هوریس یوجین فلاکوس اسلاگهورن، تنها فرزند خانواده ای ثروتمند و اصیل زاده، از همان سال های نخست زندگی آموخت که ارزش یک فرد نه به خون، که به استعداد و ارتباطاتش است. این پست، سال های شکل گیری او را از تولد در عمارت اجدادی تا لحظه ای روایت میکند که نامه ی هاگوارتز از زیر در می لغزد و دنیایی تازه به رویش گشوده می شود.
در جنوب غربی انگلستان، نه چندان دور از مرزهای ولز، عمارتی قدیمی در میان تپه های سبز و مه آلود قرار داشت. عمارت اسلاگهورن، نه به آن عظمت عمارت مالفوی، اما به همان اندازه محکم و استوار. دیوارهای سنگی اش را خزه گرفته بود و پنجره های قوسی اش سالها بود که گرد و غبار قرن ها را به خود دیده بودند. اما درون عمارت، همیشه گرم بود. همیشه بوی شراب کهنه و چوب صندل می آمد. نوامبر ۱۸۸۶ بود، اگرچه سال دقیق تولد هوریس اسلاگهورن هرگز به طور رسمی اعلام نشد و تخمین ها میان ۱۸۸۲ تا ۱۹۱۳ در نوسان است. اما آنچه مسلم است، این است که هوریس در ۲۸ آوریل به دنیا آمد. در میان باران های بهاری و هوایی که بوی زندگی تازه میداد، نخستین گریه اش در عمارت اسلاگهورن پیچید.
خدمه گفتند: «پسر شد.» ارباب و بانو نفس راحتی کشیدند. سالها بود که منتظر وارث بودند. حالا بالاخره داشتند. مادرش، بانو اسلاگهورن، زنی بود با چشمانی درشت و مهربان که تمام وجودش را در کف دستان کوچک هوریس میدید. او با ازدواج با خانوادهی اسلاگهورن، به عضویت این خاندان درآمده بود و جزو «بیست و هشت تن مقدس» شده بود. فهرستی از اصیل زاده ترین یا به عبارتی خانواده های «کاملا اصیل زاده» که در دهه ی ۱۹۳۰ توسط کانتانکروس نات به صورت ناشناس منتشر شده بود و خانواده ی اسلاگهورن را در میان اصیل ترین خانواده های جادوگر بریتانیا قرار میداد. (یه پست میسازم درمورد این لیست)
اما نکته ای که بانو اسلاگهورن را از بسیاری از هم تبارانش متمایز میکرد این بود که او هرگز از «خون خالص» خود به عنوان سلاحی برای تحقیر دیگران استفاده نکرد. به همان اندازه که به ریشه هایش افتخار میکرد، به مهربانی نیز باور داشت. برخلاف بسیاری از خانواده های دیگر که «فشفشه ها» و «نیمه اصیل ها» را از خود طرد میکردند، بانو اسلاگهورن هرگز پسرش را به دشمنی با دیگران تشویق نکرد. پدر هوریس، آقای اسلاگهورن، مردی بود با صورتی جدی و چشمانی تیز که سال ها در وزارت سحر و جادو خدمت کرده بود. او مقامی بلندپایه در اداره ی همکاری های بین المللی جادویی داشت. هر روز صبح، ردای رسمی اش را می پوشید، چوبدستی اش را در جیب چپ میگذاشت و تلپورت میکرد به طبقه ی هفتم وزارت. کارش پر از ملاقات با شخصیت های مهم جادوگر از سراسر اروپا بود. و همین تجربه بود که عمیق ترین درسی را که به پسرش داد، شکل داد.
یک شب پاییز، زمانی که پسرک 5 ساله در آغوشش نشسته بود، گفت: «جادوی قوی خوب است. طلسم های نادر هم خوبند. اما هیچ کدام به اندازه ی «ارتباط درست» ارزش ندارند. هیچ کس به تنهایی موفق نمی شود. همیشه یک نفر پشت سر آدم های بزرگ است. یک معلم، یک دوست، یک آشنای قدیمی. من امروز اینجام چون سالها پیش، یک نفر تصمیم گرفت به من فرصت بدهد. تو هم باید یاد بگیری کدام فرصت ها را بگیری و کدام افراد را در کنارت جمع کنی.» بانو اسلاگهورن هیچ گاه مستقیما به او سفارش نمی کرد که با چه کسانی دوست شود. اما از همان کودکی، به هوریس فهماند که «ارتباط» مهم ترین سرمایه ای است که یک جادوگر می تواند داشته باشد.
در دنیای جادوگران بریتانیا، در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، نام «خانواده های اصیل» هنوز وزن سنگینی داشت. و نام اسلاگهورن مدتها پیش از آن، در میان خانواده های معتبر شناخته میشد. با این حال، اسلاگهورن ها هرگز به تعصبات افراطی دیگر خانواده های اصیل دامن نمی زدند. آنها بر خلاف خانواده هایی مثل بلک، مالفوی یا لسترنج، هرگز فرزندان خود را به تحقیر مشنگ تباران و نیمه اصیل ها تشویق نمی کردند. شاید به همین دلیل بود که هوریس بعدها در هاگوارتز توانست با دانش آموزانی از هر پیشینه ای دوست شود، هرچند همیشه آنهایی را انتخاب میکرد که «استعداد» یا «نفوذ» داشتند.
اما این نبود که اسلاگهورن ها کاملا از تعصبات خالی باشند. آنها به جایگاه خود افتخار می کردند. گاهی، پدر هوریس هنگام شام به شوخی میگفت: «خانواده ی ما از زمان بنیان گذاران هاگوارتز در این جزیره هستند. یادت باشد، هوریس.» اما هیچ گاه به پسرش نگفته بود: «با مشنگ تبارها دوست نشو.» در عوض، گفته بود: «با کسانی دوست شو که ارزشش را دارند، هر جا که باشند.» حد فاصل دقیقی بین «افتخار به خون» و «تعصب کور» بود. هوریس این تعادل را در کودکی تجربه کرده بود، اما دیری نپایید که متوجه شد چه طور این تعادل می تواند به سود او به کار گرفته شود.
یک روز عصر که هوریس در دفتر پدرش رفته بود و پرسه میزد، نامه ای دید با مهر وزارت سحر و جادو که خطاب به «مادام بلک» نوشته شده بود. بخشی از آن را خواند: «...ما همانند شما برای حفظ پاکی خانواده ارزش قائلیم. اما برادر من با یک مشنگ ازدواج کرد و من از او بریده ام...» هوریس پرسید: «بابا، این یعنی چی؟ یعنی اگه من با یه مشنگ دوست بشم، تو از من بریده میشی؟» «نه عزیزم. ما مثل بلک ها نیستیم. اما از تعصباتشان میتوانیم استفاده کنیم. دوستانی از خانواده های بلک داشته باش تا بتوانی راهشان را ببندی، نه اینکه خودت راه آنها را بروی. بگذار آنها از اصالت خون حرف بزنند، تو از جیب و نفوذشان استفاده کن.» این نخستین جرقه ی هوش سیاسی هوریس بود. فهمید که «ارتباط» فقط دوست شدن نیست، مدیریت کردن است.
هوریس وقتی بزرگ شد تابلویی دید. تابلویی که چهره ی «آگوستوس اسلاگهورن» را نشان میداد، پدربزرگ پدرش. خدمتکاران می گفتند که آگوستوس سفرهای بسیاری به تمام نقاط جهان کرده و کلکسیونی عظیم از اشیای جادویی نادر گردآوری کرده بود و «باشگاه اسلاگهورن» را در همین عمارت بنیان نهاده بود، جایی که جادوگران برجسته برای تبادل دانش و شبکهسازی گرد هم میآمدند. پدرش میگفت: «بزرگ ها می آمدند و تا پاسی از شب درباره ی آخرین اکتشافات جادویی حرف می زدند. عمویت سران وزارت را دعوت میکرد، هر کسی میخواست به جایی برسد باید چهارشنبه ها در عمارت ما حاضر میشد.» هوریس نمیدانست که سالها بعد، همین ایده در هاگوارتز دوباره زنده خواهد شد. اما آن زمان، فقط هفت سال داشت و از این که نتوانسته بود باشگاه پدربزرگش را ببیند، کمی ناراحت بود.
او تک فرزند بود. خواهری نداشت، برادری نداشت اما بازی هایش انفرادی نبود. دوست داشت خدمتکاران را دور خود جمع کند و برایشان نقش و مسئولیت تعریف کند. «تو آشپز باش، تو باغبان، تو جاروکش، تو مشاور من باش.» خدمتکاران می خندیدند، اما بازی می کردند. هوریس از این که مرکز توجه بود، لذت میبرد. از این که دیگران به حرف هایش گوش می دادند. هوریس علاوه بر هوش سیاسی، قدرت و استعداد فراوانی داشت. او توانست قبل از مدرسه و بدون چوبدستی، جادو های متعددی اجرا کند و همین اطرافیانش را به شگفتی وا داشته بود.
اما عمیق ترین جرقه، زمانی زده شد که هوریس برای نخستین بار به یک مهمانی رسمی والدینش در وزارت سحر و جادو رفت. هشت ساله بود. شلوغی و جار و جنجال بزرگان جادوگر او را مات و مبهوت کرده بود. ردای رسمی به تنش کرده بودند، موهایش را شانه زده بودند، و مادرش سفارش کرده بود: «هیچی نخور تا من بهت بگم. مودب باش، به بزرگترها سلام کن، و اگر سوالی داشتی بعدا از من بپرس.» اما هوریس نتوانست صبر کند. چند متری دورتر، وزیر سحر و جادو با جمعی از معاونانش مشغول گفتوگو بود. هوریس از میان جمعیت خود را به او رساند و گفت: «عموی من یک بار با شما در همایش برلین بود، درسته؟ من خیلی درباره ی اون سفر شنیدم.»
همه ساکت شدند. وزیر نگاهش را پایین انداخت و خیره شد. پدر هوریس دیگر فرصت ورود نداشت. وزیر بعد از مکث کوتاهی خندید و گفت: «بله... بله، جوانمرد. خاطرات خوبی از آن سفر دارم. تو پسر آقای اسلاگهورنی، درست است؟ حتما یک روز خودت این حرف ها را می فهمی.» دستی به شانه ی هوریس زد و به گفت وگو با معاونانش ادامه داد. پدر همان شب به او گفت: «نبوغ، هوریس. تو حرفی زدی که من هرگز جرات نمی کردم بزنم. نه اینکه دروغ بود، اما... خودت را بزرگتر از آنچه بودی نشان دادی. یادت باشد، گاهی یک جمله از یک کودک، بیش از صد سخنرانی از یک مرد بالغ تاثیر دارد. چون تعجبآور است.» این نخستین باری بود که هوریس فهمید «نفوذ» همیشه از جایگاه نمی آید. گاهی از «شجاعت بی پروا» می آید. همان شب، به این نتیجه رسید که: «گفتن حرف درست در زمان درست، از قدرتمندترین طلسم ها هم موثرتر است.»
روز تولد یازده سالگی هوریس بود. ۲۸ آوریل، باران می بارید. هوریس سر میز صبحانه نشسته بود و منتظر هدیه های همیشگی بود. چند کتاب نایاب از پدر، یک گردنبند کهن از مادر، و یک کیک بزرگ که آشپز عمارت همیشه برایش میپخت. جغدی قهوه ای از پنجره باز اتاق غذاخوری وارد شد و نامه ای را روی سفره انداخت. مادرش با ذوق کودکانه گفت:«باز کن، باز کن!» هوریس نامه را باز کرد و با صدای بلند خواند: «هاگوارتز. مدرسهی جادوگری و جادو... آقای اسلاگهورن» هوریس با دقت خط به خط خواند. به خط پایانی رسید: «در انتظار پاسخ شما، آلبوس دامبلدور، معاون آموزشی» به نامه نگاه کرد و گفت: «آلبوس دامبلدور... اسم قشنگیه.»
به نشان نگاه کرد. مار، عقاب، گورکن و شیر. پرسید:«من کدومش میشم؟» مادرش شانه بالا انداخت:«کلاه گروهبندی مشخص میکنه. من اسلیترین بودم، پدرت گریفیندور.» او «اسلیترین» را شنیده بود. مادرش هرگز با خودنمایی از اسلیترین حرف نمیزد اما اشاره هایی که میکرد، جذاب بود. «اصیل ترین گروه. ما رو به خاطر استعداد هامون میشناسن.» هوریس با یادآوری آن حرفها، لبخند زد: «میخوام برم اسلیترین.» پدر چای را سر کشید و گفت: «مهم این نیست به کدوم گروه میری، مهم اینه که اونجا چی میسازی. میتونی اونجا افراد کلیدی رو پیدا کنی، با اونها دوست بشی و آینده ات رو بسازی. درست مثل کاری که من کردم.»
فردای آن شب، هوریس جواب مثبت خود را با جغد به هاگوارتز فرستاد.
بسی جالب و مفید بود🍺
عالیییی
ممنونممممممم💕
خیلیییییی خوب بود!!!
خیلی این زندگی نامه ها که میزاری رو دوست دارم😭
ممنونمممممممممم💕
خوشحالم که خوشت اومدههههه💕
هوریس اسلاگهورن : مرد شجاعی که در اوج ناامیدی در نبرد هاگوارتز سر رسید
نکته ی جالبی بود
خیلی لذت بردم جذاب بود
خوشحالم که دوست داشتی💕
💗✨
آفرین
ممنونم💕
خیلی ممنونم که زندگی نامه اسلاگهورن رو گذاشتی 😘
خواهش میکنم💕