what the hell were we
عقربه ها تند تر میگذشتند و هرچقدر از نیمه شب میگذشت بیشتر به فکر فرو میرفتم؛ به دفتری که جلوی رویم باز بود خیره شدم و قلمم را کنارش گذاشتم و کمی به خودم استراحت دادم. فضای اتاقم وحشتناک پر بود از کاغذ های مچاله خط خطی.
به خودم قول داده بودم که دیگر به آن فکر نکنم و نوشته هایم را در مورد موضوعات مختلف بنویسم اما به خودم آمدم و دیدم که ناگهان همه چیز شده راجب او، تمام متن ها، تمام موسیقی ها، خط به خط هر آهنگی که به آن گوش میدادم راجب او بود، گویا تسخیرم کرده بود
از آخرین باری که دیده بودمش چندسالی میگذشت، از آخرین باری که میتوانستم درست زندگی کنم و همچیز برایم به اصطلاح رویایی بود اما ناگهان همچیز به پایان رسید، دیگه خبری از او نبود تا چند وقت پیش فکر میکردم رفتن او میتوانست بدترین مشکلی باشد که برایم رخ داده است. هرشب به آن فکرمیکردم که تمام علاقه ها و دلتنگی هایی که برای او دارم متقابل است؟!
به پنجره خیره شدم و سعی کردم دیدم نسبت به همچیز را گسترده تر بکنم، دستم را لای موهای مشکی و درهم ریخته ام بردم و با چشمان نیمه بازم به اطراف حیاط خانه نگاهی انداختم آه هزاران بار لعنت بر احساسات، این چیز کثیف و عجیب حتی از ماشین بی فرمان هم غیرقابل اعتماد تر است به دشمن خود بیشتر اعتماد دارم تا احساسات مزخرف خودم، آه هزاران لعنت بر خودم که تمام مدت خودم را صرف دوست داشتن کسی کردم که حتی نام من را به یاد نمیاورد
آرزو میکنم که در دنیای بعدی مجبور به خداحافظی نبودیم، جهنم نه! من دلم نمیخواهد زندگی بعدی خودم را هم وابسته همچین موجود کثیفی بکنم که خواب شب و خورد خوراک من رو ازم گرفته، نمیخواهم شیفته کسی باشم که حتی نمیدانم رابطه من با او چه بود؛ ما چیزی فراتر از دوست بودیم ما چیزی فراتر از یک رابطه عاشقانه بودیم ما مانند نیمه گمشده هم بودیم اما مگر میشود یک عاشق، یک دوست، یک سولمیت، یک معشوقه یا یک رفیق صمیمی انقدر به من ضربه بزند؟!
دفتر نوشته هایم را انتهای اتاقم پرتاب میکنم و موهایم را درهم میکشم وسایلم را از میز تحریر جمع میکنم و به سمت دستشویی میروم، چراغ را روشن میکنم و از آینه به تصویر خودم نگاهی می اندازم "این من نیستم.." موهای بهم ریخته، پوستی سفید همچو گچ و چشم های گرد سیاهی که از گریستن خسته اند. چرا من انقدر وابسته و تشنه توجه و حمایت او هستم؟! مگر او به من آسیب نزده؟! او مانند تار مو در سر من ریشه میکند و تنها راه کندن او کچلی است. در دنیای واقعی هم همینطور بوده، تنها راه فراموشی او آلزایمر بود
اما اگر تمام مدت تمام حرفانم، تمام نمیتوانم گفتن هایم و تمام انرژی منفی هایی که از من می آمدند فقط یک تلقین مزخرف بود چه میشد. همیشه از نبودن او مینالم اما میدانم اگر برگردد قرار نیست علاقه ای به او داشته باشم، او من را مانند یک آدامس لای دندان هایش جوید و تف کرد به سمت زمین چگونه میتوانم از او خوشم بیاید از دستشویی بیرون امدم و به تخت خوابم رفتم تا مانند هرشب به فکر های همیشگی ام برسم اما امشب همچیز فرق داشت، انگار یک حس منفی بزرگی داشت در من ریشه میکرد، آن حس تنفر بود.
نمیدانم این حس یک دروغ بود یا حقیقت، به احساسات نمیشه اعتمادی داشت اما هر چه است سعی میکنم با همین دروغ های الکی دل خودم را خوش بکنم میدونی کجای داستان زیباست؟! این که اگه یه دروغیو چندبار تکرار کنی برای مغزت مثل یک واقعیت میشه، شاید این کار بتواند تغییر بزرگی ایجاد کند
بی نهایت زیبا بود
خیلی قشنگهههههه آفرین
(چرا من تازه دیدم😭)
آی قربونت شم
وایزناینعالیه
من فدات شم
خیلی دوستش داشتم!😭
(کاورتم خیلی خوشگل بود)
عزیزم مرسی😭😭😭