گاهی آدمها بیآنکه خاکی رویشان ریخته شود، سالهاست زندهبهگورند… هرکس در گوری که خودش ساخته یا زندگی برایش کنده است.
یکی در گورِ فکرهای همیشه ناتمامش، زیر فشار سؤالهایی که پاسخی ندارند. یکی در قبرِ قلبی که دیگر نمیتپد مگر برای خاطرهای که رهایش نمیکند.
یکی در سردابهی حرفهایی که سالهاست جرئت گفتنش را پیدا نکرده. یکی زیر سنگینیِ نقابی که هر روز به صورتش میزند تا کسی نفهمد خسته است.
یکی میان فریادهایی که در گلو مانده و هیچکس صدایشان را نمیشنود. یکی در سایهی «ای کاش»هایی که مثل خاک تازه هر شب روی روحش میریزند.
یکی در تاریکیِ رابطهای که تمام شده، اما دلش هنوز جنازهی آن را رها نکرده. یکی در حسرتِ راههایی که نرفت، آدمهایی که نماندند، و فرصتهایی که از دست رفت
یکی در تنهاییای که آنقدر طولانی شده که دیگر به صدایش عادت کرده. و یکی در سکوتِ خانهای که سالهاست کسی نامش را بلند صدا نزده.
میدانی؟ زندهبهگور بودن همیشه با مرگ شروع نمیشود؛ گاهی از همان جایی آغاز میشود که آدم تصمیم میگیرد دردش را ببلعد، حرفش را نزند، اشکش را نگه دارد، و به جای کمک خواستن، خودش را آرامآرام زیر همهچیز دفن کند. اما حتی عمیقترین گورها هم همیشه تاریک نمیمانند. گاهی یک نگاه، یک آدم، یک اتفاق کوچک میتواند دست شود، خاکها را کنار بزند، و دوباره یادمان بیاورد که هنوز میشود زنده شد… نه فقط نفس کشید،
نظرات بازدیدکنندگان (0)