زمانی که در روشنایی به تاریکی آن دنیا میرسیدند
در سالهای تاریک جنگ جهانی دوم، لندن هر شب چهرهای متفاوت به خود میگرفت. هوا هنوز کاملاً تاریک نشده بود که مأموران شهرداری در خیابانها راه میافتادند. آنها به چراغهای خیابانی نگاه میکردند و اگر نوری بیش از حد دیده میشد، به صاحب مغازه یا خانه تذکر میدادند: «چراغ را کم کنید… دشمن از نور استفاده میکند.» به این کار «دیمرینگ» میگفتند؛ کم کردن نور چراغها تا جایی که شهر در تاریکی فرو برود اما زندگی کاملاً متوقف نشود.
یک شب پاییزی در سال ۱۹۴۰، پسربچهای به نام «توماس» کنار پنجره خانهشان ایستاده بود. او به چراغ خیابان نگاه میکرد که دیگر مثل قبل روشن نبود. نور زردش ضعیف شده بود، انگار کسی پیچش را نیمه بسته باشد. توماس پرسید: «مامان، چرا چراغها اینقدر کمنور شدهاند؟» مادرش پردهی ضخیم سیاه را کشید و گفت: «برای اینکه هواپیماهای آلمانی نتوانند شهر را از بالا پیدا کنند.» در آن روزها بمبافکنهای آلمانی شبها به لندن حمله میکردند. اگر شهر پرنور میبود، خلبانها مثل این بود که یک نقشهی روشن زیر پایشان داشته باشند. اما وقتی چراغها کم میشد یا کاملاً خاموش میشد، لندن از بالا شبیه لکهای تاریک در میان زمین میشد.
پدر توماس آن شب از سر کار برگشت. او در کارخانهای کار میکرد که قطعات هواپیما میساخت. پدر گفت: «امروز مهندسها روی سیستم جدیدی برای چراغها کار میکردند. چیزی شبیه یک پیچ تنظیم… که نور را کم یا زیاد میکند. میگویند به آن دیمر میگویند.» توماس با کنجکاوی گفت: «مثل وقتی که صدای رادیو را کم میکنیم؟» پدر خندید: «تقریباً همینطور… فقط برای نور.» از آن زمان در بسیاری از خیابانها چراغها طوری تنظیم میشدند که نورشان فقط کمی زمین را روشن کند؛ نه آنقدر که از آسمان دیده شود.
اما زندگی در شهر تاریک آسان نبود. مردم اغلب در تاریکی به هم میخوردند. دوچرخهها چراغهای کوچکی داشتند که رویشان نوار باریک نور میگذاشتند. اتوبوسها هم فقط یک شکاف نور داشتند. حتی چراغقوهها را با کاغذ یا رنگ میپوشاندند تا نورشان پخش نشود. توماس یک شب که با مادرش از پناهگاه برمیگشت گفت: «لندن مثل یک شهر مخفی شده.» مادرش آرام جواب داد: «دقیقاً همین است… ما داریم خودمان را از آسمان پنهان میکنیم.»
سالها بعد، وقتی جنگ تمام شد و چراغهای لندن دوباره با تمام قدرت روشن شدند، مردم جشن گرفتند. خیابانها پر از نور شد؛ نوری که سالها کمجان یا خاموش بود. اما آن روزها یک چیز در ذهن مردم ماند: ایدهی تنظیم نور. چیزی که در زمان جنگ برای مخفی کردن شهر استفاده میشد، بعدها تبدیل شد به همان چیزی که امروز در خانهها و سالنها میبینیم: کلیدهای دیمر که میتوانند نور را آرام کم و زیاد کنند. و توماس، که حالا مهندس برق شده بود، هر وقت یک دیمر را میدید یاد آن شبهای تاریک لندن میافتاد؛ وقتی یک شهر بزرگ با کم کردن نورش، سعی میکرد از جنگ جان سالم به در ببرد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)