شانس من در بازی ها به روایت تصویر :
خب خب بریم شروع کنیم یه دنیای جدید بسازیم که از بس ساختیم برنامه حجمش چند گیگ افزایش یافته. حالا تو اون دنیای جدید اسپاون شدیم یه جای با صفا که نصفش ساحله نصفش جزیره. بهترین مکان ممکن. خب بعد چیکار میکنیم؟ آها، میریم یه درخت بخت برگشته پیدا میکنیم تا ته ماینش میکنیم برای چوب و غیره. ( چون یه بار رد شده توسط ai عزیز دارم توضیحات این زیر اضافه میکنم ببینم میاد یا نه )
خب حالا که شمشیر و کلنگ ساختیم یه سر بریم شکار دیگه، سه تا گوسفند از واجباته. گاو هم بهترین شکار ممکنه. مرغ زیاد نه، چون مسمویت میگیرید بعد یه مدت. خوک هم حل چشاتونه. آقا ما رفتیم یه خوک رو به دیار باقی شتافاندیم یهو دیدیم عه بچه داشت. بچه رو هم کشت-... آره خلاصه. بعدش رفتم در جست و جوی گوسفند که دیدم یه توله سگ گوگولی برام دو تا آماده شکار کرده دمشم گرم.
خب بعدش که ما دیدیم این گرگه خیلی بدرد بخوره دورش خاک کشیدیم دو بلاک رو هم تا در نره که شب شد اسکلت بکشم براش استخوان بگیرم. آره خلاصه ما اینو اینجا ول کردیم یه چهل پنجاه بلاک اونور تر یه غار کوچیک سنگی بود که رفتم توشو کندم که یه مشت سنگ جمع کنم برای شمشیر سنگی و کلنگ برای ماین زغال سنگ و آهن.
آره خلاصه بعد گفتم برم سگم رو چک کنم ( همون گرگعلی ) که دیدم ای دل غافل جا تر است و بچه نیست. هیچی دیگه، با رکبی بسیار فراوان تصمیم گرفتم به راهم ادامه بدم تا یه غار پور موحطوا پیدا کنم. همینطور که داشتم راه میرفتم یهو دیدم سبحان الله چهار پنج تا خاک رو هواست یه بلوک هم جلوتر شون که باعث شد به این فکر بیوفتم که نکنه عمو هیروبراین به سرورم نفوذ کرده یا نه. ( حیف، نکرده بود )
همینطور که داشتم زغال سنگ میکندم یهو دیدم عه وا شب شد و یه نگاهی به زیر بلوک های در هوا انداختم دیدم یه لشکر هفت هشت نفری اسکلت یهو از ناکجا اسپاون شدن که پشمام ریخت و باز هم به عمو هیروبراین باور آوردم. خلاصه قبل اینکه بگ- چیز پخ پخ شم رفتم تو دل سنگا یه جا کندم برا پناهگاه موقت. دو عضو جدا نشدنی کرفتینگ تیبل و اجاق گاز عزیز رو هم کنار هم گذاشتم.
بعدش هم یه مشت گوشت پختم و یه یادی از سگم کردم که اگه بود چقدر میتونستم گوشت پیدا کنم. ( که باید نصفشون رو می دادم به سگم ) خلاصه بعدشم گرفتم عین بچه آدم خوابیدم تا صبح شه بتونم یه غلطی بکنم.
بعد تصمیم گرفتم آینده نگر باشم برا سگ بعدیم پس رفتم و تک تک اسکلت ها را با دلاوری های بسیار کشتم و به زور از مردن نجات یافتم چون چهار تاشون رو کریپر عزیز به علاوه بنده منفجر کرد. اون بقیه رو هم یکیشون تیرش خورد به یه زامبی زره دار و منو بیخیال شدن. اون دو تا رو هم کشتم. ( اگه میدونستم کریپر و زامبی میان کمکم جون با ارزشم رو هدر نمیدادم با هشت تا اسکلت ). بعدش هم قسمت پایین تر یه غار یافتم که تا ناموس آیرون داشت. پس پریدم پایین و یه چند تایی ماین کردم تا باهاش سطل درست کنم و برم جهنم.
وقتی داشتم ماین میکردم یهو دیدم کابوس پلیرا یه بچه زامبی فول آرمور داره بهم دمیج میده، خلاصه با شمشیر چوبی به بدبختی نابودش کردم چون یادم رفته بود شمشیر سنگی هم دارم. بعدشم که داشتم ماین میکردم از ناکجا آباد یه زامبی که داشت میسوخت افتاد روم و با یه دمیج کوشته شودم چون جونم کم بود و چون تختم رو کنده بودم از اول بازی دوباره اسپاون شدم. ( شانس ) پایان.
نظرات بازدیدکنندگان (0)