امروز میخوام براتون داستان دو نفریو تعریف کنم که وقتی همه جا داشت سقوط میکرد، وقتی که همه فرار کردن و جا زدن، این دوتا مثل کوه ایستادن. آریوبرزن و یوتاب، برادر و خواهر، دو شیر زخمی اما با غیرت از تبار پاکِ پارس.
وقتی اسکندر مقدونی داشت میرفت سمت پایتخت هخامنشی تقریبا همه جا رو فتح کرده بود، شوش و بابل و حتی دروازههای تخت جمشیدم از ترسش لرزیده بودن. اما یه جایی این هیولای جنایتکار متوقف میشه، درست جایی که یه مرد و یه زن، با یه گروه خیلی کوچولو ولی پرانرژی و با غیرت، جلوی لشکر تا دندون مسلح دشمن وایسادن.
آریوبرزن، سردار دلیرِ ما، و یوتاب خواهر جنگجویِ قوی و بیباکش تو اون گردنههای سخت که اون زمان پر از سنگ و برف بود، با همه دل و جونشون جنگیدن. اون لحظه صدای شمشیر و فریاد «یا ایران» از اون کوهستان سرد و برفی میپیچید و ارتش مقدونی مثل یه دسته آدم گیج و مبهوت، گیر کرده بود.
تصور کنین یه مشت سرباز کوچیک کنار یه مرد دلیر و خواهر شیر زنش، ارتش تا دندان مسلح دشمن رو زمینگیر کردن.. اونقدری محکم که خودِ اسکندر باورش نمیشد. ولی خب، مثل همیشه یه عده خائن هم بودن که مسیرهای میانبُر رو به دشمن نشون دادن و اسکندر از پشت زد و محاصرشون کرد. راه فرار وجود داشتا، اما غیرتشون باعث شد با اینکه میدونستن تهش چی میشه تا آخرین قطرهی خونشون با دشمنای این سرزمین بجنگن.
آریوبرزن با تمام قدرتش میگه : «ما اینجا اومدیم که بایستیم، نه اینکه فرار کنیم!» و یوتاب، خواهرشم شمشیرشو کشید، کنار برادرش وایساد و با همدیگه تا آخرین نفس جنگیدن. اونها نه فقط مردن، بلکه شدن نماد مقاومت، نماد غرور، نماد اون ایرانیهایی که حتی وقتی کل دنیا علیهشونه، تسلیم نمیشن. وو "ما بهشون افتخار نمیکنیم چون مُردن، ما افتخار میکنیم چون زانو نزدن"
نظرات بازدیدکنندگان (0)