خب بریم برای شروع رمان پرنسس اسلیترین اوه لایک فراموش نشه اگر لایک ها به ۵ تا برسه پارت بعدی هم زود میزارم
از زبان نویسنده و بعد از زبان مورگانا داستان آغاز میشه : در عمارتی بزرگ و زیبا خانواده قشنگی بود درون یکی از اتاق ها دختری کوچک با موهای مشکی زیبا و رگه های نقره ای رنگ مشغول بازی کردن با جواهرات گران قیمت بود و الکی ادای شاهدخت را در میورد و شنلی بزرگ که بزرگترش خودش بود و روی زمین کشیده میشد پوشیده بود همون موقع زنی با چشمای آبی آرومش که مثل دریایی با موج های آروم و دقیقا با همون رنگ و حالت مو ولی بدون رگه های نقره ای که به سبک کلاسیک بسته شده بود و لباس ساده مشکی اما از بهترین پارچه در چارچوب در با لبخند ایستاده بود و اومد سمت دخترش و آروم کنارش نشست و گفت : خب مورگانا کوچولوی من داره چکار میکنه ؟! دختر : هیچی … مامانی نگاه کن من مثل پرنسس ها شدم مادر خنده ای کرد و گفت : تو همیشه پرنسس بودی ولی یاد بگیر هیچوقت مثل پرنسس ها که دنبال یک شاهزاده هستن رفتار نکنی تو خودت جنگجو باش عزیزم مورگانا : باشه مامانی . بعد مردی وارد اتاق شد و گفت : خب شماها دارین چکار میکنین ؟؟ . مورگانا : هیچی بابا …نگاه کن !!!! چقدر خوشگل شدم !!!! مرد خنده ای کرد و گفت : آره فقط مواظب باشه شنل داخل دست و پات گیر نکنه …. این گفت و گو شیرین ادامه داشت ، چه خانواده قشنگی ولی متاسفم اینو بدونین هیچ داستانی اینقدر قشنگ و شیرین نیست مورگانای کوچک و پدر و مادر همونطور که داخل اتاق بودن ولی انگار زمان متوقف شد مورگانا : مامان ؟! بابا ؟! اینجا…اینجا چه خبره ؟؟!! صدای نا آشنا از یک جایی اومد و گفت : اوه مورگانا کوچولو ترسیده ؟! . مورگانا : تو .. تو کی هستی ؟. صدا قهقه ای زد و گفت : حواست به سایه ها باشه (( قهقه بلند تر شد )) با عرق سردی از خواب پریدم در حالی که نفس نفس میزدم ..
بازم همون خواب همیشگی لعنتی درمورد پنج سال پیش دقیقا یک روز قبل از اینکه مادرم ناپدید بشه .هیچوقت نفهمیدم کجا رفته پدرم همیشه فقط دو کلمه حرف میزنه در مورد این موضوع «« شاید مر*ده »» یا بیشتر ترجیح میده حرفی در این مورد نزنه و معمولا بحث رو عوض میکنه چون برای اونم ناراحت کننده هست که پدرم زنی که عاشقش بود رو از دست داده و حتی مطمئنم داخل اون قبر کوفتی هم خالیه اینو مطمئنم ولی من مطمئنم نمرده اون ناپدید شده ولی نمیدونم به چه دلیلی در این فکر و خیال غرق شده بودم که نگاهم به ساعت افتاد ساعت ۳:۱۴ دقیقه بامداد بود یادم اومد صبح باید برم به هاگوارتز وسایلم رو روز قبل با پدرم رفتم کوچه دیاگون و وسایلم رو گرفتم و البته یه گربه سفید خیلی خوشگل و گوگولی و نرم که اسمش رو گذاشتم اسنودراپ که الان روی میزم خوابیده بود و صدای خر خرش مثل یک لالایی ارامش بخش بود
راستش دوست ندارم برم هاگوارتز نمیدونم آدمای اونجا چطورین و البته یک مشکل بزرگ تر دارم اینه که باید تظاهر کنم گریندل میر هستم (( نکنه : همانطور که گفتم گلرت گریندل والد میشه عموی گالریک گریندل والد یعنی پدر مورگانا و حالا چرا گریندل میر ؟ چون پدر مورگانا شغلش رئیس دفتر جادوی بین المللی هست و خب جایگاه بالایی داره و اینکه دقیقا عقاید گلرت گریندل والد رو داره نسبت به ماگل ها و اینکه برای اینکه کسی نفهمه نسبت نزدیک با گلرت گریندل والد رو داره اومده به جای گریندل والد دروغین به همه گفته گریندل میر که البته بعضی ها شک کردن ولی به روی خودشون نمیارن .و اینکه پدر مورگانا همانطور که گفتم عقاید گلرت رو داره و اینکه شغل داخل وزارت خونه اش شاید بخاطر اینکه نفوذ به همه چیز باشه یا شایدم انتقالی که میخواد بخاطر گلرت بگیره یا شایدم حتی یک فرصت))عالیه !!! چمدونم بسته بود همین خوبه همه چیز برای صبح آماده هست دوباره دراز کشیدم و چشمانم را بستم و در فکر و خیال بودم که خوابم برد وقتی دوباره بیدار شدم نور خورشید از بین پرده های اتاقم زده بود اه حوصله ندارم و اصلا علاقه ای هم به هاگوارتز ندارم پتو رو روی صورتم کشیدم و بعد از چند دقیقه یکی از الف ها اومد و گفت : بانوی جوان ارباب یعنی پدرتون گفتن که آماده بشین وگرنه دیر برای هاگوارتز میرسید گفتم : دربی حوصله ندارم برو بیرون لطفا دربی : بانوی جوان نمیشه همین الان باید پاشین گفتم : باشه باشه دربی بلند شدم دربی : بانوی جوان چرا حوصله ندارید ؟ گفتم : آخه نمیدونم اونجا چطوری هست دربی و اینکه خب یکم میترسم دربی : بانوی جوان نگران نباشید شما از بزرگترین خاندان ها هستین و از خالص ترین خون گفتم : ربطی به اینا نداره دربی … ربطی به اصیلزادگی نداره
دربی تا خواست حرفی بزنه گفت : ببخشید بانوی جوان باید برم کلی کار دارم و بعد از اتاقم رفت بیرون خالص ترین خون ؟! واقعا که به اصیلزادگی نیست راستش من همیشه دیدگاه مادرم رو نسبت به ماگل ها داشتم اونا واقعا باهوش هستن و البته خاص و بنظرم جایگاهشون هم در دنیای جادوگر ها با ما یکیه ولی پدرم عقاید مسخره گلرت گریندل والد رو داره به زور از تختم بلند شدم ولی یهو یک چیز سفید مثل گوله نرم پنبه ای پرید تو بغلم با خوشحالی و هیجان گفتم : اسنودراپ!!!!!! گربه خوشمل نازم چطوره !!!! خب باید بریم آماده بشیم باشه ؟ رفتم حموم سریعی کردم و بعد لباس ساده ای پوشیدم که طبق گفته پدرم همیشه میگه لباست باید همیشه اصیل بودنت رو نشون بده لیندا متوجهی ؟ باید همه بدونن از خاندان اشراف هستی و فلان فلان فلان و چرت و پرت لباس ساده مشکی که از ابریشم و بهترین پارچه بود پوشیدم و موهایم رو دورم باز گذاشتم و رکه های نقره ای میان موهایم در نور خورشید میدرخشیدن سریع چمدونم و برداشتم و چوبدستیم و اسنودراپ و سریع از پله های عمارت پایین رفتم پدرم پشت میز با یک کت و شلوار خاکستری از بهترین پارچه که انگار فقط برای خودش ساحته شده پوشیده بود و موهایش هم مرتب و مشغول خوندن روزنامه بود و فنجان قهوه اش هم کنارش بود گفت : صبح بخیر مورگانا گفتم : صبح بخیر پدر گفت : برای هاگوارتز آماده ای ؟ سال اول خیلی هیجان داره نه ؟؟ گفتم : نه پدر گفت : مورگانا دوباره شروع نکن و ناز نیار برای نرفتند و البته لجبازی هم نکن گفتم : بابا ! این ناعادلانه هست ، پدرم: یه جوری میگه انگار داری میری زندان ازکابال زیر لب غرغر کردم : خیلی فرقی هم نداره پدرم : قطار ۴۵ دقیقه دیگه حرکت میکنه مورگانا زود باش بریم گفتم : نمیخوام پدر پدرم : گوش کن میدونم بعد از رفتن لیانا (( مادرم )) هردو سختی کشیدیم ولی مطمئن باش اگر مادرت هم اینجا بود همین رو میخواست عزیزم سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم
پدرم : خب بریم یه سری قوانین رو مرور کنیم آهی کشیدم و با اغراق گفتم : پدر صد بار قوانین رو گفتی هفته پیش دقیقا سه ساعت سخنرانی کردی.. پدرم : و تو حتما گوش ندادی سریع خودمو شبیه فرشته ها کردم و به دروغ گفتم : نه نه همه چی رو گوش دادم پدرم : اینا قوانین اصلی هستن مورگانا خب کوش اولین قانون اینه که ما گریندل میر هستیم نه گریندل والد … گفتم : بله بله به دلایلی باید تظاهر کنیم که گریندل میر هستیم اینو واضح فهمیدم پدر پدرم : خوبه،قانون دوم با ماگل ها و دورگه ها هیچ ارتباطی بر قرار نمیکنی و حرف نمیزنی میخواستم یه چیزی بگم ولی الان وقت بحث کردن نبود پس بیخیال شدم پدرم : با اصیلزاده ها دوست باش اوه یادم نبود مورگانا سعی کن داخل اسلیترین بیفتی این جمله باعث شد دلپیچه بگیرم چون ممکن بود اسلیترینی نشم شاید بشم معلوم نبود پدرم ادامه داد : باید مایه افتخار خاندانا باشی من و مادرت و تمام خاندان داخل اسلیترین بودیم گفتم : بله پدر پدرم : خوبه حالا بیا بریم فلش بک به ایستگاه رفتیم ایستگاه لندن پر از ماگل بود پدرم با همون نگاه از بالا به پایین به ماگل ها نگاه میکرد دقیقا همون دیدگاه گلرت گفتم : پدر مطمئنی جای درستی اومدیم فکر نکنم مکان جادویی مثل هاگوارتز ایستگاهش خب میدونی معمولی باشه پدرم خنده کوتاهی کرد و گفت : البته مورگانا هاگوارتز هیچچیز معمولی نداره اون دیوار بین سکو ۹ و ۱۰ رو میبینی گفتم آره پدرم : ازت میخوام بری مستقیم داخل دیوار گفتم : وا ! پدر اینطوری که فقط با صورت میخورم به دیوار !!! بعد از چند دقیقه بحث با پدرم بلاخره تسلیم و راضی شدم برم داخل دیوار وقت رفتم داخل دیوار یهو ایستگاه گریم کراس و قطار هاگوارتز و تمام بچه هایی مثل خودم و پدر و مادر هاشون دیده میشد باورم نمیشه پدرم : جالب بود نه ؟ حداقل برای اولین بار یهو متوجه شدم بعضی از افراد به پدرم نگاه میکنن حتی بعضی از اصیلزاده ها نمیدونم شاید بخاطر کنی ترس یا احترام یا جایگاهش داخل وزارت خونه و حسادت و هزاران دلیل مختلف ولی پدرم توجهی به نگاه ها نمیکرد و گفت : مورگانا میخوام قبل از رفتند یه چیزی بهت بدم که هر گریندل والدی (( گریندل والد رو با صدای خیلی آروم گفت )) باید داشته باشه و بعد دستش رو داخل جیبش کرد ..
و یک انگشتر از داخل جیب کتش در آورد یک انگشتر که ظاهرا خیلی ارزشمند بود انگار کسی که درستش کرده سال ها زمان گذاشته چون جزییات خیلی زیادی داشت که غیر قابل وصف بود یاقوت بسیار تیره ای در انگشتر بود و اطراف حلقه پر از جزییات بود و پایین انگشتر Gهک شده بود پدرم : G هم به معنی گریندل والد هم به معنی گانت هست ازت میخوام همیشه دستت کنی حالا برو گفتم : ممنون پدر فعلا پدرم لبخند کوتاهی زد و سری تکون داد و منم سوار قطار و همینطوری دنبال کوپه میگشتم ولی چون دیر اومده بودم همه کوپه ها اکثرا پر بود یا میگفتن برای دوستمون جا گرفتیم با بی حوصلگی بین کوپه ها راه میرفتم انگشتری که پدرم داده بود رو دستم کردم و بین کوپه های راه رفتم و رفتم سمت کوپه و درش رو باز کردم….
نظرات بازدیدکنندگان (0)