.......
دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید
به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخه ام چید شعله آه شدم صد افسوس ٬ که دلم باز به دلدار نرسید
نقش تو در خیال من هست و جدا نمیشود دل که اسیر شد دگر ساده رها نمیشود باز تویی که آمدی واژه به شعر من دهی دین غزل سرایی ام بر تو ادا نمیشود در دل من چه آتشی عشق رخت بپا نمود سوز و گداز عاشقان هیچ دوا نمیشود حبس ابد سزای من چون که رها نمیشوم سحر سیاه چشم تو وای که وا نمیشود کاش رسیم ما به هم فاصله گم شود دمی غرق دعا و حاجتم حیف روا نمیشود
چنان گرفته در آغوش آسمان مرا که بغض ابر سیاهی تن جهان مرا شبیه بید که طوفان از آن گذر کرده ست کسی شکسته غمش بند استخوان مرا مسیر باد رها کرده گیسوانش را بریده عطر هوا بی امان، امانِ مرا
من از راهی دور برای خواندنِ خواب های تو آمدهام، من از راهی دور برای گفتن از گریه های خویش راهی نیست، در دست افشانیِ حروف باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم، من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم من مشقِ نانوشته ام به دستِ نی، خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه من بارانِ بریده ام به وقتِ دی، گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه به من بگو در این برهوتِ بی خواب و طی، مگر من چه کردهام که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت بر سینه می فشارمت اما ندارمت ای آسمان من که سراسر ستاره ای تا صبح می شمارمت اما ندارمت در عالم خیال خودم چون چراغ اشک بر دیده می گذارمت اما ندارمت می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان در باغ دل بکارمت اما ندارمت می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل بر سر نگاه دارمت اما ندارمت
کاش میشد عشق را آغاز کرد با هزاران گل یاس آن را ناز کرد کاش میشد شیشه غم را شکست دل به دست آورد نه اینکه دل شکست
غم نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار چه بی دووم بود قولمون جدا شدیم آخر کار
نظرات بازدیدکنندگان (0)