i miss you my old last star
گاهی اوقات، سکوتِ بعد از یک رفتن، بلندترین فریادِ دلتنگی است. مخصوصاً وقتی که آن رفتن، حاصلِ دستهای خودت باشد. آن وقت دلتنگی، طعمی تلختر و عمیقتر به خود میگیرد؛ طعمی آمیخته با حسرتِ آنچه میتوانست باشد و نشد، و پشیمانی از کلماتی که کاش گفته نمیشدند یا سکوتهایی که کاش شکسته میشدند.
این دلتنگی، نه یک دلتنگی ساده برای حضورِ یک فرد، که دلتنگی برای بخشی از خودِ توست که با رفتن او، انگار همراهش پر کشیده است. دلتنگی برای روزهایی که دیگر تکرار نخواهند شد، برای خندههایی که پژواکشان در خاطرات باقی مانده، و برای عشقی که شاید در لابهلای اشتباهات، نادیده گرفته شد.
وقتی به گذشته نگاه میکنی، صحنههایی را میبینی که در آنها مقصر بودی؛ لحظههایی که غرور، کلامِ حق را بلعید، لحظههایی که ترس، مسیرِ همدلی را سد کرد، و یا شاید بیتوجهی، حفرهای عمیق میان دو قلب حفر کرد. و حالا، در این تنهاییِ ناخواسته، همان اشتباهات، چون خاری در دل فرو میروند. این حس، تو را وادار میکند تا با خودت روبرو شوی. با آن بخش از وجودت که سبب این جدایی شد. این تقابل، دردناک است، اما فرصتی برای رشد هم هست.
فرصتی برای درکِ ارزشِ حضورِ آدمها، برای یادگیریِ هنرِ گوش دادن، و برای شناختِ پیچیدگیِ روابط انسانی. شاید دیگر نتوان آن گذشته را بازگرداند، اما میتوان از این دلتنگیِ تلخ، پلی ساخت به سوی آیندهای بهتر. آیندهای که در آن، با درکِ عمیقتر از خود و دیگران، قدم برمیداریم و مراقبِ قلبهایی هستیم که به ما سپرده شدهاند. زیرا گاهی، تنها راهِ عبور از حسرتِ گذشته، ساختنِ حال و آیندهای است که در آن، دیگر هیچگاه مجبور به دلتنگ شدن برای کسی که خودمان دورش کردیم، نباشیم.
بسی زیبا
آفرین
زیبا بود،خسته نباشی🎀
ممنونم دختر