امید وارم خشتون بیاد ببخشید اگه زود تموم شد
رومان خواهر برادر گمشده .کاترین. باشه اما نمی خواهی کسی پیشت باشه .آنا. نه خوبم البته فکر کنم .راوی. کاترین رفت به اتاق فرماندهی گفت سلام من کاترین از آینده آنا حالش اوکی نبود پس من اومدم .ریس کل. خوشبختم آنا بهم گفت .راوی. ماموریت این بود یی گروه بزرگ به بانک مرکزی حمله کرده بودن و چند نفر رو گروگان گرفته بودن پس گروه ابی رفت ... .کاترین. بعد از ماموریت خاستم برم پیش انا که گم شدم و سر از Wc در آوردم.... .جی. دیدم کاترین داره میره سمت Wc رفتم در اتاق آنا در زدم و گفت کی گفتم جی گفت اگه میشه برو گفتم اومدم تا از طرف تایو از عذرخواهی کنم .انا. چرا خودش نیومد .جی. به چند دلیل و اینکه میدونست اونو قبول نمیکنی و اینکه حالشم خوب نبود که بیاد من حرف هام زدم دیگه میرم .آنا. جی به لاال بگو نفر بعدی برای 4 اونه میریم به آینده .راوی. جی رفت و کاترین برگشت و به انا خلاصه ماموریت رو گفت در همین هین تایو زنگ زد ولی و انا جواب نداد .کاترین. چرا جواب نمیدی .آنا. با امروز دوبار دیگه هم زنگ زد جواب ندادم حالا فردا بهش زنگ میزنم ... فردا صبح .کاترین. انا بلند شو ساعت 7 .انا. باشه = بیدار شدم رفتم کارام کردم کوشیم و کیوا و کیبوی رو چک کردم پیام از آزمایشگاه اومده بود ولی نرفتم بازش کنم خواستم اول کاترین بره بعد = .کاترین. انا من دیگه باید برم .آنا. باشه ممنون که اومدی فقط لطفا به کسی چیزی نگو .کاترین. باشه .راوی. بعد انا براش یی پرتال باز کرد و کاترین برگشت به آینده و انا رفت مستقیم سراغ گوشیش که پیامک ببینه که...
رمان خواهر برادر گمشده که زنگ هشدار در اومد و مجبور شد گوشی رو کنار بزاره و بره .ریس کل. ماموریت اینکه یی ساختمون مسکونی بزرگ آتیش گرفته گروه قرمز میره .راوی. که دوباره زنگ هشدار در اومد که یی طلکابین آتیش گرفت .ریس کل. نقشه عوض شد تایو با جت برن سمت طلکابین وگروه آتش هم بر سمت ساختمون وتو انا هم برای پیشتیبانی از این دو گروه برو .همه. چشم .راوی. گروه آتیش داشتن کمکم آتیش خاموش می کردند ولی تایو به کمک نیاز داشت چون یی گاراگرو اومده بود انا رفت با گارگورو چنگید و برد و بعد از اتمام ماموریت انا به اتاقش برگشت و رفت گوشیو برداشت. .آنا. رفتم پیام باز کردم /پیام/ سلام سرکار خانم آنا جواب تست دی ان ای شما باید بگم دی ان ای شما با یک نفر که تار مو رو فرستادید متاقبت داشت با آقای تایو اوزارا و ممنون که آزمایشگاه ما رو انتخاب کردید با تشکر . .راوی. انا در شک بود باورش نمیشد تایو برادرش باشه ولی منطقی بود چون پدر و مادر تایو هم مرده بودن و توی نامه توی ساعت آخرش نوشته شده بود امضا اوزارا .آنا. نمیدونم چیکار کنم چطور به تایو بگم نه باید دنبال موقیت مناسب باشم بعد بگم ولی من باعث شدم برادرم صدمه ببینه /صدمه روحی/ یهوی همون مردی که اومد گفت برادرم عضو گروه ظاهر شد و گفت آفرین برادرت رو پیدا کردی ولی باید وقتی لیدی و کت اومدن بهش بگی و دوباره ناپدید شد .آنا. باید رفتارم رو با تایو درست کنم مراقبش باشم و برم ازش معذرت خواهی بخوام...
رمان خواهر برادر گمشده .راوی. انا. رفت. سمت اتاق تایو که در بزنه که عذرخواهی کنه که .آنا. = خواستمدر بزنم که یی صدا شنیدم .جی. تایو ممتمعنی می خواهی خودت بری از آنا عذرخواهی کنی تو حالت خوب نیست اگه دوباره بحث کنید چی .تایو. اره بایدبرم و اینکه سعیم میکنم بحث نکنم .انا. در زدم جی گفت کی گفتم آنا م در باز کرد گفتم اومدم که از تایو عذرخواهی کنم و اینکه نباید می بردمش به اون بازه زمانی .تایو. منم باید عذرخواهی کنمکه بدون درگرفته شرایط حرف زدم .راوی. انا گفت من مقصدم تایو گفت نه من مقصرم بعد از چند دقیقه هر دو قبول کردن .انا. لاال روو بردم به آینده و برگشتیم 20روز بعد .انا. الان دیگه 50 روزه که اینجام تا الان چند بار بچه هار بردم به گذشته یا آینده و طقریبن همه 4 روز رفتن و فقط جی و ماکاتو موندن امروز ماکاتو رو میگیرم به آینده...
رمان خواهر برادر گمشده .راوی. بعد از اینکه انا ماکاتو رو یرذ به آینده و برگشتن رفت برای چشن آماده بشه آخه امروز سالگرد شروع گروه نجات .آنا. تصمیم گرفتم برای لباس سی لباس سیاه بلند بپوشم و موهام گرچی بستم و یی دونه از اون گیره های ژاپنی ها هم زدم بهش که باز نشه و اریش هم فقط یی ریمل و یس لیبگلاس قهوی زدم تموم بریم واسه چشن .راوی. همه لباس مخصوص داشتن مال دخترا سرمه ای مال پسرا خاکستری و لی چون آنا عضو افتخاری بود لباسش آزاد بود .انا. رفتم پیش دخترا آماده شده بودن .لاال آماده شده بودیم که انا اومد خیلی زیبا شده بود بهش گفتم آنا خیلی زیبا شدی .آنا. ممنون عزیزم شما ها هم زیبا شدید .راوی. بعد همگی باهم به سمت محل مراسم رفتن همه اونجا بودن همی مردم بودن و ..
رمان خواهر برادر گمشده .راوی. بعد ریس کل سخرانی کرد .بعدش سرپرست گروه قرمز بعد ابی بعد زرد و بعد پروفسور و بعد انا به نمایندگی از بچه ها. سخرانیش👇 .انا. من به نمایندگی از اعضای گروه نجات اینجام ما امادیم برای هر ماموریتی بریم و حالا که قدرتمون بیشتر شده قرار به کل جهان کمک کنیم و هرکس جلومن وایسه باهاس میجنگیم و نمیگزاریم مانع هدفمون که نجات کل مردم دنیاست بشه .
رمان خواهر برادر گمشده ادامه اسلاید قبل .راوی. بعد همی مردم دست زدن و رفتن یی جیزی بخورن تا بخش بعدی شروع بشه و حالا برین توی اتاق که بچه ها اونچان .ویل. آنا یی سوال چرا تا حالا موهاتو باز نکردی من فکر میکردم امروز حداقل بازش کنی .راوی. انا قضیه 3مدل مو رو گفت بعد رفتن ادامه چشن انا تصمیم داشت آنشب به تایو بگه برای همین ساعت شو با خودش آورده بود ناگهان ...
رمان خواهر برادر گمشده راوی. نگهان یی پرتال باز شد و یی ابرشرور اومد وبه همجا شلیک کرد بلا فاصله یی پرتال دیگه باز شد و لیدی باگ و کت نور اومدن لیدی گفت لاکی چار و در همین هین یکی از اون شلیک ها خورد به ساعت آنا انا بسیار خشمگین شد با هرچی معجزگر که داشت و معجزگر گربه رو از تایو گرفت و تبدیل شد و به ابر شروع حمله کرد آنقدر جنگید که ابر شرور شکست داد خواست با پنچه برنده بزنه بهش که کت نوار جلوش، گرفت .کت. نه نکن بعد پشیمون میشی اون الان یی آدم ادی .راوی. انا درحالی که روی زمین نشته و گریه میکنه و میگه آخه اون تنها یادگاری از والدینم بود که اون نابودش کرد .لیدی باگ. انا من سعی میکنم درستش کنم .راوی. لیدی باگ لاکی چارش انداخت هوا و همجیز درست شد و ساعت آنا انا میپره بغل لیدی باگ و میگع ممنونم خیلی ممنونم لیدی باگ یی نگاهی به ساعت آنا میندازه و میگه .لیدی. اون ساعت مطلق به پرنسس معجزگر یعنی تو پرنسس معجزگر ی؟ .راوی. یهو همون مرده ظاهر میشه و گفت .مرده. بله اون جانشین دوم و پرنسس معجزگر و برادرش جانشین اول و شاهزاده معجزگر و تو لیدی باگ تو جانشین سوم و معاون معجزگر ی و تو کت جانشین چهارم و ریس محافظ معجزگر ی و اینکه انا تو الان برای مو جز دسته سومی
رمان خواهر برادرگمشده .راوی. و اون چهار معجزگر در آورد مال لیدی و کت همون مال خودشون بود و مال انا معجزگر ترکیبی بود که قدرت همی معجزگر هارو در خودش داشت .مرد. واین هم معجزگر برادرت برو بهش بده .راوی. انا رفت سمت تایو و گفت این معجزگر اول برای جانشین اول بهد انا همچیز برای تایو گفت و ساعت و نامه پدر ومادرش تست دی ان ای نشونش داد بعد تایو رو بغل کزد تایو هم اون بغل کرد ناگهان یی ابر شرور دیگه اومد و به سمت تایو شلیک کرد آنا رچرخید گیره سرش سمت اون پرت کرد که نابود بشه و خودشو جلوی تایو قرار داد و اشعه به انا خورد و افتاد و تایو گرفتش .تایو. نه نههه چرا این کارو کردی .آنا. آخه تو مهم تری اگه به تو میخورد من چه میکردم من مهم نبستم ولی اگه به تو میخورد حتی گفتنش هم سخته /آخرش با بغض گفت/ .آنا. جی مراقب تایو باش واینکه عذرخواهی میخوام فقط نوبت تو نشد برای 4 روز رو از همه همه هم اگه ناراحتتون کردم عذ میکنم .راوی. وبعد آنا هی کمرنگ تر کمرنگ تر میشد و آخرین جمله این بود👇 مراقب خودت باش داداشی بعد لیدی و کت به مکان و زمان خودشون برگشتن همی مردم هم رفتن به خونه هاشون جی هم تایو رو برد به اتاقش در هیچی که عصبی بود ساعتذانا رو توی جیبش دید انگار انا گذاشته بودش انا برگشته بود بود به آینده ولی بچه ها هنوز از خاطرات تشون چیزی یادش نبو د چون آنا انا 10 روز زود تر اومده بو .کاترین. رفتم بالای سر انا هنوز بیهوش بود .راوی. آنا کم کم چشاش باز کرد وبعد کاترین کمکش کرد بشینم کاترین بهش گفت 9 روز پیش برگشته واینکه ما هنوز خاطری یادمون نمیاد و چرا موهات باز بود .انا. اگه اینجوری فردا یادتون میاد .راوی. و بعد هر دو خندیدن .آنا. کاترین کمکم کن بلند شم باید برم به اتاقم .کاترین. ام متمعنی.انا. اره .راوی. انا همراه کاترین رفت به پایگاه و فردا صبح شد انا رفت به سالن غذا خوری یی لیوان آب برداش و خورد و رفت به اتاقش و تایو رو اونجا دید همچی یادش اومده بود انا پرید بغلش و نایو هم بغلش کرد بعد هردو خندیدن بهد تایو ساعت داد به انا ولی در همین هین تبدیل شد به دو گردنبند برای هردوشون ویی عکس از والدینشان و از خواهر برادر توش بود پایان 🎀
بیات نظرتون درباره رمان بگید