این پست سرگذشت حسین بن منصور، ملقب به منصور حلاج را بررسی میکند.
حسین بن منصور، ملقب به منصور حلاج در حدود سال 236 شمسی در روستای «طور» از توابع «بیضا» در استان «فارس»چشم به جهان گشود. پدر او، منصور مشغول شغل پنبه زنی بود و پسرش نیز همین راه را ادامه داد. به همین دلیل به منصور حلاج (=پنبه زن) مشهور شد. لقب او «ابوالمغیث» بود. او در کودکی همراه پدر به خوزستان و عراق سفر کرد و به زبان عربی مسلط شد. حلاج به جمع عارفان پیوست و در جوانی به عنوان مرشد عارفان شناخته شد. او در 16 سالگی به خدمت «سهل تستری» رسید و جاذبه های عرفان در او کشف شد. او پس از آموزش، سفر های زیادی کرد و تا شمال آفریقا پیشروی کرد. حلاج در سال 270 شمسی (حدود 34 سالگی) برای اولین بار به حج رفت و در آنجا سخنرانی وجدانگیزی کرد. به همین دلیل او را ملحد خواندند. (ملحد: منحرف شده از راه راست)
پس از آن سخنرانی، در اهواز به پند دادن پرداخت و از جمع صوفیان کنار کشید. زیرا آن را نماد تعلق و تقلید می دانست. سرانجام در زمان اقتدار حکومت عباسی، او را 8 الی 9 سال زندانی کردند و به روشی در ادامه خواهم گفت، اعدام کردند. سرمشق منصور از سه استاد برجسته نشات می گرفت: 1-سهل بن عبدالله تستری: در 16 سالگی در محضر او حاضر شد 2-عمرو بن عثمان مکی: دومین استاد منصور بود که پس از تستری، در محضر او به یادگیری پرداخت. 3-جنید بغدادی: استاد دیگر منصور بود که او را با جامعه صوفیان آشنا کرد و بر تن او خرقه پوشاند. منصور 20 سال در محضر او علم آموزی کرد اما بعدها به دلیل گفتن «انا الحق» از درگاه یاران او رانده شد.
منصور دوستان و آشنایانی داشت که به آنها اشاره میکنیم: 1-شبلی: صمیمی ترین دوست حلاج. او اظهار داشت:«من و حلاج یک چیزیم.» 2-ابن عطا آدمی: از یاران منصور که در مجالس «جنید» با او آشنا شد. 3-ابوعبدالله خفیف: از عالمانی بود که منصور را «عالمی ربانی» خواند. 4-سری سقطی: دایی «جنید» و از بزرگان مشایخ بود و ادعا می شد که به صورت مکاتبه ای با او ارتباط داشت. 5-ابوسعید قرمطی: برخی ها او را دوست منصور معرفی کرده اند هرچند سندیت محکمی وجود ندارد. حلاج با دختر ابویعقوب اقطع ازدواج کرد که این ازدواج با مخالفت استادش یعنی «عمرو مکی» مواجه شد و باعث جدایی آنان گردید. در قیام زنگیان (بر علیه تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان) منصور به انها پیوست و با زنی از آن قوم ازدواج کرد.
علت زندانی کردن و اعدام او، اتهام شطح گویی (=کفر گویی) او بود. از مهم ترین سخنان منصور، چند نمونه جمع آوری شده است: 1- «انا الحق»: به معنی «من حقیقت هستم» اما در آن زمان به معنی «من خدا هستم» برداشت شد و از اصلی ترین دلایل اعدامش شمرده می شود. 2-«دینی لنفسی و دین الناس للناس»: دین من برای خودم است و دین مردم برای خودشان. 3-«الناس موتی و اهل الحب احیاء»: مردم مرده اند و اهل عشق زنده اند. 4-در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خو*ن. 5-« والله ما طلعت شمس و لا غربت الا وحبک مقرون بانفاسی»: به خدا سوگند هیچ خورشیدی طلوع و غروب نکرده مگر آن که عشق تو با دم های من قرین بوده است. همین سخنان بی پرده ی منصور در مورد خدا و عشق، سرانجام او را تند تر قرار داد.
منصور در نهایت توسط خلافت عباسی دستگیر شد و به 8 الی 9 سال حبس محکوم شد. سپس به او هزار ضربه شلاق زدند، سپس دست ها و پاهایش را قط*ع کردند و بعد، سرش را از تنش جد*ا کردند. در نهایت جس*د او را سوزاندند و خاکستر او را در دجله ریختند. هنگامی که دستان رو او را قط*ع کردند، او لبخند زد. پرسیدند چرا میخندی؟ گفت:قط*ع کردن دستان، فردی دست بسته، کار راحتیست. او همچنین صورتش را به خو*ن خود مالید و گفت:«نمیخواهم زردی چهره و ترسم را ببینید.» سپس اضافه کرد:«آرایش مرد، خو*ن اوست» از این رو، ضرب المثال «چند مرده حلاجی» به وجود آمد و رایج شد.
منصور کتاب ها و نوشته های زیادی داشت اما متاسفانه در زمان اعدامش از بین رفت. «ابن ندیم» در کتاب «الفهرست» از 49 اثر حلاج نام برده که تنها چهار کتاب، 112 قطعه شعر و حدود 340 قطعه از تجربیات عرفانی او به ما رسیده است. مهم ترین آثار حلاج عبارتند از: کتاب «الطواسین»، «البستان المعرفه»، «کتاب الروایات»، «دیوان اشعار»، «الهیاکل» و «الکبریت الاحمر»
منصور در کتاب «الطواسین» به شکل منثور، «وحدت وجود» و «راز فنا فی الله» را بیان کرده است. این کتاب در 11 طاسین (بخش) از زبان نمادین مثل «پروانه و شمع» برای بیان سلوک عارفان استفاده کرده است. مشهورترین بخش این کتاب، «الطاسین الازل و الالتباس» می باشد که به موضوع منازعه ابلیس با خداوند بر سر سجده نکردن بر آدم می پردازد. مشاهیر بسیار زیادی همچون «عطار نیشابوری» و «مولانا» به بحث حلاج پرداخته اند. «عطار» در کتاب «تذکره الاولیا» از کرامات حلاج می نویسد: 1- نقل شده که حلاج با چهارصد صوفی به بیابان رفت. چون گرسنه شدند، او دست در ریگ کرد و برایشان نان بریان بیرون آورد و خوردند. 2- شبلی از حلاج خواست که او را در کار خود شریک کند. حلاج گفت: «کار ما به خون کشیدن است». 3-در شب آخر پیش از اعدام، حلاج در زندان گفت: «عاشق آن است که باکی از مرگ ندارد»
دو تا از مشهورترین ماجراهایی که مربوط به منصور است به ترتیب متعلق به «شبلی» دوست منصور و «حنونه» خواهر منصور می باشد. گویند که در زمانی که بعد از زندانی شدن منصور، خواستند تا به او قبل اعدام هزار شلاق بزنند، در راه (از زندان تا محلی که میخواستند شلاق بزنند) مردم به سمت او سنگ پرتاب می کردند اما منصور هیچ ناله ای نمی کرد. شبلی، تکه ای کلوخ (گِل خشک شده) برداشت و به سمت منصور پرتاب کرد و منصور ناله ای کرد. از او پرسیدند:«این همه سنگ خوردی، آه از برت نخواست. با یک کلوخ چنین عجز و لابه می کنی؟» منصور پاسخ داد:«مردم نمی دانند و میزنند. شبلی میداند و میزد. این بود علت ناله ی من.»
همچنین «عطار» در «تذکره الاولیا» در باب «حنونه» خواهر منصور آورده است: در روزی که منصور حلاج را برای اعدام به پای دار میبردند، خواهرش حنونه در میان جمعیت ظاهر شد؛ نه چادری بر سر داشت و نه موهایش را پوشانده بود. با چشمانی خیره و چهرهای غرق در اندوه، بیآنکه اشکی بریزد یا فریادی بکشد، تماشا میکرد. پیرمردی از میان جمعیت، تاب این صحنه را نیاورد و با اعتراض به او گفت: «مگر دیوانه شدهای؟ چرا سر و روی خود را در این جمعیت میپوشانی؟! حجاب زن مسلمان کجاست؟!» حنونه در حالی که نگاهش به برادر بر دار آویخته بود، فریاد زد: «من در این شهر، یک نیممرد بیشتر نمیبینم که او هم بالای دار است. والّا مردی نمیبینم!» «حمد» پسر حلاج از میان جمع پرسید: «نیممرد یعنی چه؟ تماممرد کدام است؟» و حنونه در اوج اندوه، پاسخی داد که قرنهاست طنینانداز است.
گذشته از این حکایت، منابع تاریخی اشاره کردهاند که حلاج به مقام عرفانی زنان نیز توجه ویژهای داشت. برای نمونه، از او نقل شده است: «اگر روزی مردی به مقام ولایت رسد گویم عجب. و اگر زنی رسد گویم مبارک باد.» (یعنی رسیدن زن به این مقام را مبارکتر و شگفتانگیزتر میداند). او همچنین در پاسخ به اینکه آیا زنی میتواند به مقام «بدل» (از مراتب بالای ولایت) برسد، گفته بود: «آری؛ مریم و آسیه و فاطمه زهرا (س)، که ایشان را بدل گفتندی»
در مورد پسر منصور، «حمد» آورده اند که: پسر حلاج که در تاریخ با نام «حمد» شناخته میشود، سومین فرزند خانواده بود و بیش از بقیه در کنار پدرش بود. او در روزهای پایانی عمر حلاج، شاهد عینی صحنههای حیرتانگیزی بود و گزارشهایش را برای آیندگان ثبت کرد.. در روایتی، شب آخر اعدام، از پدرش نصیحتی شنید: «زود نفس خود را اسیر کن؛ مبادا او تو را اسیر کند.» اما سرنوشت حمد مسیری متفاوت و به طرز تلخی زمینی گرفت. پس از مرگ پدر، او راه مبارزهای عملی را در پیش گرفت و به قیام بردگان سیاهپوست (جنبش زنگیان) در بصره پیوست؛ جنبشی که ریشه در مخالفت با خلافت عباسی داشت حمد به جای فریاد «اناالحق» بر دار، در دل شورشهای سیاسی و نظامی علیه همان حاکمانی گم شد که پدرش را کشتند. او در ادامه به حلقههای شیعه نزدیک شد و حتی بعدها به انحرافات دیگری متهم گردید. پسر، راه پدر را در سیاست و نه در تصوف دنبال کرد.
از سرنوشت خواهر منصور یعنی «حنونه» بعد از اعدام منصور اطلاعی نداریم. برخی میگویند فرار کرد و برخی می گویند توسط خلافت عباسی به زندان افتاد.
شاعران زیادی در مورد منصور شعر گرفته اند که به برخی از آنان می پردازم: 1-«گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند / جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد» (از حافظ) 2- «باش چون منصور حلاج انتظار دار دار / از حدیث عشق جانبازان مزن بر خیره لاف» (از سنایی غزنوی) 3-«منصور حلاج آن نهنگ دریا / کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا روزی که أناالحق به زبان میآورد / منصور کجا بود؟ خدا بود خدا» (از مولانا) 4-«منصور حلاجی که اناالحق میگفت / خاک همهره به نوک مژگان میرفت هر چند که در بند شد و پایش بست / در بند نرفت و آنچنان زندهست» (از مولانا) 5-«از خدا میطلبم عاقبتِ کار حلاج / که جز او نیست کسی واقفِ اسرار حلاج» (از صائب تبریزی)
6-«منصور حلاجی که «أنا الحق» میگفت / از جرم چنان که بر سر دار نهفت هر چند که در بند شد و پایش بست / در بند نرفت و آنچنان زنده بماند» (از مولانا) 7-«سرّ خدا ز عرش به گوش فلک رسید / گفت و سخن به گوشهٔ محراب و منبر است آن «أنا الحق» ز شاخهٔ دارم شنیدهای / از بیخ و بن بگو که چه گفت آن درخت را» (از حافظ) 8-«حلّاج در آینه دوباره نمایان شد با ابر گیسوانش در باد باز آن سرود سرخ «أنا الحق» ورد زبان اوست تو در نماز عشق چه خواندی؟ که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنههای پیر از مردهات هنوز پرهیز میکنند.» (شفیعی کدکنی. از معدود شعرهای نو در مورد منصور) 9-«عشق بازی کار هر حلاج دعوی دار نیست / هر کمانی در خور طاق بلنددار نیست» (از صائب تبریزی) 10-«پنبه نازده حلاج ز حق میطلبد / مغز منصور محال است پریشان نشود» (از صائب تبریزی) و هزاران شعر دیگر از شاعرانی چون نظامی، شبستری، بیدل دهلوی، ناصر خسرو، سعدی، شمس تبریزی، خاقانی و... نیز در مورد این عارف بزرگ شعر سروده اند. خواستم بهترین شعرها و پر مفهوم ترینشان و زیبا ترینشان را آورده باشم به همین دلیل از چند شاعر، چندین بار شعر مطرح شد.
و این پست را با یک بیت از خود منصور به پایان می رسانیم. «عشاق وفا پیشه اگر محرم مایید؟ / از خود بدرآیید و در این بزم درآیید» منابع بیشتر ( و موثق) برای مطالعه: 1-در ابتدا آثار خود حلاج (الطواسین، دیوان شعر، الهیاکل) 2-«تذکره الاولیا» (از عطار نیشابوری) و «الکشف المحجوب» (از ابوالحسن هجویری) 3-«The Passion of Al-Hallaj» (از لویی ماسینیون) 4-مجموعه آثار «حلاج» (از قاسم میر آخوری) و «حلاج و راز انا الحق» ( از عطالله تدین) 5-« Hallaj: Poems of Sufi Martyr» (از کارل دبیلیو. ارنست) به همراه سایت هایی مثل گنجور، ویکی پدیا، طاقچه و اینترنت آرشیو.
نظرات بازدیدکنندگان (0)