-یه سناریو دو پارتی که یه جورایی برگرفته از کتاب سال بلوا هست با تغییرات-
میان بازار، میان انبوهی از جمعیتی که شاید حتی نمیدانستند که برای چه آنجا هستند اما دخترک می دانست، می دانست که دقیقا برای چه در مرکز آن بحبوحه قرار گرفته به دنبال آن سیاهی زلفایی بود که هرروزض را به امید آن در بازار می گذاشت، نمی دانست کیست و یا اینکه فکر می کرد فقط یک توهم است … یک هفته ای بود که بازار را تسخیر کرده بود به امید دیدن “او” اویی که نه نشانی از آن داشت و نه چیزی که دخترک را به او برساند هیچی که هیچی!
سرتاسر بازار را با قدمهای استوارش طی می کرد، نمی دانست چندمین بار بود که آن خواربار فروشی پیرمرد را میدید، ساعت ها بود که در بازار ماندگار شده بود دیگر داشت ناامید میشد به فکر برگشت بود که جرقه ی امیدی درون چشمانش پیله بسته اند. یک هفته ی تمام بود که آن صورت بی نقص شب و روزش را گرفته بودند بی آنکه خودش بفهمد فکر می کرد فقط یک دل باختن ساده است اما فقط همین نبود وقتی که برای دومین بار او را دید مغزش از کار افتاده بود، کنترل ضربانهای قلب تپنده اش را از دست داده بود و تنها او بود و جفت چشمهایش که به “او” خیره شده بود!
«زیباست.» تنها همین را توانست زمزمه کند، برای آن زیبای دلنشینی که مانند یک مجسمه وسط بازار ایستاده بود این توصیف کم بود، کم بود اما چیزی بیشتر از این به زبانش نمی آمد، قفل کرده بود نمی خواست به چیزی فکر کند فقط خیره به او در گذر زمان بود… به پارچه ی دور دستش خیره شد خنده ای به بهانه اش کرد که چگونه از خانه بیرون زده بود اما دیگر چه می توانست کند همین بود مگر خانم جانش اجازه می داد که بی دلیل پایش را از خانه بگذارد بیرون!
حال که اگر می گفت پسری در میان آن هیاهو چشمش را گرفته چه می گفت اما دل است دیگر چه می شود کرد مگر دست خودش بود که بگوید عاشق نشو، عاشق شده بود …. بد دل باخته بود او در میان آن هیاهوی بازار دلش را تسلیم غریبه ای کرده بود که فکر و خیالش را در بر گرفته بود و خودش نمی دانست، نمی دانست که آنقدر آسوده به چشمهای دخترک عاشق خیره شده بود!
نظرات بازدیدکنندگان (0)