دختر ماجراجو(نیکول و انولا هلمز)۳
روی سبزه ها پایین ریل قطار—دید نیکول:خدایا حس کردم لحظه های اخر عمرمه،انولا یه جوری بود انگار نه انگار از قطار افتاده منم آروم بلند شدم -اخ…خب تجربه ی جالبی نبود… مارکوس:و من یکی از دکمه هام رو گم کردم +بلند شید حتی نمیدونیم کجا باید بریم! رفتیم توی جنگل،یه جا نشستیم و اتیش رو به زور روشن کردیم،انولا و مارکو با هم کلی حرف زدن و منم یکم حرف زدم،اصلا بعد از افتادن از قطار میخواستم لال باشم جدی!این چه حرکتی بود،بعد چند دقیقه به خودم اومدم و دیدم انولا داره با چوبی که تیز کرده داره موهای مارکوس رو کوتاه میکنه مارکوس:از کی یاد گرفتید که چوب رو تیز کنید؟ -من از مادر انولا یاد گرفتم +منم از مادرم مارکوس:انگار مادرت خیلی با مادر من فرق داره،خب…بعد اینکه برسیم لندن چی میشه؟ +تو راه خودتو میری ما دوتا هم راه خودمون مارکوس سرش رو آروم تکون داد -چطور باید برسیم لندن؟… +خودم میدونم چیکار کنم… وقتی هوا روشن شد…ما روی یه واگن که پشتش بز بود و ما جلوی بز ها بودیم نشسته بودیم -اه خب…منظورت از میدونم چیکار کنم واگن پر بز بود؟ +همینم به زور گیرمون اومد! مارکوس:فقط امیدوارم زودتر برسیم -نزدیک شدیم… رسیدیم به وسط لندن،و منو انولا از واگن پیاده شدیم انولا برای مارکوس دست تکون داد +امیدوارم دیگه نبینمت پسر اشرافی! -انولا باید دنبال یه جا برای لباس خریدن باشیم…ما با لباس پسرونه وسط لندن وایسادیم! +اوه راس میگی…دنبالم بیا یکی پیدا میکنیم بعد پنج دقیقه یه مزون پیدا کردیم و رفتیم داخل و به لباس های خانومانه نگاه کردیم یه زن مسن قد بلند لاغر که صاحب مزون بود اومد سمتمون
ادامه داخل مزون—دید نیکول:زن به طرفمون اومد و نگاهی به سر تا پامون انداخت زن:مشخصه شما خریدار نیستید و حتی پول ندارید خانوم های جوان! انولا دلار هاشو بالا گرفت و زن لبخند بزرگی روی لبش اومد و ساکت شد زن:لطفا بیاید داخل!ببینید کدوم مدل مد نظرتونه! انولا یه لباس قرمز پوشید و من یه لباس صورتی روشن وقتی پوشیدمش انولا وقتی اومد داخل اتاق پرو وقتی منو دید گفت +ببخشید یه دختر با لباس پسرونه ندیدید؟ با ناامیدی گفتم -انولااا… +باشه باشه،زود باش بیا زنه گفت یه اتاق داره که اجاره اش میده -باشه اومدم نفس عمیقی کشیدم و پشت سر انولا از اتاق پرو بیرون رفتم،خدا رو شکر لباسی انتخاب کردم که دامنش پف خیلی کمی داره،زنه ما رو برد و اتاق رو نشونمون داد -از هیچی بهتره نه؟… +فقط همین گیرمون میاد…همینو میگیریم خانوم!ادم هر فرصتی که گیرش بیاد رو به راحتی از دست نمیده… چند دقیقه بعد رفتیم سمت یه شیرینی فروشی -اینجا چرا؟… +وقتی سرنخ های مامان رو کنار هم گذاشتم آدرس اینجا گیرم اومد… رفتیم داخل،سقف بالای سرمون میلرزید +خودشه… سریع رفتیم بالا،یه اتاق تمرین کاراته بود و مربی اونجا یه زن تپل و قد کوتاه سیاه پوست بود…چقدر اشنا،انولا جلو رفت و با زن حرف زد +عصر بخیر،من دنبال یودوریا هلمزم توی یه ثانیه چه با شخصیت شد زن یه لحظه با شک گفت زن:انولا؟انولا هلمز؟و تو نیکول؟خودتی مگه نه؟چرا عین پد پنکک لباس پوشیدی،خدا جون… +شما ما رو میشناسی زن:معلومه که میشناسم،من اولین معلمتون بودم،یادت نمیاد؟ یهو بازوی انولا روگرفت و خمش کرد و انولا هم با یه حرکت کاراته ی دیگه پخش زمینش کرد،آروم خندیدم… زن:خوبه یه چیزایی یادته دختر جون
ادامه،زن مربی انولا و نیکول رو میبره توی اتاق خودش—دید نیکول:منو انولا روی صندلی نشسته بودیم و زن جلومون به میز تکیه داده بود زن:تنهایین؟توی لندن؟ +بله،یه پسر بی مصرف هم بود ولی از شرش خلاص شدیم،هم پول داریم هم اتاق کرایه کردیم -درواقع من هنوز دارم فکر میکنم اگه اینکرافت پیدامون کنه چه بلایی سرمون میاد زن آروم خندید زن:خب؟برادر هات چی؟هنوزم دلم میخواد اون اینکرافت رو خفه کنم،شرلوک چی؟اونم هنوز مثل یه آدم مرموز رفتار میکنه؟یا بیشتر به تو میچسبه؟ به من اشاره کرد،آروم سرخ شدم زن:نه انگار خبراییه چشمک بهم زد -چی؟ …نه نه جه خبری اخه… زن:بیخیال دختر جون اون وقتی بچه بودی بهت میچسبید چه برسه به الان +راستش ما بخاطر مادرم اومدیم اینجا،فقط میخوام پیداش کنم زن:چرا فکر میکنی اون میخواد پیدا بشه؟یودوریا کل عمرش در حال مخفی شدن بوده،اگه بخواد مخفی باشه،میمونه و درضمن اون کار داره قیافه انولا توی هم رفت +چه کاری؟ زن:نمیتونم بگم… انولا اون شب رو که صدای مادرش و یه سری از دوستاش رو پشت در شنید به یاد اورد…یه سری اسم که وقتی منو نگاه کرد متوجه شدم داره به اون شب فکر میکنه زن نکاه کرد +پس شمام توی اون جلسه بودین… بیشتر بهش فکر کرد و اسم واضح تر توی ذهنش پخش شد +الی هاوسمن کیه؟ زن:کاش میتونستم بیشتر کمکت کنم… +میتونید ولی نمیکنید! -شاید بهتره ما بریم… زن سر تکون داد زن:باید برم پیش شاگرد هام بهتره خودتون خودتون رو بدرقه کنید یهو انولا بلند شد و از پشت دست روی شونه اش گذاشت +هی! زن یهو انولا رو با یه حرکت پخش زمین کرد -خدایا من همیشه باید تو رو جمع کنم زن:برای پیدا کردن کسی توی لندن نباش انولا،برای پیدا کردن خودت باش زن رفت و در حالی که پشتش به ما بود گفت زن:هنوزم کندی انولا! انولا رو گرفتم و کشوندم بیرون -انولا،خاله خودش خواسته ناپدید بشه،چرا ما باید دنبالش بگردیم؟شاید نیاز به تنها بودن داره نیاز به اینکه کسی کنارش نباشه +نمیشه نیکول باید پیداش کنیم
ادامه—دید نیکول:انولا منو کشوند توی یه کوچه،بهش نکاه کردم و متوجه شدم توی ذهنش داره با کلمات بازی میکنه پس ساکت دنبالش رفتم،که به یه خونه ی متروکه رسیدیم که یه ربان بنفش به دستگیره اش بود،شبیه ربانی که به کادوی روز تولد انولا بسته شده بود انولا در رو باز کرد و منم پشت سرش رفتم و وسایلی که بچگی منو انولا با خاله باهاش آزمایش میکردیم رو دیدم -اینا اینجا.. +منم نمیدونم… متوجه یه کتاب روی میز شدم و روش رو خوندم -حق رای زنان صدای خود را به گوشه مردم برسانید… منو انولا آروم لبخند زدیم،کار خاله است انولا یه روزنامه از روی زمین اتاق برداشت +اینکرافت راست میگفت…تو خطرناکی… -چی؟منظورت چیه ببینم روزنامه رو گرفتم و آروم خوندم -اغتشاش لندن بمب تروریستی برای گرفتن جان مردم…این…این دیگه چیه؟ +شرلوک هم راست میگفت…مادرم یه نقشه داره… به بمب های توی جعبه خیره شده بود -خدای من… +داری چه نقشه ای میکشی مامان… انولا با خودش زمزمه میکرد +اصلا باید پیدات بکنیم؟… از خونه خارج شدیم و عادی توی کوچه راه رفتیم تا از کوچه خارج بشیم…که یهو… یه نفر سر من رو انولا رو گرفت و توی یه سطل ور آب فرو کرد…سر انولا رو بیرون کشید همون مرد توی قطار بود که دنبال مارکوس بود! مرد:فقط یک بار ازت میپرسم بگو مارکوس کجاست! +اول بگو اون کی هست؟ دوباره سرش رو فرو کرد توی آب هردمون داشتیم خفه میشدیم،هردمون بی حرکت شدیم تا مرد فکر کنه مردیم،و وقتی ولمون کرد انولا سریع برگشت و با لگد کوبیدش به دیوار،چه عجب خشونت این دختر به درد خورد…سریع فرار کردیم که مرد دنبالمون راه افتاد،ولی توی یه کوچه ی دیگه دوباره گیرمون اورد
ادامه داخل کوچه—دید نیکول:مرد یهو چاقو در اورد و به انولا زد ولی چیزی که زیر لباس انولا بود باعث شد آسیب نبینه،وقتی دیدم اصاش از دستش افتاد چشمام برق زد و اصا رو برداشتم و کوبیدم توی سر مرد که بیهوش شد -زود باش بریم! برگشتیم به اتاقی که اجاره کرده بودیم لباس هامون رو عوض کردیم و روی تختی که هردمون باید روش میخوابیدیم نشستیم +کاش اون پسره مارکوس هیچوقت وارد زندگیمون نمیشد -بیخیال بگیر بخواب +نیمد ونم چرا در برابرش احساس مسئولیت میکنم -دیوونه ای بخواب +اکه مامان بود میگفت بیخیالش شو اون یه پسر مغرور بی مغزه،ولی لب پرتگاهه -انولا بخواب! بالشت کوبیدم بهش +باشه باشه!شب بخیر -شب بخیر دوست احمق من…
صبح—دید نیکول:از خواب بلند شدم و دیدم که انولا مثل بیوه ها لباس پوشیده و زدم زیر خنده +صبح بخیر همسر شرلوک هلمز! -ببخشید چی؟ +امروز باید نقش زن شرلوک رو بازی کنی و من د ستیار شرلوک،داریم میریم عمارت خانواده مارکوس اونا پسرشون رو گم کردن و نیاز به کاراگاه دارن و کی بهتر از دستیار شرلوک هلمز؟ -باشه باشه ولی من چرا باید نقش همسرش رو بازی کنم؟ +نیازه!که باور کنن من واقعا دستیارشم،شرلوک هم نمیفهمه تازه اگه بفهمه ا نکار نمیکنه زنشی جیغ زدم و بالشت رو سمتش پرت کردم +باشه باشه جوش نیار!بلندشو لباس دیروزت رو بپوش،قشنگ بود بلند شدم و رفتم دستشویی و با حرص مسواک زدم و صورتم رو شستم و موهام رو شونه کردم از دستشویی بیرون اومدم و لباسم رو پوشیدم که انولا سمتم یه حلقه پرت کرد +رفتم حلقه ی شرلوک مدل زنونه اش رو برات گرفتم طبیعی تر باشه! -وای خدایا من خودمو اتیش میزنم +هنوز نزن بهت نیاز دارم عمارت خانواده مارکوس—دید نیکول:از کالسکه پیاده شدیم و رفتیم سمت در ورودی که نگهبان جلومون رو گرفت +اوه سلام!بنده دستیار شرلوک هلمز و ایشو ن همسرش هستن نگهبان:بله بفرمایید داخل رفتیم داخل و عمو مادر و مادر بزرگ مارکوس رو دیدیم،خدا منو لعنت کنه که قبول کردم الان یهو نمیگن چرا زنشو برداشتی با خودت اوردی؟ زنی که مشخص بود مادر مارکوس حرف زد مادر مارکوس:اه دستیار شرلوک هلمز شمایید؟و شما… به من نگاه کرد مادر مارکوس:همسرشید درسته؟ -بله… مادر مارکوس:اوه خدایا باعث افتخاره جنباب شرلوک هیچوقت همسرش رو به ما معرفی نکرده یا خدا جدی شد +شنیدم پسرتون گم شده برای همون اومدم باهاتون صحبت کنم مادر مارکوس:نکنه تو هم جاسوس یکی از اون روزنامه های کثیفی؟لطفا برو! عموی مارکوس:تا بیرون بدرقه اشون کنید که یهو سر و کله یه مرد دیگه پیدا شد مرد:ببخشید؟ولی من در حال حاضر کاراگاه پرونده آقای مارکوس هستم و درضمن…من یکی از دوست های شرلوکم و اطلاع دارم دستیاری نداره و فکر نکنم در رابطه هم باشه -دلیلی نمیبینم شوهرم به یکی از دوستای دورش اطلاع بده که در رابطه است انولا قیافش یه جوری شد انگار داره خدا رو شکر میکنه حرف درست رو زدم مرد سمتم اومد و دورم چرخید مرد:که اینطور…وعده مورد علاقه اش؟ -صبحانه مرد:بازی مورد علاقه اش؟ -بیلیارد مرد:رنگ مورد علاقه؟ -نداره مرد:محل مورد علاقه اش؟ -اتاق پرونده هاش،سوال پیچ کردنتون تموم شد؟ مرد:حلقتون؟ دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو بررسی کرد مرد:درسته… مادر مارکوس:اوه من بخاطر رفتارم عذر میخوام این چند. روز عصبی شدم… چقدر خنگ،خودش کاراگاهه چطور نفهمید؟اگه شرلوک بود یه جوری میفهمید،وای خدایا..این دوست شرلوک بدبخت شدیم
نظرات بازدیدکنندگان (0)