بلکه لباسی سفید و زیبا که هر دختری آرزویش را تارد پوشیده بود، چشم های سبز زیبایش چشم ها را جلا می داد و و صورت زیبایش که چشم های درشت و و کک و مک های روی بینی عروسکی اش و لب های قرمز پر رنگش مثل فرشته ها بود، موهای بور و بلندش بسیار نرم بودند.
کیتی با چهره متفاوتش گفت: آفرین❤️ شما من و تمام بچه هایی که اسیر روح خبیث شده بودند رو آزاد کردین! ازتون خییییلیییی ممنونم🍭✨ ساکورا با تعجب پرسید: یعنی ما کشتیمش؟! همینقدر ساده بود!؟ نیک هم گفت: چقدر راحت با همکاری تونستیم شکستش بدیم! لونا: خیلی خوشحالم هنوز باورم نمیشهه! کیتی رفت و سه تاشون رو بغل کرد✨ همون لحظه پیر دانا اومد و گفت: آفرین! آفرین! شما شکستش دادین. من چطور می تونم لطف شما رو جبران کنم؟ ساکورا گفت: نیازی نیست وظیفه ما بود و ما به اون عمل کردیم. پیر دانا: اینطوری که نمیشه! پس امشب هر سه تاتون خونه من شام دعوتین. بعد رو به کیتی کرد و گفت: شما هم همینطور کیتی جان! برو تمام کودکان یتیم رو بیار امشب خونه من! می خوام براتون پیتزا درست کنم!! کیتی با خوشحالی گفت: آخجون پیتزا! باشه الان میرم به همشون می گم. فردای اون روز هر سه تاشون از یه خواب خیییلییی عمیق بلند شدن و نیک با خنده گفت گفت: تجربه خیلی جالبی بود هیچوقت فکر نمیکردم ابر قهرمان بشیم! لونا گفت: آره منم همینطور عالی بوددد ولی حیف دیگه قدرتامون نیست. ساکورا: آره اما عادی زندگی کردن هم که چیز بدی نیست😂 لونا با خنده گفت: آره اینم حرفیه از این به دوباره زندگی عادی ساکورا و لونا نیک دوباره برگشت و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردن❤️✨
خیلییی عالی بوددددد 🥹🥹
مرسییی