تا به حال به این فکر کردهاید که چرا زندانها چنین مکانهای رعبانگیز و مخوفی هستند؟ آیا به دلیل افرادی که در آنجا سکونت دارند یا ساختار قدرت است که چنین تأثیر مرعوبکنندهای دارد؟
دکتر فیلیپ زیمباردو که مصمم بود، جواب این سؤال را پیدا کند، یک زندان ساختگی را در زیرزمین دانشکده روانشناسی دانشگاه استنفورد ساخت. او از جوانان بدون هیچ سابقه کیفری و همچنین افرادی که دارای وضعیت روانی عادی بودند، درخواست همکاری در این تحقیق را کرد. دکتر زیمباردو به قید قرعه به نیمی از این داوطلبان نقش زندانی و به نیم دیگر نقش زندانبان را داد.
قرار بود، این تحقیق به مدت دو هفته انجام گیرد تا نحوه رفتار این شهروندان ظاهراً عادی بایکدیگر در نقشهای جدید آنها بررسی شود. ولی اتفاقی افتاد که زیمباردو و بعدها دنیای روانشناسی را شوکه کرد.
در شب اول زندانیان دست به شورش زدند و زندانبانان که اصلاً سرپیچی زندانیان از قوانین را برنمیتافتند، تصمیم گرفتند شورش را بهشدت سرکوب کنند. آنها روشهای خلاقانهای برای تنبیه زندانیان ابداع کردند. زندانبانان که عمیقا وارد نقش تازه خود شده بودند با استفاده از روشهایی همچون تفتیش بدنی، محدود کردن دسترسی به توالت، فحاشی و بیخوابی دادن و ندادن غذا به زندانیان آنها را تنبیه میکردند. خیلی زود تحت این شرایط روحیه زندانیان در هم شکست.
یکی از اولین زندانیان فقط پس از سی و شش ساعت از شروع آزمایش فریاد زد: «حس میکنم دارم از درون میسوزم!» زیمباردو مجبور شد تا اوضاع خرابتر نشده او را مرخص کند. ولی ظرف شش روز، چهار زندانی دیگر نیز به این وضع افتادند. یکی از این زندانیان به دلیل استرس شدید تمام بدنش تاول زد. واضح بود برای افرادی که به درون نقشهای جدید خود فرو رفته بودند، این آزمایش به واقعاً به چیزی فراتر از یک بازی ساده بدل شده بود.
حتی خود زیمباردو هم فریب این وضعیت مبهوتکننده را خورده بود. او میترسید زندانیان مشغول طرحریزی یک فرار باشند. به همین دلیل، او مجبور شد برای کنترل اوضاع از پلیس کمک بخواهد. خوشبختانه خیلی زود زیمباردو متوجه شد اوضاع واقعاً از کنترل خارج شده است. بدینترتیب، درحالیکه تنها شش روز پس از شروع میگشت.
تمام آن دانشجویان سرحال و خوشحالی که وارد آزمایش شده بودند، به زندانیانی بیحال و زندانبانهایی بیرحم تبدیل شده بودند. زیمباردو صبح روز بعد جلسهای تشکیل داد و به همه اعلام کرد که آزمایش تمام شده و بهتر است به خانههای خود بروند.
آزمایش تمام شده و بهتر است به خانههای خود بروند. زندانیان باقیمانده آزاد شدند، ولی زندانبانان واقعاً از اینکه آزمایش به این زودی تمام شده، ناراحت بودند. آنها که از این نقش جدید خود لذت وافری برده بودند، اصلاً دوست نداشتند به اینقدر زود بازی لذتبخشی که شروع کرده بودند را تمام کنند.
بعد من اینجوری بودم که بمیرم براشون...
خسته نباشیی
ممنونممم