دروددد. بریمم برای پارت سوممم. از قشنگایی که انقدر ازم تعریف و حمایت کردن. خیلییی ممنونممم
پسره چیزی نگفت. فقط بهم پوزخند زد. خیلی ترسناک بود. یه جورایی بهم وایب جوکر میداد. خواستم بهش یه چیزی بگم که استاد اومد توی کلاس و همه نشستیم سر جاهامون. استاد زبان بود. خیلی خشک و رسمی خودشو معرفی کرد و رفت سراغ درسش. وسطای زنگ، حس کردم یه چیز تیز داره میره توی گردنم. فهمیدم کار هیونجین عه. تصمیم گرفتم بهش محل نزارم تا خودش بیخیال شه. اما بعد از چند دقیقه واقعا داشت می رفت روی اعصابم. برگشتم و گفتم: میشه تمومش کنی؟ + شما! چه موضوعی از درس من مهم تر بوده که داری با پشت سریت حرف میزنی؟ لعن/ت بهش! برگشتم سمت معلم. سعی کردم قیافه مو مظلوم و پشیمون نشون بدم: شرمنده استاد! قصد نداشتم به شما بی احترامی کنم. فقط...پشت سریم داشت کاری می کرد تمرکزم بهم بریزه و منم داشتم بهش میگفتم که تمومش کنه. استاد نگاه بدی بهم انداخت و گفت: به نظر من که فقط داری کار اشتباهتو توجیه میکنی. از کلاس من برو بیرون. + ببخشید؟! استاد به در کلاس اشاره کرد و گفت: بیرون! همین که نمیفرستمت دفتر مدیر باید ممنون باشی. به هیونجین چشم غره ای رفتم و از کلاس رفتم بیرون. توی راهرو لون پسره لی مینهو رو دیدم. با تعجب گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟
پوکر بهم نگاه کرد و گفت: جیسونگ داشت باهام حرف میزد. استاد هم فکر کرد مقصر منم و منو انداخت بیرون. عصبی شدم. دلم نمیخواست اسم جیسونگ رو توی اون دهن کثیفش بیاره. لبخند فیکی زدم و گفتم: استاد ماهم خیلی عو.ضی عه! پشت سریم داره منو اذیت میکنه اونوقت منو میندازه بیرون. عالیه نه؟! + همه ی استادا همینن. چند دقیقه با سکوت بدی گذشت. دلم رو زدم به دریا و سوالی که خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم: میگم...تو چرا با جیسونگ دوست شدی؟ + عاممم...خب...پسر خوبیه، میدونی؟ شاده، مهربونه، بامزه اس و هیچوقت نمیزاره حس تنهایی کنی. - همه ی اینا رو توی دو ساعت فهمیدی؟ + خب، من آدم شناس خوبیم. _هوم...قراره باهاش دوست بمونی؟ + آره. مشکلی داره؟ _ نه...فقط...لطفا باهاش خوب باش. دلش رو نشکن. + تو خیلی عجیبی. جیسونگ ازت برام گفت. می گفت که راهنمایی باهم بودین، تو هیونگ اش بودی، همیشه هواشو داشتی و پیشش بودی. ولی یهو ناپدید میشی. بدون هیچ خبری. بدون حتی یه پیام ساده. حالا به نظرت حق داری که به من بگی چطوری باهاش رفتار کنم؟ هه! نگران نباش. هرچی باشم از تو بهتر باهاش رفتار میکنم. سرم گیج رفت. حرفاش حالمو بد کرده بود ولی من نباید کم میاوردم. نباید از خودم ضعفی نشون میدادم. پوزخندی زدم و گفتم: اسمت لی مینهو بود، درسته؟ خب، شاید تو یه چیزایی رو بدونی، اما همه ی داستان رو نه. هیچوقت هم قرار نیست که بفهمی. بزار یه چیزی رو بهت بگم. اگه یه روز، ببینم که تو جیسونگ رو ناراحت کردی یا اشکش رو درآوردی اون روز روز مر.گته! فهمیدی؟
جدی شد. با همون نگاه ترسناکش بهم زل زد و گفت: نگران نباش! گفتم که، من هرچقدرم بد باشم از تو بهترم. پس به نفعته که برای من امر و نهی نکنی. وگرنه میبینی که چقدر میتونم ترسناک بشم. فهمیدی؟ زنگ تفریح خورد. جیسونگ اومد پیش ما و با خنده گفت: میبینم که دارین صمیمی میشین. همزمان گفتیم: نه اصلا! به همدیگه نگاه کردیم. چشم غره ای بهش رفتم و با آوردن یه دلیل مسخره جیم شدم. توی حیاط اون پسر قدبلنده رو دیدم. رفتم پیشش و گفتم: اون موقع جواب سوالمو ندادی. تو منو انداختی؟ اومد نزدیک صورتم و با حالت عصبی زل زد بهم. گفت: گوش کن عو.ضی! مردم زیردست تو نیستن که حق داشته باشی اینطوری باهاشون حرف بزنی. اگه نخوام جواب سوالتو بدم پس نمیدم. فهمیدی؟ + فقط یه سوال ازت پرسیدم، چرا اینطوری رفتار میکنی؟ اگه کار تو بوده مطمئن باش که تلافی شو سرت درمیارم. پسره زیر لب گفت: قبلا اوردی. و رفت. گیج شدم. داشت چی می گفت؟ من که اصلا این آدمو نمیشناختم؟!...
POV: Han Jisung مدرسه تموم شده بود و داشتم با مینهو میرفتم خونه. فهمیده بودم که خونه هامون نزدیک همه و واقعا خوشحال شدم. فکر نمیکردم که بتونم روز اول دوست پیدا کنم. اما مینهو اومد کنارم نشست. از بین اون همه آدم. منم ازش وایب خوبی گرفتم و شروع کردم به حرف زدن باهاش. و دوست شدیم. پسر کم حرف و درونگراییه با اینکه ظاهرش اینطوری نشون نمیده ولی خیلی مهربونه. رسیدیم به خونه ی من. خونه ی مینهو سه تا کوچه بالاتر از خونه ی ما بود. خداخافظی کردم و رفتم تو. صدا زدم: مامان بزرگگگگ! شام چی داریممم؟ گرسنمههه! مامان بزرگ با یه کاسه بزرگ اومد توی اتاقم. با لبخند گفت: سلام پسرم! خسته نباشی. بیا برات جاجانگمیون درست کردم. نوش جونت. بخور و استراحت کن حتما خیلی خسته شدی. تشکر کردم و شروع کردم به غذا خوردن. غذام که تموم شد به چنل دیلی م سر زدم. میخواستم کلی حرف بزنم ولی خیلی خسته بودم. پس فقط به فرستادن چند تا اهنگ اکتفا کردم و خوابیدم...
الان زده سه وز رد شد😂
من منتظر شاهکار بعدم😁
عالییی بوددد فرشتهههه
فدات بشم بانو
عه واییییی نههه خدا نکنهههه🥺💘
ملسیی که اسلایس هام رو لایک کردیی فرشتههه🤍✨
من باز منتظر پارت بعدم
روزشماری کنم یا زود میزاری؟🤨🤨😂😂
سعی میکنم زود بزارممم
آفرین😁😁😁
الانه غش کنم فوقالعاده هستی داستانتم مث خودته
روزشماری میکنم برای پارت بعدی ...
🫂👌⚘🔥❤⭐🌷
خیلیییی خیلیییی متشکرمممم ازت. حتما زود پارت بعدی رو میزارم
پر قدرت ادامه بده
چشممم حتمااا
خواهش 🌹
دانشجو هست یا دانش آموز شخصیت اصلی؟
چون اگه دانشگاهیه دانشگاه مدیر نداره عین مدرسه. جای دفتر مدیر میبرن حراست یا کمیته انضباطی
دانش اموز دبیرستانیه
اها
لیلیلیلی خیلی قشنگ بود آفرینننننننننن
یه سوال ، کاپل هم داریم یا فقط زندگیه معمولیه؟
اگه داره میگی کاپلاش کیان؟؟؟؟👈👉🎀
مرسیییی قشنگممم
بله کاپل هم داریم که در ادامه باهاشون آشنا میشین
هوراااا