-کوتاه-
پیانویی که در انتهای آن مکانی بود که با هر لمس انگشت روی کلاویه اوایی کل سالن را فرا میگرفت تنها “آن” بود که بود و منی بودم که چشم به او دوخته بود، خیلی دیدنی بود، شاید هم فقط من بودم که برایم مثل یک قدیس پرستیدنی بود شاید انقدر ها هم که به نظر میرسید ارزشش را نداشت!
حیف، حیف که همه چیزم را مقابل آن دو کهکشانی که انتهایی دروغین داشتند باخته بودم! انقدری غرق در “آن” بودم که نمیدیدم نزدیکتر کی شود، نزدیکتر و نزدیکتر و همان لحظه بود که میتوانستم از فاصله ای میلی متری تمام نقاط صورتش را تماشا کنم آن صورتی که برای لحظه ای دیدنش حاضر بودم همه چیزم را فدا کنم حتی همین قلب تپنده ای که وقتی “او” در همین فاصله از من قرار میگرفت تمام تلاشش را میکرد بیرون بیاید را هم میتوانستم فدا کنم!
«مدتیه اینجایی، میتونم نگاهتو ببینم! نمیدونم روی من یا شاید پیانو.» باز هم زل زدم میخواستم جواب بدم میخواستم که ببوسمش، میخواستم که برای من باشد اما چه حیف چه حیف … «زیبایی، پرستیدنی و دلنشینی…» دفترچه ام را بستم دلتنگش بودم دلتنگ “آن” بودم که همه چیزم بود و هست و همیشه در نقطه ی امنم می ماند.
در مقابلش هیچ بود حاضر بودم برگردم، برگردم به آن زمانی که زیر ساختمانی که به محض رسیدن به ساعت دوازده نیمه شب زنگش به صدا درمی آمد باز هم همراهش قدم بزنم . وقتی که دستهایش دستهای گرمم را در اغوشش میگرفت همه چیز برایم بی معنی میشد تنها چشمهایش بود که تمام ذهنم را تسخیر کرده بود و چه حیف که اکنون فقط میتوانم بنویسم و بنویسم که چقدر دلتنگش هستم . بدرود ای معشوق خیالی من !
نظرات بازدیدکنندگان (0)