خب سلام به عسلی های قشنگم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 اینم از پارت پنجم پرنسس اسلیترین
زمان = آخرای تابستون : از خواب بیدار شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و بعد از روی تختم بلند شدم نگاهم به اسنودراپ افتاد که روی میزم خوابیده بود و خر خر میکرد و تک خنده کوتاهی مردم و بعد از اتاقم بیرون اومدم و از پله های عمارت پایین رفتم و پشت میز نشستم و با لبخند گفتم : صبح بخیر پدر . پدرم طبق معمول مشغول خوندن روزنامه بود و فنجان قهوه اش هم کنارش بود و گفت : صبح بخیر مورگانا و بعد دوباره مشغول خوندن روزنامه شد . الف ها داشتن صبحانه رو روی میز میچیدن و منم مشغول خوردن صبحانه بودم که یهو چشمم به روزنامه پدرم افتاد عکس سیریوس بلک بود گفتم : سیریوس بلک ؟ پدرم روزنامه رو برگردوند و منظورمو متوجه شد و گفت : آره چند روز پیش از ازکابال فرار کرده بعد از ۱۲ سال و اولین نفری که تونسته فرار کنه . یه چیزایی درمورد سیریوس بلک میدونستم درمورد این که اون زمان طرفدار ارباب تاریکی بوده و جای پدر و مادر پاتر رو به ولدمورت لو داده و یه سری چیزای دیگه . گفتم : وزارت خونه چکار میکنه درمورد این قضیه ؟ پدرم خنده کوتاهی کرد و گفت : افراد وزارت خونه حتی نمیتونن سایه خودشون رو درست تشخیص بدن چه برسه به اینکه سیریوس بلک رو بگیرن . گفتم : پدر تو چی ؟ پدرم روزنامه رو آورد پایین و کفت : منظورت چیه ؟ گفتم : خب شما به عنوان رئیس جادوی بین المللی حتما یک کاری وزارت خونه بهتون درمورد این موضوع داده انجام بدین . پدرم : کار خاصی نبود راستش کار های اصلی من یه چیزای دیگه هستن نمیخواد خودت رو درگیر کنی مورگانا ، حتما از اینکه قراره دوروز دیگه به هاگوارتز بری خوشحالی نه ؟ غرغری زیر لب کردم و گفتم : آره خیلی خوشحالم . پدرم : مورگانا لجبازی نکن و غر غر هم نکن . گفتم : باید برم یک مشت کله پوک رو تحمل کنم . پدرم یکی از ابرو هایش رو بالا انداخت و گفت : که اینطور پس بچه های هاگوارتز روی مخن آره ؟ البته دورگه ها و ماگل زاده ها (( این کلمه رو با نفرت به زبون آورد )) واقعا رو مخن . نمیتونستم بگم با هرمیون دوست هستم هرمیون دختر خیلی خوبی بود و بهترین دوستم البته من قصد ندارم این موضوع رو به پدرم بگم چون نصیحت ها و سخنرانی هاش شروع میشه گفتم : اتفاقا اصیلزاده ها بدترن . پدرم : از چه لحاظ ؟ . گفتم : اوه نمیدونم مثلا مالفوی ؟ . پدرم نگاهم کرد و گفت : پدر مالفوی رو میشناسم و اگر بخوام ویژگی یکسان مالفوی هارو بگم مغرور و خودشیفته هستن البته باید بگم که قبلا وقتی همسن شما بودیم باهم دوست بودیم . گفتم : و الان ؟ . پدرم : اسمش رو نمیدونم چی بزارم .. در بعضی از کار ها باهم همکاری میکنیم با نفوذ و قدرت و ثروتی که هردو داریم . گفتم : که اینطور پدرم : خب عزیزم من کار دارم یه کارایی داخل وزارت خونه . گفتم : باشه پدر پدرم بلند شد تا خواست بره بهم گفت : راستش وزارت خونه شاید بخواد دمنتور ها یا همون نگهبان های ازکابال رو به هاگوارتز بفرسته بخاطر بلک . گفتم: چی ؟! ولی … ولی پدر دمنتور ها خودت میدونی چطوری هستن اگر داخل محوطه هاگوارتز باشن ممکنه به یکی آسیب بزنن . پدرم : مهم اینه که تو وردی که باید بگی رو بلدی ..ورد چیه ؟ گفتم : اسپکتوپاترونم … ولی پدر بقیه بلد نیستن اگر به اونا آسیبی وارد بشه چی ؟….. اصلا چرا دمنتور ها میخوان بیان هاگوارتز و اصلا بلک برای چی باید بیاد هاگوارتز ؟ پدرم : بخاطر اون پسرک پاتر . گفتم : پاتر ؟ . پدرم : خودت که خوب میدونی چرا میخواد بره پیش پاتر …. خب مورگانا من باید برم فعلا عزیزم . گفتم فعلا
فلش بک به دورروز بعد شروع سال سوم : از خواب بیدار شدم و رفتم دوش آب سردی گرفتم و بعد یک پیراهن مشکی رنگ یقه بسته از جنس ابریشم پوشیدم با یک دامن تیره رنگ با چین های دقیق و بعد انگشتری که پدرم دو سال پیش یعنی سال اولم بهم داد رو دستم کردم و موهایم هم دورم باز گذاشتم . رفتم جلوی اینه و خودمو نگاه کردم که یهو متوجه موهام شدم احساس میکردم رگه های نقره ای رنگ داخل موهایم بیشتر شده بودن عجیب بود …. شاید خیالاتی شدم مهم نیست . چوبدستیم و چمدونم و اسنودراپ رو برداشتم و با پدرم به سمت ایستگاه رفتیم و بعد از پدرم خداحافظی کردم و سوار قطار شدم . دنبال جای خالی داخل کوپه ها میگشتم که یهو دست یکیو روی شونم حس کردم و برگشتم و دیدم لورنزو هست … واقعا لورنزو بود ؟ چقدر تغییر کرده بود یعنی بهتره بگم یکم بزرگ تر شده بود انگار و بهتره بگم جذاب تر ولی من هرگز اعتراف نمیکنم پس گفتم : سلام انزو چطوری ؟ لورنزو : ممنونم لیدی . گفتم : لیدی؟ . لورنزو : آره من به همه یک لقب دادم و بنظر من لیدی به تو میاد . لبخندی روی لبم اومد و گفتم : ممنون خب کاری باهام داشتی ؟ . گفت : آره بیاد کوپه ما . گفتم : ما؟ . لورنزو : آره ، من و تئو(( منظورش تئودور هست )) و بلیز و دریکو و پارکینسون . گفتم : پارکینسون ؟ گفت : آره همون . گفتم : وای لعنتی واقعا ؟ لورنزو منظورمو فهمید و گفت : آره عاشق پیشی مالفوی و البته یکم رو مخ و مثل اینکه از سال اول مالفوی رو دوست داره و سال اول و دومفقط مالفوی رو زیر چشمی نگاه میکرده امسال عین چسب بهش چسبیده و مالفوی هم میدونی چقدر عاشق اینه که کسی بهش توجه کنه و تعریف کنه . گفتم : ام نه ممنون نه حوصله مالفوی رو دارم نه پارکینسون لورنزو : لیدی اذیتم نکن خودت میدونی داخل اون کوپه بدون تو برام غیر قابل تحمله درضمن تو الان داخل گروه ما هستی . گفتم : مرسی بدون اینکه نظرم بپرسی منو عضو یک گروه کردی گفت : اذیت نکن خب ببین تو با من و تئو خوبی و یه جورایی دوستی با بلیز هم رابطه خوبی دارین پارسال داخل چند تا پروژه باهم افتادین پس سه به دو تمام سه نفر میخوان بیای داخل گروه البته باید بگم مالفوی از پیشنهاد من بدش نیومد تازه مشتاقم بود . گفتم : دیوونه ای ؟ من و مالفوی دو سال قبل همش باهم دعوا داشتیم چی میگی درضمن نظر منم مهمه . لورنزو : بیخیال بیا تو کوپه بقیش رو تعریف میکنم . رفتم داخل کوپه و دیدم بلیز خوابه خوابه و تئو هم داره داشت روزنامه میخوند . چقدر همشون عوض شده بودن یهو نگاهم به مالفوی افتاد لعنتی موهاش دیگه مثل قبل به کف سرش با ژل نچسبیده بودن الان یه حالت خیلی خوب و قشنگی داشتن و لعنت به این شانس که دقیقا شبیه کرا**ش کتابی هست . مورگانا چی داری میگی ول کن ظاهرش عوض شده ولی اخلاقش که نه هنوزم رو مخه (( خودت رو مخی بچم دریکو خیلیم خوبه )) و دیدن بله پانسی پارکینسون عین چسب به مالفوی چسبیده بود و چهره ای مغرور و خودشیفته تر از مالفوی به خودش گرفته بود با لحن نازک و کشدارش داشت با مالفوی حرف میزد منم اهمیتی ندادم کنار لورنزو نشستم و کتابم رو باز کردم که بهم دیدم عالی شد رو به روی مالفوی نشستم دقیقا عالیه . کتابم رو باز کردم و شروع به خوندن کتاب کردم .
از زبان دریکو : داخل کوپه نشسته بودم سال سوم هاگوارتز بود . داخل کوپه با تئودور و بلیز و لورنزو و البته پانسی نشسته بودیم که پرنور از کوپه بیرون رفت و بعد چند دقیقه بامورگاپا اومد داخل کوپه و نشستن . باورم نمیشه اینقدر تغییر کرده بود یعنی منظورم اینه زیباتر شده بود و محو کنن….. دریکو بس کن تو از خاندان مالفوی هستی این فکر های احمقانه رو از سرت بیرون کن و بعد تمام توجهمو دادم به پانسی و به حرفاش گوش کردم . از زبان مورگانا : اتفاق دیگه ای نیفتاد که یک ساعت بعد یهو قطار ایستاد و چراغ ها دونه دونه خواموش شدن و قطار در تاریکی فرو رفت و دمای هوا به شدت اومد پایین جوری که انگار زمستون از راه اومده . لرزی به تنم افتاد و من دستامو دور خودم حلقه کردم که تئودور با خونسردی گفت : اتفاقی نیفتاده شاید قطار خراب شده . پانسی محکم تر به مالفوی چسبیده بود و الکی ناز میورد . گفتم : باهوش قطار جادویی خراب نمیشه . تئو : ام ….. آها راست میگی یهو احساس پوچی و غم کردم جوری که تا آخر عمرم نمیتونم شادی رو حس کنم … یک لحظه همه این ها نشونه یک چیزی هست …. دمنتور ! رو به تئودور گفتم : تئو همین الان در کوپه رو قفل کن . تئودور : چی ؟ . گفتم : الان . و تئودور سریع در کوپه رو قفل کرد و دقیقا چند ثانیه بعد یه دمنتور اومد پشت در و سعی کرد بیاد داخل ولی چون در قفل بود نتونست و بعد رفت سمت یک کوپه دیگه لورنزو : لعنتی این چه کوف**تی بود ؟ گفتم : دمنتور بود بخاطر بلک اومده شرط میبندم بیشتر هم هست داخل هاگوارتز لورنزو : این منصفانه نیست تو همه چیز رو میدونی . گفتم : من دارم منطقی فکر میکنم بعد از چند دقیقه چراغ ها روشن شدن و قطار دوباره به راه خودش ادامه داد و تا آخر مسیر کسی حرف خاصی نزد .
بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدیم و از قطار پیاده شدیم و به سمت قلعه رفتیم با کالسکه ها و بعد که گروهبندی سال اولی ها تموم شد چند نفر از سال بالایی ها از همت گروه ها یک سرود خوندن و بعد از اینکه سرود تموم شد دامبلدور اومد و سخنرانی کرد و گفت : خب اول میخوام خوش امد بگم به پروفسور جدید در مقابل هنر های شرارت امیز پروفسور ریموس لوپین ، موفق باشی پروفسور ! «« همه دست زدن »» و پروفسور جدید موجودات جادویی هاگرید «« همه دست زدن »» خبر رسیده بود که یک دمنتور به پاتر حمله کرده و پاتر بیهوش شده . وسط سخنرانی یهو مالفوی شروع کردین مسخره کردن پاتر و تئودور هم ادای غش کردن رو در آورد (( همون چیزای داخل فیلم یا کتاب )) به هرمیون لبخندی زدم اونم با لبخند جوابمو داد و منم با لب خونی گفتم : بهشون اهمیت نده (( منظورم مالفوی و بقیه بود )) اونم با سر باشه ای گفت و بعد دامبلدور درمورد سریوس بلک و مامور های ازکابال که به هاگوارتز اومدن گفت و یه سری قوانین رو دوباره تکرار کرد و بعد شام خوردیم و بعد همه به سمت خوابگاه های مربوط به خودشون رفتن . منم به سمت اتاقم رفتم و لباس راحتیم رو پوشیدم و کار های قبل از خوابمو انجام دادم و خوابیدم و اسنودراپ هم دقیقا کنارم اومد مثل یک گولوله برفی جمع شد و خوابید و منم کم کم به خواب فرو رفتم . فلش بک به صبح : صبح که از خواب بیدار شدم …..
نظرات بازدیدکنندگان (0)