*صبح روز بعد* بعد از صبحانه همراه بقیه ی شرکت کننده های آزمون بازرسی، به ساختمان بازرسی رفتیم تا نتیجه ی آزمون را بفهمیم. روی صندلی هایمان نشستیم تا نتایج را اعلام کنند. بانوی همراه بازرس ارشد وارد شد و بعد از سلام و ادای احترام گفت:" اسم هرکس را که بخونم، یعنی پذیرفته شده و به اتاق غذاخوری می ره تا خیاط اندازش رو برای دوخت لباس فرمش بگیره." به قدری هیجان زده بودم که احساس میکردم چیزی نمانده تا منفجر شوم. اما طبق گفته های استادم که خارج از قصر به من آموزش می داد، چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم هیجانم را نشان ندهم. او می گفت یک کارآگاه هرگز نباید احساساتی عمل کند تا بتواند مشکلات را به منطقی ترین روش ممکن حل کند.
بانوی همراه بازرس ارشد شروع به خواندن کرد :" آدرینا از خاندان آذرخش، نامیلا از خاندان زمرد..." همان طور که می خواند، منتظر بودم اسم خودم را بشنوم. "گلنا از خاندان سرو..." اسم یک نفر دیگر را خواند.... و یک نفر دیگر.... کم کم همه ی اسم ها را می خواند و من منتظر بودم اسم مرا بخواند.... اسم همه کسانی که قبول شده بودند را خواند اما من جزو آنان نبودم. امکان نداشت. باید برادرم را پیدا کنم! باید قبول شوم! تنها راهی که می توانم به قصر بیایم این است که در آزمون قبول شوم. باید خدمتکار ملکه شوم؛ همانطور که پدرم وصیت کرده بود.
از همان اول شک کرده بودم که سوال ها زیادی راحت هستند و حتما اشتباه می کنم! خیلی ناراحت بودم. یک لحظه احساس کردم سرم گیج می رود. باید تا آزمون سال بعد صبر می کردم تا بتوانم به قصر بیایم. بانوی همراه ادامه داد :"و بازرس ارشد جدید قصر بانو آوین از خاندان کاج سرخ..." از شنیدن اسمم به قدری تعجب کردم که نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! باور نمی کردم که من... بازرس ارشد باشم. چند لحظه همینطور با حیرت به بانوی همراه نگاه کردم. بانوی همراه لبخندی زد و ادای احترام کرد. یعنی حقیقت داشت؟ بازرس ارشد بودم!؟ هیچ وقت اینقدر هیجان را یکجا تحمل نکرده بودم. در پوستم نمی گنجیدم. باورم نمی شد درحالی که چند لحظه پیش از شدت ناراحتی سرم گیج رفته بود، اما حالا اینقدر خوشحال بودم.
لبخند زدم و بلند شدم. بانوی همراه مرا به اتاق غذاخوری راهنمایی کرد. خیاط که منتظر من بود، با دیدن من ادای احترام کرد و شروع به اندازه گیری کرد. تا بعد از ظهر لباس هایمان آماده می شد. نمی توانستم تا آن موقع صبر کنم. به بانوی همراه بازرس...، یعنی بانوی همراه جدیدم گفتم:" کی پرونده های نیمه کاره رو به پایان می رسونه؟" او گفت:" این وظیفه ی بازرس ارشد سابقه، بانو!" از اینکه او با اینکه چند سالی از من بزرگتر بود، مرا بانو صدا می زد معذب می شدم. گفتم:"کجا می تونم بازرس ارشد سابق رو ببینم؟" گفت:"اون داره وسایلش رو جمع می کنه." گفتم:"بعد از اندازه گیری خیاط، می خوام سری بهش بزنم." گفت:"بله بانو! من هم همراهتون می آم."
بعد از چند دقیقه کار خیاط تمام شد و دفترش را برداشت و رفت. من هم از ساختمان بازرسی خارج شدم. بانوی همراه که دنبالم می آمد، از ماموران تدارکات که آن اطراف منتظر بودند خواست که صندلی هایی که برای آزمون چیده شده بودند،جمع شود و میز و قفسه ی کتاب ها را در سالن اصلی ساختمان بازرسی بچینند. صحبت پیشکار که تمام شد از او مسیر را پرسیدم و تا اتاق بازرس ارشد راهنماییم کرد. اتاق بازرس ارشد نیز مانند بقیه در قسمت خوابگاه ها بود. بازرس ارشد سابق را صدا زدم و او مرا به اتاقش دعوت کرد... *روز بعد* هنگام صبحانه از بانوی همراهم نامش را پرسیدم و فهمیدم نامش الناست. بعد از چند لحظه او شروع به توضیح دادن ماجرای پرونده ای شده بود که قرار بود اولین پرونده ام درقصر باشد. فکر نمی کردم به همین زودی مشغول کار شوم...
در انتظار قسمت های بعد
خوشحالم جذب شدین دو پارت بعدی رو فردا میزارم
به به
باعععع خیلی جالب بوددد🔥🔥
منتظر پارت های بعدشممم
مرسییی
عالیییی بودددد🙃
شرمنده یکم دیر خوندمش😅🥲( می دونم معنیه یکم از نظر من زیادی طولانی بود) داشتم تلاش می کردم امتحانات را پاس شوم😔 و فکر کنم نشدم🤦♀
دشمنت شرمنده
میدونم همین که وقت گذاشتی واسم کافیه مرسی💖🥹
یکی از محدود نوشته های امروزی که جذبم کرد
آفففرررینننن دخترر فوق العاده بودددد ادامه بدههههسدسنپسمس
خوشحالم دوست داشتی💖
چشم حتما ادامه میدم
خیلی عالی هست ✨ یه کتاب بود قطعات می خریدند کارت خوبه تا آخرش برو
واقعا؟ مرسییییی🥹
خیلی خوب بود🛐🛐
عالیییییی
💖🥹
واییییییی عالیییی بودددددد بازم بسازززززز
چشممم