قسمت دوم داستانی پررمز و راز
30 مارچ 2013 امروز دقیقا دهمین شبی ست که من یک ساعت خوابیده ام. من همانند حشره ای در تار عنکبوت گیر کرده ام. او دنیایی برای خودش است. دنیایی مرموز تر از راز مثلث برمودا، ظالم تر از دنیای مردگان و بی هدف تر از خلا. هیچ چیز درمورد او پیدا نکرده ایم! حتی مطمئن نیستیم که او مرد است یا زن. نه رده ی سنی ش را حدس زده ایم و نه میدانیم که اسلحه ی اصلیش چیست. غرق افکارم بودم که...
"ویلیام. سلام میخواستم کمی استیکی نوت از رو میزت بردارم. اوه مرد چند وقته نخوابیدی؟" سونیا پرسید. "من میخوابم." "منظورت اینه که واقعا خوابیدی و تو تخیلات نبوده." "دیشب." "اونوقت چند ساعت؟" نگاهی بی حوصله به او انداختم. سونیا خیلی به من اهمیت میدهد. "چه بدونم؟ شاید یک ساعت؟" سونیا آهی خسته میکشد. نزدیک بیست سال است همدیگر را میشناسیم. او رسما مرا بزرگ کرده است. از دبیرستان با وجود فقط یک ماه تفاوت سنی، حس میکنم بیشتر از مادرم حتی مراقبم بوده است. راستش خیلی نمیدانم مادر واقعی داشتن چجوری است... مادرم در تولد شانزده سالگی ام فوت کرده بود.
"ویل تو باید بخوابی. خودت که خوب میدونی." به دیوار تکیه میکند و قهوه ی نه چندان داغش را سر میکشد. بسته ی سیگارم را از جیبم درمیاورم و یک نخ سیگار بیرون میکشم. بر لبانم میگذارم. سونیا دیگر با من سر سیگار کشیدن دعوا نمیکند. از هفده سالگی ام با این قضیه کنار آمده. "سونیا، عنکبوت واقعا دیوونه س! حس میکنم تو تارش گیر کردم. بدجوری درگیرشم." سونیا لیوانش را روی میزم میگذارد و نزدیک تر میشود. "منم خیلی استرس دارم. اون همینجوری داره میگرده تو شهر. اگه..
... به لئو آسیب برسونه چی؟! بچه های مردم؟ من نمیتونم خودم رو ببخشم..." دستم را روی دست سونیا میگذارم. "امیدوارم واقعا به بچه ها صدمه نرسونه." امیدوارم به لئو آسیب نرسونه.... "من خیلی میترسم. لئو کوچولوی من فقط پنج سالشه. اگه ..." "سونیا نفس بکش." "اون به بچه های مردم صدمه زده! کشتشون!" "سونیا. برای همینه که من ده شبه اینجام. من تلاش میکنم پیداش کنم. باشه؟" سونیا متوجه میشود که گونه هایش از اشک نااگاه خود خیس شده اند. صورتش را با استینش پاک میکند.
امشب بعد از مدتها خانه آمدم. بی آنکه حتی لباس هایم را عوض کنم و یا دوشی بگیرم، بر تختم افتادم و از خستگی خوابم برد. همانطور که خواب بودم....
متوجه کاغذی روی سرم شدم و بیدار شدم. یک نامه؟ تایپ شده بود. از طرف....
عنکبوت....
_اشتباهی اضافه شده ببخشیدد_
عالی دمت گرم...داستانت منو یاد یه سریال انگلیسی به نام روز شغال میندازه...منتظر پارت بعدیتم
منتظر قسمت بعد هستم
ای جانم به به ماشالا بالاخره من عاشق این داستانه شدم😀🫱🏽🫲🏻
عالیی
از هیجان نفسم بند اومده🫠