محیط ما رو از هم جدا میکنه اما عشق ما باعث پیوند ما میشه
^سال اول هاگوارتز^پارت اول دیدن تو برای اولین بار صدای حرکت قطار با صدای خنده و گفتگو جادو اموزان امیخته شده بود. هاگوارتز حالا میزبان سال اولی هایی بود که تازه اومده بودن به هاگوارتز هری و رون که تازه باهم اشنا شده بودن توی کوپه خودشون سرگرم صحبت شده بودن که یک دختری با موهای موج دار در کوپه را باز کرد و به پسرا نگاه کرد. میرا : اینجا هم پر هست(با کلافگی). میتونم اینجا بشینم؟ هری و رون با تعجب به هم نگاه میکنن و سپس هری به میرا میگه: اره حتما میرا: مرسی، واقعا خسته شده بودم. همه چا پر بود... اوه تو باید هری پاتر باشی، من میرا لاورنس هستم خوشبختم از اشنایی باهات.( میرا به رون نگاهی میکنه)و میگه: تو باید امم... ببخشید اسمت چیه؟ رون در حال خوردن خوراکی میگه: امم.رون.امم. رون ویزلی. میرا لبخندی میزنه و میگه: خوشبختم رون. هری به میرا کمی خوراکی تعارف میکنه و میرا میگه: متشکرم هری. تو پسر مهربونی هستی. هری میگه: قابلی نداشت(لبخند میزنه)
قطار هاگوارتز بلاخره به قلعه میرسه.و جادو اموزان با سرعت به سمت ایستگاه میرن. هگرید با چراغی در دست به سمت اونا میره و میگه: زود باشین دنبالم بیاین. هری لبخند میزنه و میگه: اوه هگرید. اینجایی. حالا همه سوار قایق میشن و به سمت هاگوارتز میرن. داخل پله ها میرا با هری و رون در حال صحبت هست. میرا: این مدرسه خیلی قدمت داره. من اینو توی کتاب تاریخ هاگوارتز خوندم. مثل اینکه حتی ارواح هم داره. من واقعا دوست دا- ناگهان یک پسر مو بلوندی با چند تا پسر دیگه میدووه و به میرا برخورد میکنه اما هیچی نمیگه و میره. میرا: واقعا که، این چرا اینجوریه. رون: اون ملفوی هست.اون پسره خانوادش یجورایی شرورن. کلا هر کسی توی اسلیترین هست شروره. میرا: دریکو ملفوی؟ اوه! رون: میشناسیش؟ میرا با کمی دستپاچگی: نه نه. معلومه که نه. جادو اموزان روی پله ها توقف میکنن. دریکو به سمت هری میره و میگه: پس حرف هایی که توی قطار میزدند درست بوده. هری پاتر اومده به هاگوارتز. این کراب هست اینم گویل. و من، ملفوی. دریکو ملفوی. من میتونم بهت کمک کنم تا، با ادم هایی مثل ویزلی دوست نباشی. هری: من به کمک تو نیاز ندارم. دریکو به میرا که کنار هری هست کمی نگاه میکند و میگوید: و تو دختره- مک گوناگال میاد و میگه: اهم. خب اینجا چهار گروه هست که مثل خانوادتون میمونه. گریفیندور، هافلپاف، ریونکلاو و اسلیترین. رون با زمزمه به هری و میرا: اسلیترین جای ادمای بد هست. همه به سمت تالار برای گروه بندی می روند.
همه ی جادو اموزان توسط کلاه گروهبندی میشن. پروفسور مک گوناگال: رون ویزلی؟ رون ویزلی کلاه رو بر سرش میذاره و کلاه میگه: یه ویزلی دیگه. گریفیندور. گریفیندوری ها اونو تشویق میکنن. نوبت به نویل لانگ باتم میرسه. و میره در گروه گریفیندور و تشویقش میکنن. نوبت به هرمیون میرسه و اون هم توی گریفیندور میره. پروفسور مک گوناگال: دریکو ملفوی؟ کلاه: اسلیترین. دریکو با افتخار به سمت گروهش میره. هری هم به گریفیندور میره. پروفسور مک گوناگال: میرا لاورنس؟ میرا با استرس به کلاه میگه: لطفا ریونکلاو باشه. کلاه میگه: اومم. اینجوری خوبه. اما، اسلیترین. میرا با تعجب به سمت میز میره. هری و رون و هرمیون هم تعجب میکنن. رون: یعنی این همه مدت اون بدجنس بود و ما نمیدونستیم؟ هری: بس کن رون. همه ی جادو اموزان شروع به خوردن و صحبت کردن باهم میکنن. میرا که هنوز توی تعجب هست هنوز دست به غذایی نزده که دریکو میگه: تو همین الانش هم یک خیانت کاری. تو با گریفیندور ها میگردی. با اون ویزلی و پاتح. میرا: به تو هیچ ربطی نداره ملفوی. میرا با چند دختر دیگه از اسلیترین دوست میشه و شروع به صحبت میکنه. دریکو با کمی اعصاب خوردی به طرف دیگه نگاه میکنه.
صبح میشه و همه به سمت کلاس هاشون میرن. میرا با هرمیون کمی صحبت میکنه و سپس باهم شروع به درس خوندن میکنن. نویل میگه: ببخشید. میشه وردی که میخوام اجرا کنم رو ببینید؟ میرا و هرماینی کمی بهم نگاه میکنن و میگن:البته. نویل با چوب دستیش یک وردی رو انجام میده و پاهاش تبدیل به پا های مرغ میشن. دریکو با دوستاش اونو مسخره میکنن و میخندن. میرا بلند میشه و میگه: ملفوی! چیه؟ مسخره کردن دیگران بهت حس خوبی میده؟ دریکو میگه: اوه قبولش کن. اون پسر دست و پا چلفتیه. میرا: شاید هم صرفا داره سعی خودش رو میکنه و ما باید اینو ببینیم. همه اشتباه میکنن. کمی بعد کلاس شروع میشه و پروفسور میگه: من میخوام دو نفر یک پروژه تیمی تحقیقی رو انجام بدن...هممم. بذار ببینم. اها. خانم میرا لاورنس و دریکو ملفوی. میرا و دریکو بهم نگاه میکنن و همزمان میگن: نه این غیر ممکنه. پروفسور: و لطفا اما و اگر نیارید. کمی میگذرد و میرا و دریکو باهم به کتابخانه عمومی برای انجام تحقیق میرن و هر دو با وجود ناراحتی هایی باهم کار میکنن. حالا صدای گرسنگی از شکم دریکو و میرا بلند میشه. میرا یک ساندویچی رو با خودش اورده بود اما دریکو فکر نمیکرد انقدر طول بکشه پس هیچی نیاورده بود. اما میرا به دریکو هم تقسیم میکنه و دریکو وقتی میخوره کمی غذای روی صورتش میمونه و میرا بهش میخنده. دریکو اول میخواد که ناراحت بشه اما لبخند میزنه. میرا زود با کمی دستپاچگی به طرف دیگه ای نگاه میکنه.
نظرات بازدیدکنندگان (0)