ᴠɪᴄᴛɪᴍ
هی تو، آره با خودتم. کجا میری؟ بیا بشین اینجا ببینم... آفرین؛ حالا که سر جات نشستی می خوام یه جریانی رو برات تعریف کنم.
داستان ما با استیسی شروع میشه. یه دختر بچه زیبا با قلبی سرشار از عشق و مهربانی؛ او زندگی شادی داشت، پدر و مادر خوب، دارایی کافی، دوستان زیاد و هر چیز دیگه ای که فکرشو بکنید. اما این استیسی کوچولوی ما یه عادت خیلی بد داشت. علیرغم اصرار های خانواده، اون هیچوقت در کمدش رو نمی بست...
میریم سراغ لارا، دختر جذاب و محبوب آکادمی لینس متر؛ چیزی که اونو از بقیه متمایز می کرد، چشمان دو رنگش بود. چیزی که حتی خود او هم آنها را می پرستید و همواره راجبشون پز میداد. اما حقیقتی که لارا از همه مخفی می کرد این بود که چشم هایش بر اساس این اختلال دچار تاری دید شده بود. خب... این چیزی بود که براش گرون تموم شد...
نفر بعدی تو لیستمون دنیسه، یه پسر خوش قیافه که حتی پسرا رو هم به خودش جذب میکرد، البته فکر نکنم این نکته مهمی باشه نه؟ درسته درسته، بگذریم؛ دنیس سلطان راک اند رول بود و یه گروه موسیقی زیرزمینی رو اداره می کرد. چیزی که اونو بی نهایت شبیه خواننده های راک درست و حسابی می کرد موهای بلند مشکی و جذابش بودن. اما این موها یه مشکلی داشتن، گاهی جلوی دید اون رو می گرفتن...
نفر بعدی... خب... آدم خیلی خاصی نیست و داستان جالبی نداره. توماس که یه پسر عادی و نابیناست... به نظرم زندگیش اونقدر جذاب نیست که بهش بپردازیم، نه؟...
بزار ببینم... آها، لائورا. یه دختر مرموز و گوشه گیر که توی دنیای خودش زندگی می کرد. هیچکس رو به دایره اجتماعیش راه نمی داد و حتی مادر و پدرش هم به سختی باهاش ارتباط می گرفتن. اون هر روز خودشو داخل اتاق حبس می کرد و فقط به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد. راجب هر موضوعی که فکرشو بکنید، واقعا ایده های خوبی هم داشت. فقط حیف که زیر تختش رو هیچوقت چک نمی کرد...
نفر بعدی این لیست هم لئونه. این لئون قصه ما همیشه پنجره هاشو باز میزاشت. چرا؟ چون اتاق این پسر ما خیلی گرم بود. به طوریکه حتی داخل زمستون هم با وضعیت برف و باران این پنجره همیشه باز بود. خب، این خطرناکه دیگه، مگه نه؟...
خب، نفر بعدی... اوه... جالبه. اینیکی اینقدر محو خوندن این داستان شده که فراموش کرده پشت سرشو چک کنه...
ببین فحش گذاشتم هرکی امشب بیاد بالا سرم-🗣