این تک رمانه:) و هدف ساختن این رمان قشنگ رو در آخر نشون داده میشه امیدوارم لذت ببرید 🤌🏻
به شکل عجیبی به بالا پرتاب میشوم و بعد هم به همین طرز به بالا پرتاب میشوم! ولی نه توان حرف زدن دارم و نه تکان خوردن تنها لبخندی بر لب دارم که با نخ و سوزن تیز دوخته شده بود به لب داشتم که حتی نمیتونستم آنها رو حس کنم. چشم های تیله ی من پر از رنگ آبی! ولی نه آبی آسمانی و نه آبی دریان خروشان و نه رنگ آبی مورد علاقه شما با صدا زدن خانم صادقی ؛همه بچه ها با خوشحالی میدویدن و حتی تو این زمینه هم رو هل میدادن؛وای چه کار زشتی ! بلاخره به زمین خوردم کسی من رو نگرفته بود ولی دردم هم نیومد و حتی بازم لبخند دورغی بر لب داشتم . + دردت آمد کوچولو!؟
بدون اینکه حرف بزنم با تعجب به کسی که این حرف رو زده بود نگاه میکنم به او دختر یوکی بود تنها دختری بله مهربانی که میشناسم؛ خدای من داشت با عروسک حرف میزد یا خواب میبینم ولی آیا کسی با عروسک حرف میزند آیا ؟ با ویلچر اش می آید و با دسته وسایل جدیدی که به او دادن من را میگیرد و به سمت خودش میکشد و سر پای خودش مینشاند ؛ با کمک ویلچر به سمت پنجره میرود و به شادی بچه های دیگر نگاهی میکند گفت +گاهی دلم میخواد شبیه تو باشم یک عروسک و بیا بچه دیگه که راه میره و به آغوش پدر و مادر دوست داشتنیه خودم پرواز کنم و پناه داره
+ میدونی چرا دلم میخواهد مثل تو باشم ؛تا بتوانم بچه ی دوست بشم و باهاش بازی کنم میدونی چرا دلم میخواهد مثل بچه های دیگر باشم؛ تا بتوانم راه برم و غذای گرم مادر و پدرم رو بخورم. . چقدر داشت حرف دل من رو میزد ،اره یوکی منم همینطور (این رو تو قلبم گفتم ) یوکی آه میکشد، دلم میخواد بگم -چرا نمیری بیرون شاید صاحب پدر و مادری شدی ، چرا مثل بقیه خوشحال نیستی . انگار در چشم هام حرف قلبم رو میفهمد میخندد چه خنده ای افسوس که کسی اینجوری با غم نخنده بیشتر به چشم هایش نگاه میندازم نگاهی که رنگ و بوی تعجب دارد +آخه عروسک خوشگل من، کی حاضر من رو بگیره؟ درحالی که بچه های بهتری خوبی و سالمی در بیرون وجود دارن شاید تو هم از هم صحبتی با من بدت میاد اینطور نیست؟
پس میتواند حرف من رو بفهمد؛ نه پس منم حرف میزنم تا بلکه متوجه شود - آرزو نکن من باشی من حتی این تو بودن رو به فقط عروسک بودن رو دوست دارم چرا که واقعی هستی از نخی و سوزنی تشکیل نشدی ؛ بلکه واقعی میخندی واقعی گریه میکنی و حتی چشم های داری تکون میخورن و مژه های شبیه ابر بهار داری که زیبایت را صد برابر میکند اگر تو بودم دستانم رو لمس میکردم که شبیه گل برگ های لطیف هستش . اهی میکشد + درکت میکنم ولی ... تا میاید حرفش رو ادامه بدهد. خانم (مدیر پرورشگاه) با ذوق و لحن کشداری صدایش میکند: یوکی ، یوکی! + خانم لینو ،چه اتفاقی افتاده
خانم لینو چشمکی میزند و به کسانی که پشت سرش بودن گفت:بفرمائید اون اینجاست! زن و مردی زیبای داخل میشوند زن زیبا رو خانم سورت با عجله میگه: کای ببین من همیشه آرزوی همچنین فرزندی داشتم ،نظرت تو چیه؟ مرد (کای) با لبخند مثل پدر ها به یوکی نگاهی انداخت و لبخدش رو عمیق تر کرد و اینجا یوکی بود که ذوق و متعجب داشت به اطراف نگاه میکرد . ........ من منتقل شده بودن به سالن بازار قصر اسباب بازی ها درحالی که داشتم به دیگران نگاهی مینداختم دخترکی دیدم به زیبای خورشید ، کمی برایم آشنا بود کمی که دقت کردم چهر یوکی به ذهنم بودم درسته اون یوکی بود که با مادر جدیدش (سورا) راه میرفت و نسکافه اش داغش را فوت میکرد خیلی اتفاقی ما دوتا چشم تو چشم شدیم با شادی به من دست تکون داد و روبه مادرش گفت + مامان من این عروسک رو میخوام. و منم بلاخره لبخند واقعیم رو زدم بودن هیچ نخی و با یوکی همراه خونه اش رفتیم.)))
خوب پایان.) هدف این تک رمان برای چند کسانی صورت گرفت 1_کسانی که قدر زندگی شادشون و پدر و مادرشان رو نمیدونن 2_ واسه کسانی که قدر سلامت خودشون رو نمیدونن 3ـ کسانی که لبخندشون به نخی وابستگی ندارد امیدوارم لذت برده باشید .. .... و در آخر یوکی با دکتر رفتن خوب شد و هر دو به آرزوی هم رسیدن امیدوارم تو این سال جدید همه به آرزوی هم برسن
نظرات بازدیدکنندگان (0)