فنفیکشن آندرفل هیچچیز در این فنفیک کانن نیست و توسط سازنده تایید نشده و فقط هدف سرگرمی دارد🦋🙏🏻;-;
من... نمیدونم، اما به من وصله.» او این را گفت، عصبی به نظر میرسید اما آن را نادیده گرفت و گفت که بعداً در موردش صحبت خواهیم کرد، نه اینکه واقعاً بخواهیم بیشتر از این ادامه دهیم، چون فعلاً کارهای زیادی برای انجام دادن داریم.
شبح قرمز دوباره غرید و فریسک را رها کرد. گل گیج به نظر میرسید، چون سعی میکرد به این مکالمهی یکطرفه خوب گوش دهد، چون نمیتوانست روح انسان را ببیند، بلکه فقط یک تصویر تار قرمز میدید.
آنها آنجا ایستاده بودند و تلو تلو میخوردند، اما وقتی از میان گودال خون بیرون آمدند و وارد راهروی کوچک و تنگ شدند، تعادل خود را به دست آوردند و وارد اتاق بزرگی از میخهایی شدند که قدیمی به نظر میرسیدند و آغشته به خ🌼.و.🌼ن 🌼خشک شده بودند و از روی ترکها و گیاهانی که در اطراف پخش شده بودند، میشد فهمید که چقدر قدیمی هستند.
گل به فریسک نگاه کرد. * «فقط میخواستم از تو انسان عزیز محافظت کنم!» لبخند معصومانهای بر چهرهاش نقش بست. «ببین، من بلدم چطور این معما را حل کنم، چندین با دیدهام که اون خانومه این کار را انجام داده است!» همانطور که توضیح میداد، شروع به راهنمایی فریسک با دقت کرد تا آنها را نکشد، شبح قرمز که هنوز به علف هرز چسبیده به شانه راست انسان مشکوک بود، خیره شد.
قدم با دقت برداشته میشد، و حس میشد که میخها به کمک علفهای هرز که با استفاده از تاکهایشان سعی در هموار کردن راه داشتند، در زمین فرو میروند. نکته خوب این بود که این معما کوچک بود و با نمایان شدن اتاق بعدی که یک راهروی بسیار طولانی بود، نور کم، برگهای قرمز که همه جا را پوشانده بودند، دیوارها آسیب دیده و ستونها آنها را چنگ زده بودند، تمام میشد.
احساس تنهایی و غربت میکرد و با افزایش اضطراب ناشی از خطری که هر چیزی میتوانست از هر طرف ظاهر شود، فارغ از اینکه چه باشد و چه خطری وجود داشت، فریسک این حس را پذیرفت و آنها قدم کوچکی به جلو برداشتند و در مسیر قدم زدند. سکوت وهمآور کمکی نکرد، چرا که چشمها در سراسر راهرو میچرخیدند و فقط منتظر هر اتفاقی بودند. احساس میکرد موهای گردنش سیخ شده و دست هایش مورمور شده است، صدای نفسهایش تا حدودی شنیده میشد
از طرف دیگر، انسانِ شبحمانند از فکر کردن به این اتاق آزرده خاطر میشد، اما نوعی حس آشنایی به او دست میداد، انگار بارها و بارها از آنجا عبور کرده بود، وقتی که روح نبود. حداقل این چیزی بود که میشد از آن گذشت. گهگاه نگاههای خیرهای به گلی که به شانهاش چسبیده بود، دوخته میشد. حتی اگر [عزم] در این لحظه آنها را پر کرده بود، [ترس] از آنچه قرار بود در این لحظه اتفاق بیفتد نیز بود. رسیدن به آن طرف ابدیت بود، هر دقیقه با دیدن اتاق دیگر که با هر قدم به آرامی نزدیک میشد، اضطرابشان بیشتر میشد، این به آنها کمی آرامش میداد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)