آن شب، آوا کنار پنجره نشست و به آسمان نگاه کرد. ماه، نیمهجان پشت ابرها پنهان بود. احساس میکرد شاید… فقط شاید… هنوز چیزهایی هست که میشود برایشان جنگید. آرمان آرام کنار او نشست. “دوباره فکر میکنی فرار کنی توی آسمون؟” آوا نگاهش نکرد. “نه. فقط میخوام حس کنم هنوز یه جایی هست که هیچکس ازم بدش نمیاد.”آرمان گفت: “من. من ازت بدم نمیاد. اصلاً…” لحظهای مکث کرد. “من حس میکنم تو… نصفِ منی.” آوا گفت: “چون دوقلوی منی.” آرمان آرام سرش را تکان داد. “نه. دلیلش این نیست.” صدایی از دور آمد؛ صدای سرفههای مادر. لحظهی آرام، شکست....
خانه دیگر آن خانهیِ قدیمی نبود. دیوارها انگار با هر روزی که میگذشت، تنگتر میشدند. مادر، دیگر آن زنی نبود که با لبخند صبحانه را آماده کند؛ او حالا در تختخوابِ کوچکِ اتاقش، سایهای از خودش بود. ریههایش، که زمانی با نغمههایِ لالایی برایِ آوا پر و خالی میشدند، حالا با هر سرفه، انگار تکهای از جانِ خانه را با خود بیرون میکشیدند. یک عصرِ دلگیرِ پاییزی، علی در حیاطِ خلوت پشتِ میز نشست. آوا، با موهایی که حالا بلندتر شده بود و مثلِ آبشاری از نقره رویِ شانههایش میریخت، کنارش بود. علی، همیشه سپری بود که ترکشهایِ خشمِ پدر به او میخورد و خنثی میشد. علی کتابی را بست و با نگاهی که در آن هزاران ناگفته موج میزد، گفت: «آوا، تو دیگه نباید اینقدر کوتاه بیای. چهارده سالت شده، نه چهار سال.»
آوا به انگشتانِ لاغرِ خودش خیره شد. «علی، وقتی ریشهیِ یه درخت رو با تبرِ قضاوتِ دیگران زدن، دیگه مهم نیست چند سالش باشه. اون فقط یاد میگیره چطور بدونِ خورشید زندگی کنه.» سارا، که حالا دختری پرشور و سرکش شده بود، از پشتِ پنجره به سمتشان دوید. صورتش از خشم گل انداخته بود. «پدر دوباره شروع کرد. آرمان رو برده تویِ اتاقش… میگن میخواد در موردِ ‘آیندهیِ خاندان’ باهاش حرف بزنه. باز دوباره آرمان رو پر میکنه علی… باز میخواد اون رو علیه آوا بشورونه.» سارا تنها کسی بود که نمیترسید. او همان طوفانی بود که در برابرِ سکونِ مرگبارِ خانه ایستاده بود.
در همان لحظه، صدایِ درِ اتاقِ پدر بلند شد. آرمان بیرون آمد. چهرهاش سنگی بود. او چهارده سال داشت، اما در نگاهش چیزی بود که او را پیرتر از سنش نشان میداد. وقتی از کنارِ آوا گذشت، مکثی نکرد، اما صدایش که سرد و بیروح بود، در هوا پیچید: «فردا تولدِ دوبارهمونه. پدربزرگ گفته امسال دیگه هیچ جشنِ مشترکی در کار نیست. میخواد یه مراسمِ خصوصی برایِ ‘وارث’ بگیره.» آوا فقط لرزید. سارا با غیظ گفت: «وارث؟ آرمان، تو واقعاً میخوای این بازی رو ادامه بدی؟» آرمان ایستاد. به سارا نگاه نکرد، مستقیم به چشمهایِ سرخِ آوا خیره شد. «من بازی نمیکنم سارا. من فقط میخوام زنده بمونم. کسی که میخواد زنده بمونه، باید یاد بگیره طرفِ پیروز رو انتخاب کنه.» علی از جا بلند شد. «این پیروزی نیست آرمان، این باختنِ انسانیته.» آوا برخاست و به سمتِ اتاقِ مادر رفت. بویِ دارویِ تلخ، فضا را پر کرده بود. مادر با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، گفت: «آوا… دخترم…»
آوا کنارِ تخت زانو زد. دستِ مادر را گرفت. دستهایی که روزی گرم بودند، حالا سرد و استخوانی بودند. «مادر، چرا؟ چرا اونا اینقدر از من میترسن؟ مگه من چی کار کردم؟» مادر با چشمانی خیس از اشک گفت: «تو هیچکاری نکردی. تو فقط زیباترین چیزی هستی که این خانواده به خودش دیده، و اونها… اونا از زیباییِ خالص وحشت دارن، چون یادشون میاره که چقدر لجنمال شدن.» آن شب، تنش در خانه به اوج رسید. پدر، بعد از ماهها سکوتِ سنگین، واردِ اتاقِ آوا شد. نه برایِ تنبیه، بلکه برایِ حکمی که صادر کرد: «از فردا، تو دیگه حق نداری با آرمان تویِ یه کلاس باشی. حق نداری با اون صحبت کنی. تو باید بدونی جایگاهت کجاست. تو فقط… سایهیِ این خونهای.» آوا حتی گریه نکرد. فقط سرش را تکان داد. پدر، با چهرهای که در آن فقط نفرت بود، اتاق را ترک کرد.
دقایقی بعد، صدایِ ضربهای آهسته به در آمد. آرمان بود. او برخلافِ رفتارش در حضورِ پدر، حالا نگاهش لرزان بود. وارد شد و در را پشتِ سرش بست. کنارِ آوا رویِ زمین نشست. برایِ اولین بار بعد از مدتها، فاصلهشان صفر شد. آرمان به آرامی دستش را به سمتِ موهایِ نقرهایِ آوا برد، اما لمسش نکرد. «اونا میخوان ما رو دو نیم کنن، آوا. میخوان تو رو از من بگیرن، چون میدونن اگه ما با هم باشیم، حقیقتِ کثیفِ این خونه برملا میشه.» آوا با صدایی که در تاریکیِ اتاق میلرزید، گفت: «تو انتخاب کردی آرمان. تو انتخاب کردی که وارث باشی.» آرمان نزدیکتر شد. «من مجبور شدم! اگه نمیشدم، اونا تو رو از من دورتر میکردن… یا شاید… شاید اصلاً اجازه نمیدادن اینجا بمونی.»
صدایِ سرفهیِ مادر از اتاقِ مجاور دوباره بلند شد. علی و سارا در راهرو با هم حرف میزدند، صدایی از سرِ استیصال و خشم. این خانه، مثل یک دیگِ جوشان بود که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. آوا به چشمهایِ آرمان نگاه کرد. در آن چهارده سالگی، انگار صد سال فاصله بینشان بود. او فهمید که پدر، نه تنها جسمش، که روحِ آرمان را هم تسخیر کرده است.
به خدا که آرمان خیلی مظلومه. آوا هم مظلومه اما حداقل یه درد مشخص داره. آرمان اینطوریه که اگه بخواد ناراحت باشه هم حس میکنم بقیه با خودشون میگن: این دیگه چشه؟ آقای وارثم مگه بدبختی داره؟
راستی میگم جریان چیه کسی کامنت نمیذاره؟ الان حس میکنم با کامنت گذاشتنم دارم معذبت میکن-