سلام!😃 خیلی خوش اومدید امیدوارم تمام لذت رو از این داستانی که نوشتم ببرید. (این داستان کاملا ساختگیه و هیچ چیزی از اون واقعی نیست.)
شش ماهی میشه که پدرم رو از دست دادم، درست همین جا، تو همین خونه. من تو مکانی دور افتاده تنهایی با پدرم زندگی میکردم و از وقتی که پدرم رو از دست دادم، صداهای عجیبی تو این خونه میشنوم. هر روز صدا ها زیاد و زیاد تر میشه؛ مثلا صدایی میاد که انگار یکی داره به دیوار ضربه میزنه یا بعضی موقع ها صدای راه رفتن، نفس کشیدن و.. میاد. یک روز که درگیر پختن شام بودم، متوجه شدم که در اتاق پدرم باز شده، به سمت در راه افتادم و وارد اتاق شدم. اونجا فضای خیلی سنگینی داشت و حس خیلی عجیبی بهم دست داد. همه جارو چک کردم دیدم همه چی داره خوب پیش میره تا اینکه.. به اینه نگاه کردم و پشت سرم سایه ای شبیه پدرم بود؛ وحشت زده به زمین افتادم و نفس نفس میزدم.
اون شب، اصلا نتونستم بخوابم. همش احساس میکنم کسی داره بهم نگاه میکنه و ترس تمام بدنمو گرفته بود. ساعت ۷ و نیم صبح از تخت بلند شدم و برای خودم صبحونه گذاشتم. همش از پشت سرم صدای قدم زدن میومد و احساس میکردم کسی پست سرم داره راه میره. دیگه از این خونه خسته شده بودم و اماده شدم تا فردا صبح زود از خونه بزنم بیرون. تقریبا ساعت ۹ بود که درگیر درس خوندنم بودم و انگار یک چیزی شبیه پارچه ی سیاه یا شبح از در اتاق پدرم بیرون اومد و ناپدید شد، صدا های خیلی عجیبی هم میومدن. چند دقیقه ای گذشته بود از این اتفاق تا اینکه صدای بابامو از طبقه شنیدم و میگفت: سامان پسرم، بیا بالا یلحظه کارت دارم. خیلی وحشت زده شده بودم و مو به تنم سیخ شد. خیلی زود رفتم چمدون هامو جمع کردم و اسنپ گرفتم تا منو به خونه مامانبزرگم برسونه.
همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه وسط جاده تو جایی دور افتاده ای بنزین ماشین تموم شد. هیچ ماشینی هم برامون نمی ایستاد و همه از کنارمون رد میشدن. ساعت ۳ شب بود و محیط اونجایی که رفتیم خیلی عجیب و ترسناک بود. راننده اسنپ اسمش «مهران» بود. من و مهران مجبور شدیم شب تو ماشین بخوابیم. روز بعد، ساعت ۷ صبح بیدار شدیم و بالاخره یک ماشین ایستاد و بهمون بنزین داد. من و مهران سوار ماشین شدیم و تصمیم گرفتم به جای اینکه برم خونه ی مادربزرگم به خونه ی دوستم امیر برم.
خلاصه بعد از چند ساعت به خونه ی امیر رسیدیم و پیاده شدم. وارد خونه شدم و بالاخره احساس ارامش کردم. روز بعد، خودمو سخت درگیر کار کردن داخل یک کارواش کردم و بعد ۸ ماه تونستم یک خونه خیلی خوب به همراه لوازم های اون بخرم. حالا دیگه همچی درست شده بود. هرروز صبح بدون اینکه نگران چیزی باشم صبحونه میخوردم و لذت میبردم.
پایان
نظرات بازدیدکنندگان (0)