درود- امیدوارم حالتون خوب باشه، نمیدونم احتمالا انیمیشن جزیره آرزوها رو دیده باشید من میشه گفت اینترنت رو زیر و رو کردم تا یه فیکشن پیدا کنم اما نبود فقط توی -واتپد- بود که همشون انگلیسی بودن خوندمشون و ایده گرفتن و تصمیم گرفتم که خودم شروع به نوشتن کنم. از اونجایی که هر قسمت خیلی طولانیه من بخش بخش بهتون پارت میدم فعلا توی تستچی تا وقتی اوضاع درست بشه اطلاع میدم که بعدش کجا پارت میدم. *بریم برای پارت اول از قسمت 1*
خلاصه ی فیکشن (it's just holiday): رزالیا یه دختر نوجوون استرالیایی که تصمیم میگیره این تابستون رو برخلاف بقیه ی تابستون هاش متفاوت بگذرونه پس تصمیم میگیره توی یه رئالیتی شو شرکت کنه که توییه جزیره ی ساکن کاناداست و فقط به هوای تعطیلات پاش رو توی اون جزیره میزاره اما هیچ کس برنامه ریزی نکرده بود که اونجا چه اتفاقی ممکنه برای رزالیا بیافته یا حتی بعدش! شاید عشق؟ یا دوستی؟ یا حتی دشمنی؟ رزالیا به هیچ کدوم از اینا فکر نکرده بود و پاش رو توی اون جزیره گذاشته بود... جزیره ی واواناکوا!
سلام! به طور زنده ازکمپ واواناکوا با شما حرف میزنم، یه جایی نزدیکه موسکوکا آنتاریو. من کریس مککلین هستم، میزبان شما که دارم اولین فصل از داغترین رئالیتی شو رو در تلویزیون اجرا می کنم ، همین الان! قرار اینه 23 تا داوطلب ثبت نام کردن تا هشت هفته رو درست همینجا توی این کمپ قدیمی و تنگ بگذرونن. اونا همه توی مسابقه هایی با همدیگه رقابت خواهند کرد و بعدش قراره مورد قضاوت همکمپیاشون قرار بگیرن. هر سه روز هر تیم یک جایزه میگیره و یا یکی از اعضای تیم رو نگاه میکنه که به سمت اسکله ی بازنده ها میره و سوار قایق بازنده میشه و ها ها ها برای همیشه از جزیره ی آرزوها میره! |تغییر موقعیت: صندلی های چوبی و آتیش خاموشی که وسط قرار گرفته| اینجا درباره ی سرنوشت تصمیم گیری میشه، توی جشن های مهیج کمپ دور آتیش که همه ی داوطلبا به جز یک نفر از این مارشمالو ها گیرشون میاد. |کریس یکی از اون مارشمالو هایی که توی سیخ هستن رو میخوره| همم، عالیه! در آخر کار فقط یکی سرپا میمونه و یه شهرت مجله بیارزش جایزه میگیره و یه ثروت کوچیک که احتمالا باید قبول کنیم که توی یه هفته هم به باد میدن . |با نیشخند| اونا برای زنده موندن باید با مگس های سیاه، خرس های گریزلی، غذای حال به هم زن کمپ با همدیگه مبارزه کنن. هر دقیقه با یکی از صد ها دوربینی که همه جای کمپ نصب شده ضبط میشه، شما فکر میکنینکی زیر فشارخورد میشه! و حالا ... میریم ... جزیره ی ارزوها! _____ به جزیره ی آرزوها خوش اومدید، خیلی خب وقتشه که یازده تا داوطلب اولمون رو ببینیم. ما به اونا گفتیم که قراره تو این پناهگاه پنج ستاره بمونن، پس اگه یکم عصبانی به نظر رسیدن احتمالا به خاطر همینه!|با کمی خنده|
-از زبان سوم شخص: یه قایق سفید رنگ دم اسکله ایست میکنه و یه دختر قد کوتا با لباسای سبز و شلوار صورتیش خیلی هیجان انگیز پیدا میشه و به سمت کریس هجوم میاره. قبل از اینکه بث کریس رو بغل کنه کریس با صدای بلندی رو به دختر میگه:« بث!» و بلافااصله بعد از این بث کریس رو بغل میکنه و در همون حالت با هیجانی که نمیتونه پنهونش کنه میگه:« دیدن تو خیلی باورنکردنیه، عاوو تو توی زندگی واقعی خیلی کوتاهتری!» و بث رو به دوربین دست تکون میده و کریس اهی از حرفی که بث به اون زده میکشه! و کریس کمی خودش رو کج میکنه تا از بث دورتر بشه و با لحن انزجار زمزمه میکنه:«ممنونم..» بعد از بث وارد جزیره شد دوباره قایقی سفید رنگی که مثل قبلی بود به اسکله رسید و یه پسر نسبتا سیاه پوست که با دو تا چمدون بزرگ توی دستش از قایق پیاده شده و روی اسکله ایستاده و البته لباس سبز رنگش که روش"DJ" نوشته شده. کریس دست به کمر کمی به جلو خم میشه و میگه:« دی-جی» دی-جی دو تا چمدون توی دستش رو پایین میزاره و جواب کریس رو میده:« هی کریس مک کلین، اوضاع چطوره؟» و دی-جی و کریس دستاشون رو به هم میزنن و بلافاصله دی-جی با یه قیافه ی ناراضی و شاید نگران رو به کریس میگه:« مطمئنی که جارو درست اومدیم؟ اون ساختمون پنج ستاره و استخر کجاست؟» کریس با یه لبخند راضی از متعجب شدن دی-جی گفت:« هی رفیق همینجاست، کمپ واواناکوا!» دی-جی با قیافه ای متعجب چمدون هاش رو برمیداره و به سمت انتهای اسکله قدم برمیداره و در همون حین به جزیره نگاهی میندازه! قطعا اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتن... دی-جی با خودش زمزمه میکنه:« فرم درخواست که با این خیلی فرق داشت...»
و بعدش دختر گاثیکی که چمدوناش رو به زور از قایقش خارج کرد و با قیافه ای بی حال به کریس زل زد و به سمت اون قدم برداشت و با لحن شاکی رو به کریس گفت:« یعنی ما اینجا میمونیم؟» کریس با لبخندی که نگه داشته بود رو به دختر مو آبی گفت:«نه... تو باید اینجا بمونی!» و انگشتش رو به سمت دختر گرفت و در حالی که دختر گاثیک به اون نزدیک میشد گفت:« اتاق من یه کانتینر هست با یه تهویه ی مطبوع! از اون طرف...» دختر با لحن شاکی و عصبانی پاسخ داد:« من برای این ثبت نام نکردم!» کریس یه دسته کاغذ در میاره و نشون میده و میگه:« درواقع ثبت نام کردی!» دختر در حالی که اخمش همچنان روی صورتش بود کاغذ ها رو از دست کریس گرفت و پارشون کرد و با یه لبخند موزی همه ی کاغذا رو انداخت توی دریا... کریس باز هم همون لبخند رو مخ رو داشت و ادامه داد:« میدونی خوبیه وکیلا به چیه؟ اینا کلی کپی میگیرن!» و یه دسته ی دیگه از همون کاغذ ها درآورد! دختر گاثیک با اخمی که روی صورتش بود برگشت و چمدوناش رو برداشت و با یه لحن شاکی گفت:« من اینجا نمی مونم!» کریس با همون لبخند رو مخش که حفظش کرده بود ادامه داد:« خوبه، امیدوارم بتونی شنا کنی چون وسیله ات همین الان رفت...» دختر سرش رو به سمت اسکله برگردوند و در حالی که یه ابروش رو به بالا می داد زیر لب گفت:« لعنتی...»
بعدش یه دختری قدم روی اسکله میزاره و شروع میکنه به نگاه کردن دور و اطرافش البته با تعجب، دختر معلوم بود که از یه کشور دیگه قیافه اش و استایلش اینو نشون میداد موهای نه چندان بلند سیاهش و تاب سفید رنگش با دو تا رگه ی سیاه زیرش همراه با شومیز کمرنگ سرمه ای رنگش و شلوار بگی که تقریبا همرنگ با شومیز گشادش بود و البته کفش های کانورس سفیدش! کریس با دیدن دختر که قیافه ای شاکی داره درست مثل بقیه ی داوطلبا لبخندی میزنه و با هیجان مخفی میگه:"هی خوش اومدی رزالیا، دختر استرالیایی! سفرت چطور بود؟" دختری که رزالیا نام داشت با کمی اخم به کریس خیره شد و جواب داد:"کریس مطمئنی اینجا همون جاییه که باید باشیم ؟! چون هیچ شباهتی با چیزی که نشون داده بودی بهمون نداره من از استرالیا نیومدم که اینجا بمونم"
کریس که همان لبخند مضحکش رو حفظ کرده بود ادامه داد:"در واقع تو امضاش کردی! میتونی از این کمپ لذت ببری رزالیا!" رزالیا نیم نگاهش به سه داوطلبی انداخت که گویا قبل اون رسیده بودن پس وقتی دید بحث کردن با کریس فایده ای ندارد به سمت انتهایی اسکله قدم برداشت و هدفون که روی گوشش بود رو به سمت گردنش سوق داد تقریبا کل راه رو آهنگ گوش داده و اصلا دلش نمیخواد اینو بگه ولی دیگه حالش داره به هم میخوره رزالیا با صاف کردن صداش رو به اون سه تا شرکت کننده که یه دختر گاثیک بود و یه دختر قد کوتاه با لباسای معمولی! و البته یه پسر گنده حداقل در ظاهر اینطوری بود گفت:"سلام، همونطور که شنیدید من رزالیام اما خب میتونین رزی صدام کنین همین کافیه !" دختر گاثیک کمی به رزی نزدیکتر میشه و میگه:"گوونم، خوش بختم رزی." و بعدش یه یی بث دست های رزی رو میگیره و شروع میکنه با هیجان زیادی حرف زدن که البته کمی همراه تف بود:" هی من بثم! خیلی قشنگی، واقعا اهل استرالیایی؟ کل راهو ازاونجا اومدی؟" بث تند تند سوالاش رو میپرسید و از اونجایی که رزی آدمی نبود که دوست داشته باشه کسی که نمیشناسه بهش دست بزنه یاانقدر صمیمی رفتار کنه دستاش رو از دستای بث بیرون کشید و فقط به نشانه ی تایید سرش رو تکون داد و به سمت اون پسر گنده ای رفت که بی صدا ایستاده بود وقتی کنارش وایساد و سرش رو به سمت اون چرخوند، دی-جی با لبخندش گفت:"دی-جی ام خوشبختم رزالیا!" رزی لبخند ارومی به دی-جی زد و سرش رو کمی کج کرد و گفت:"فقط رزی همین کافیه."
نظرات بازدیدکنندگان (0)