در این تست میخواهیم به شرح نمایشنامه تراژدی هملت ، طولانی ترین اثر ویلیام شکسپیر بپردازیم.
بعید است که هر قدر هم از دنیای ادبیات دور باشید اسم هملت زا به صورت مستقیم یا غیر مستقیم نشنیده باشید. مخصوصا وقتی که همه گوش هایشان به مونولوگ مشهور این نمایشنامه پر آوازه یعنی ”بودن یا نبودن مسئله این است.“آشناست و حتی همین دیالوگ ها و مونولوگ هایش به بخشی از ادبیات گفتاری تبدیل شده اند. البته نقش انگلوساکسون ها را نیز در تثبیت آن فراموش کنیم . این نمایشنامه تراژدی با حدود ۳۵۰صفحه بلند ترین و طولانی ترین اثر ویلیام شکسپیر به شمار می رود که در سال۱۶۰۲آن را نوشت و بخشی از یک سنت ادبیست که نمایشنامه انتقام نامیده می شود.
داستان از جایی آغاز می شود که در قرن پانزدهم هملت ولیعهد دانمارک، با شنیدن خبر فو*ت پدرش از سفر به کاخ الیسنور بر می گردد و با اتفاقاتی شوکه کننده رو به رو می شود. اینکه نه تنها عمویش کلادیوس بر تخت شاهی نشسته ؛ بلکه بدون کوچک ترین احترامی به آداب و رسوم با وجود اینکه چند روزی از مراسم خاکسپاری نگذشته، با مادرش شهبانو گرترود ازدواج کرده است. هملت با دیدن این قضایا به شدت شوکه می شود و در آشفتگی خود باقی می ماند تا شبی که نگهبانان و هوراشیو( دوست هملت و یکی از افراد مهم دربار) شبح شاه سابق( پدر هملت) را می بینند که نیمه شب خود را آشکار می کند و بسیار غمگین است اما هیچ سخنی نمی گوید و حرفی نمی زند. نگهبانان تصمیم میگیرند این ماجرا را با هملت در میان بگذراند تا شاید او بتواند با شبح پدر گفت و گو کند. زمانی که هملت از این ماجرا خبردار می شود و به دیدار شبح می رود؛ شبح پدرش به او اشاره می کند که تنها بیاید و در آن گفت و گو، به هملت می گوید که برادرش با ریختن زهر در گوشش او را به ق*تل رسانده و از هملت می خواهد انتقام خونش را از برادرش بگیرد. هملت نیز قول می دهد که از دستور اون اطاعت کند،او معتقد است که شبح حقیقت را می گوید اما طبق چیز هایی که در دانشکده فلسفه و الهیات وینتربرگ خوانده بود حدس می زد که آن روح شی*طان بوده که به شکل پدرش در آمده تا او را به گ*ناه و ک*ش*تن وسوسه کند. پس برای اطمینان از درستی سخنان پدر همراه هوراشیو گروهی از بازیگران دوره گرد را فرا می خواند و از آن ها می خواهد نمایشنامه ای به نام «قت*ل گوندزاگا » را در حضور شاه اجرا کنند . موضوع این نمایشنامه باز آفرینی جن*ایت کلادیوس است و داستانش به ماجرای ک*شته شدن شاهی توسط برادرش مربوط می شود.
شاه کلادیوس با دیدن برادرک*شی در نمایش به هم می ریزد و مجبور که ترک سالن می شود. این عکس العمل کلادیوس به نمایش جر*م او را به طور کنم ثابت می کند. هملت پس از این ماجرا، بی درنگ پیش مادرش می رود و حقیقت را برایش آشکار می کند اما مادرش فکر می کند که او دیوانه شده است و حرفش را نمی تواند باور کند ؛ به همین دلیل،مشاجره ای بینشان اتفاق می افتد و در نهایت هملت به مادرش اعتراف می کند که چقدر از او متنفر است. او بعد از ابراز تنفرش وقتی سایه ای را از پس پرده اتاق می بیند؛تصور می کند که شاه در پشت پرده درحال استراق سمع است پس شمشیر را می کشد و در پرده های سنگین فرو می برد ، ولی پولونیوس( وزیر دربار و پدر اوفلیا)در پشت پرده برای جاسوسی کردن پنهان شده بوده و به جای کلادیوس به اشتباه ک*شته می شود. هملت هیچ اهمیتی به مر*گ پولونیوس نمی دهد و حتی، بعد از فر*و بردن شمشیر او را درباری فضول خطاب می گند و جس*دش را با خود می برد و در ناکجاآباد خاک می کند. از این رو کلادیوس که فکر و اندیشه ق*تل هملت را نیز در سر دارد؛او را به سرعت بالا دستوری محرمانه که به پادشاهی انگلستان داده است به آن کشور می فرستد و در آن نامه،تاکید کرده تا به محض ورود هملت به انگلستان او را به ق*تل برسانند. در این سفر کلادیوس دونفر از درباریان وفادار خود روزنکرانتز و گیلدسترن را نیز همراه هملت به این سفر اعزام کرد. از آن جایی که این دو نامه هایی بر مبنای حکم قت*ل ولیعهد را با خود به همراه دارند هملت توانست به نقشه ی آن ها پی ببرد. به همین دلیل نامه ای که خودش نوشته بود را به صورت یک حکم واقعی جعل کرد و سپس ان را را طوری با نامه های اصلی جابه جا کرد که آن دونفر به جای او ک*شته شوند و بعد، هنگامی که دز*دان دریایی به کشتی حم*له پر شدند او از عمد خود را در عرشه کشتی آن ها انداخت و به تنهایی در دستشان اسیر ماند اما او به آن ها وعده پاداش خوبی را می دهد و آن ها نیز به او کمک می کنند.
هملت به هوراشیو پیغام بفرستد در آن نامه از او خواست تا نامه هایی که دو ملوان جوان برایش آوردند را به دست شاه بدهد و خود با شتاب به کمک آن دو ملوان پیشش برود تا حقایقی از جمله ت*وطئه ی شاه و خی*انت روزنکرانتز و گیلدسترن را با او درمیان بگذارد. در این اوضاع لایرتیس ( پسر پولونیوس و برادر اوفلیا )که با شنیدن خبر مر*گ پدرش از فرانسه به دانمارک بازگشته و شهبانو گرترود و کلادیوس به او می گویند که چه کسی پدرش را ک*شته و باعث شده تا لایرتیس از خشم و انت»قام قصد ق*تل هملت را داشته باشد. همچنین اوفلیا که از ک*شته شدن پدرش به دست مح*بوبش، از شدت غم و اندوه به جن*ون رسیده؛ پس از چیدن چند گل در کناره های رود، خود را در آب رودخانه غرق می کند. هملت و هوراشیو به کشور باز می گردند و هملت در قبرستان به درباریان عزادار اطرافش نگاهی می کند و کمی متعجب می شود،زمانی که گرترود و لایرتیس گل ها را روی جن*ازه ای می ریزد و دعا می کنند ، متوجه می شود کسی که در تابوت قرار دارد اوفلیاست و بسیار اندوهگین و پریشان می شود. لایرتیس هملت را مقصر م*رگ خواهر و پدرش داند و او را ش*یطان می داند که همین ابراز نفرت باعث می شود مشاجره ای بین هملت و او رخ دهد. کلادیوس نیز از فرصت استفاده کرده و تظاهر به خواستار آشتی میان آن دو می کند . او پیشنهاد می دهد تا در مسابقه شمشیربازی شرکت کنند و به این داستان پر خون و غم انگیز پایان دهند اما قبل از مسابقه به طور مخفیانه به لایرتیس شمشیری آغشته به ز*هر و همینطور بر خلاف شمشیر های مسابقه، بسیار نوک تیز به او می دهد. در طول این مبارزه ی تن به تن هنگام وقفه کلادیوس میخواهد ج*امی زهرآلود به هملت دهد ولی به جای او گرترود بی خبر جا*م را سر می کشد و می م*یرد.
هملت در طول مبارزه زخ*می می شود اما قبل از مر*گ در اثر گلاویز شدن شمشیر او و لایرتیس جا به جا شده و لایرتیس نیز زخ*می می شود. درحالی که هر دو توسط شمشیر آلوده مجروح شده اند لایرتیس قبل از م*رگ به ماجرای س*م اعتراف کرده و کلادیوس را متهم می کند. در نهایت هملت به سوی کلادیوس ه*جوم برده و او را با خورداندن باقی ج*ام زهر و ضربه ای با همان شمشیر مسموم از پا*ی در میاورد. در همین لحظه شاهزاده نروژ فورتینبراس نیز پیروزمندانه از نب*ردش با لهستان برگشته و قصد دارد قصدش را،برای تصرف دانمارک و پس گرفتن بخشی قلمرو از دست رفته ی نروژ عملی کند. قصدی که در ابتدای ماجرا با دخالت های س*یا*سی کلادیوس و پدربزرگش عملی نشد. هملت در اخرای لحظات زندگیش قرار دارد و از هوراشیو می خواهد که خودش را با سم باقی مانده نک*شد تا بازگوی حقیقت باشد، سپس فورتینبراس را به عنوان پادشاه بعدی دانمارک معرفی می کند و در آخر می میرد. این نمایشنامه با سوگواری برای او ،صحنه ای پر از ج*سد و صدای شلیک توپ ها به پایان می رسد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)