یک داستان کوتاه کمی ترسناک...
*** اون تنها یک خانه عروسکی عجیب بود که به سیاهی شب رنگ شده بود. انگار که از خود تاریکی و شب آمده بود؛ اما وجودش از خود شب و تاریکی هم سیاه تر بود. نه تنها آرزو های محال برآورده می کرد، بلکه در ازای آن بهایی باید پرداخته می شد. زندگی، مال، حیوان، هرچیز ارزشمندی. این خانه عروسکی کاملا وسوسه انگیز بود که آن را تصاحب شد. چه کسی دوست نداشت آرزویش برآورده شود؟ معلومه هیچکس!. اما در ازای چه؟ واقعا از تاریکی آمده بود؟.
مردم آن را متعلق به آسمان ها می دیدند، نه به عنوان چیزی از اعماق سیاهی و پوچی. چیزی مانند خلأ که هر چیزی می بلعید و چیزی در ازای آن می بخشید. اما واقعا چگونه چنین چیزی پیدا شده بود؟ از کجا ناگهانی سایه چنین معجزه یا شاید نفرینی پیدا شده بود؟. شاید در همان شب که در زیر نور ماه کامل و تفنگ در دست در دل مه و شب، به دنبال یافتن گرگی بود که کودک خردسالش را با خود برده بود. همان شبی که تنها به دنبال اکوی صدای گریه های دخترش با آن رو به رو شده بود. نه گرگی بود نه کودکی؛ تنها یک خانه عروسکی عجیب در دل جنگل که او را صدا می زد. آن شب با دست پر برگشت اما در ازای چه؟ دخترش؟!. او واقعا چه شده بود؟ آیا واقعا خوراک گرگ شده بود یا این خانه عروسکی آن را به درون خود برده بود؟که صدای دخترش را درون آن می شنید با او صحبت می کرد.
اما اکنون او و خانه عروسکی اش شده بودند حرف اول اهالی روستا. تا آنجا که از جاهای دور برای دیدن این معجزه می آمدند. عده ای او را دیوانه و تسخیر شده خطاب می کردند و عده ای او را محترم می شمردند. روزها با خود خانه عروسکی به روستا می برد تا با معجزاتش خواسته بقیه برآورده کند، و شب ها در خلوت خود در زیر نور آتش شومینه با دختر خود یا شاید خانه عروسکی صحبت می کرد. از غم هایش برای همسر از دنیا رفته اش می گفت تا آرزوهای برباد رفته اش. روزها همچنان می گذشت و در پی آن آزار های مخالفانش بیشتر می شد. به او سنگ یا گل پرتاب می کردند و او را تحقیر می کردند. شبی خسته و زخمی و کبود خود را کلبه اش رساند و با التماس اولین آرزویش را به خانه عروسکی گفت: «لطفا کمکم کن!، نمی خوام بیشتر از این اذیت بشم». صدای ظریف دخترش در سرش اکو شد. «تنها دو راه داری، بیایی پیش من بابا یا اینکه آرزو کنی بقیه نباشند.». با شنیدن این دو راهی چشمانش از وحشت گرد شد.
هنگامی که خواست لب به مخالفت باز کند صدای هیاهوی اهالی روستا در بیرون از کلبه توجهش جلب کرد. یک صدا او را تحقیر می کردند و خواستار رفتن او از اینجا بودند. «از اینجا برو ساحر.»، «از اینجا برو مرد شوم»، «روستا رو ترک کن». از پنجره نور مشعل ها می توانست ببیند. سنگی پرتاب شد. شیشه شکست و جلوی پایش افتاد. از ترس با دستانش صورتش پنهان کرد و اولین و آخرین آرزویش را با ناامیدی بر زبان آورد؛ بلکه از شر خشم آنان نجات یابد. «لطفا منو ببر پیش دخترم. لطفا!». با ادای کلماتش دودی سیاه از خانه عروسکی به بیرون آمد و هردوی آنان در بر گرفت. هنگامی که جمعیت عصبی در را شکستند و داخل شدند تنها چیزی که دیدند کلبه ای خالی بود. هنگامی که چشمانش باز کرد خود را در تاریکی مطلق یافت. هیچ نوری نبود. فقط سیاهی مطلق. از ناکجا آبادی دختر خود را دید که با لبخندی سرد به سمتش می آمد. درست همان لباس همیشگی و همان ظاهر همیشگی اش داشت. با دیدن او بلند شد و اشک از چشمانش جاری شد. هنگامی که دختر در مقابل او ایستاد با دستانی لرزان و تردید او را لمس کرد. پوستش مانند یخ سرد بودند؛ اما هنوز نفس می کشید. او را محکم در آغوش گرفت. «دخترم، کجا بودی؟ همه جا دنبالت گشتم!.» «همیشه اینجا بودم بابا. در کنار تو. بیا بریم باید جای خوبی نشانت بدم.». سپس دختر با دستان ظریف کوچکش، دستان بزرگ و زبر او را گرفت و با خود همراه کرد. هردو در ناکجاآباد راه افتادند. به سمت مقصدی که مشخص نبود. شاید به همان خلأ کشیده شده بود، در درون آن خانه عروسکی درون جنگل. مانند هنگام یافتن دخترش.... پایان.
نظرات بازدیدکنندگان (0)