درود این متن طولانیه ولی خوشحال میشم بخونیدش
ما عاشقانی بودیم که در بند معمولیها، در حصار سیمانی روزمرگی، به بند کشیده شده بودیم. نه آنچنان فرشته بودیم که از ازل مقدر شده باشد آسمانی شویم، و نه آنقدر شیطان که گناه، رنگینکمانی از عذاب بر جانمان بیندازد. نه لیلی و مجنون بودیم که دیوانگیمان زبانزد خاص و عام شود، نه شیرین و فرهاد که کوه را به عشق بنا کردیم. قصهی ما، تراژدی پرشور رومئو و ژولیت نبود که مرگ، پایان عاشقانه تلخشان باشد. تو نه ژنرال بودی و نه من دختر یک پارچه فروش، نه تو شوالیه بودی و نه من شهبانویی در قصر. ما در هیچ نقشهی گنجی گم نشده بودیم و قرار نبود اسطورهی قصهها شویم.
زندگیمان، همچون گلدانی بیگُل بود، که در گوشهای از اتاق، فقط انتظار داشت در سکوت خاک بخورد. روزهایمان با بوی قهوه و اخبار ملالآور آغاز میشد، بعد از ظهرهایمان در سکوت اتاقهایمان میگذشت، و شبهایمان با خستگی به خواب میرفت. تودهای تهی که در میان آن، ما دو نفر، همچون دو جوانه بودیم که از دل آن گلدان سر بر آورده بودیم. امیدی در دل داشتیم که شاید پیوند ما، این خلاء را پر کند، ما را از این روزمرگی نجات دهد و در کنار هم، شکوفه بدهیم و رنگی به این تکرار بزنیم.
اما افسوس… هیچ. هیچ اتفاق خارقالعادهای نیفتاد. ما فقط دو انسان بودیم، با تمام ضعفها و نیازهای انسانیمان، با دلتنگیهای معمولی. گرفتار جدایی.جدایی نه تنها ار هم که از آرزوهایمان. "ما هرگز عاشق نبودیم؛ ما صرفاً نیاز یکدیگر بودیم، نیازی که صورتِ زیبایِ عشق را بر خود آراسته بودیم. از همان ابتدا، پایههای بنایمان کج بود؛ ستونهای رویاهایمان بر لرزه افتاده بود و در تلاشی نافرجام برای بلندتر شدن، فرو ریختیم.
اما... آن روزِ شنبه، در دلِ ظهرِ داغِ تابستانِ تهران، در میانِ هیاهویِ زندگی که بیرحمانه میگذشت، من پسرکی ریزنقش را ملاقات کردم. پسری با موهایی مشکی چون شب، و چشمانی به رنگِ قهوۀ سوخته. در او هیچ چیز خارقالعادهای به چشم نمیآمد؛ او تصویری بود از معمولیترین انسانها. اما... وای از آن لحظه که تقدیر، دستِ نامرئیاش را در میانِ زندگیِ ما کشید و نخی سرخ، ما را به هم گره زد. درست در همان لحظهای که چشمم به سوی کتابی با جلدِ سبز در دستانش لغزید: «دزیره». آه، که آن تنها آغاز بود، نقطۀ انفجاری که دربِ تمامِ پایانهایِ ممکن را بر سرشان کوبید.گویی نگاهِ خیرۀ مرا، آن جستجویِ پنهانم را، احساس کرده بودی. سر برداشتی، به چشمانم زل زدی، و لبخندی کوتاه، اما به اندازۀ یک دنیا معنا، بر لبانِ کوچکِ تو شکفت. آه، چه زیبا بودی در آن لحظه! انگار تمامِ نورِ کتابخانه، تنها بر تو تابیده بود.و به واسطۀ همان اتفاقِ کوچک اما سرنوشتساز، تو را دوباره در همان کتابخانه دیدم. روزها گذشت، ما غرق در صفحاتِ کتابهایمان بودیم؛ اما در سکوتِ میانِ سطور، هر دو میدانستیم که حضورِ چه کسی، این چارچوبِ فلزی و چوبی را به دنیایی جادویی بدل کرده است.آن روز که کنجکاوی، چون خاری در جانم نشست، کتابی را که تو تمام کرده بودی، به محضِ اینکه در قفسه قرارش دادی، برداشتم. گویی داشتند عطرِ انگشتانت را به من هدیه میدادند. این، سرآغازِ عادتی شد میانمان؛ من کتابهای تو را میخواندم، و تو کتابهایی را به من معرفی میکردی که گویی از روحِ من خبر داشتند. سلیقههایمان در بخشهای متفاوتی بود، همچون دو رودخانه که از دو سرچشمۀ متفاوت جاری بودند؛ من شیفتۀ آثارِ عاشقانه و غمگینی بودم که چون خنجری در قلب فرو میرفت و آن را مچاله میکرد، و تو عاشقِ آن عاشقانههای دلانگیزی که از ورقهایشان، بویِ نابِ بهار و امید میآمد. و آن کاغذِ مربعیِ کوچک، که چون رازی در دلِ سومین کتابی که قصد داشتم بخوانم، پنهان شده بود، ما را به پیشرفتی جسورانه در رابطهمان رهنمون کرد. جمله ای کوتاه، اما کافی بود تا صدایِ تپشِ قلبت را در آن بشنوم؛ بویِ نابِ صداقت میداد: « کدام کتاب محبوب توست؟» و همین پرسشِ ساده، چون جرقهای، ما را لحظه به لحظه به هم نزدیکتر کرد، تا آن روز که روبرویِ من ایستادی.
همان موهایِ مشکی، همان چشمانِ قهوهایِ معمولی که حال برایم، از تمامِ زیباییهایِ دنیا، بیشتر میارزید. ناگهان، کتابی که در دستت بود را مقابلم گشودی و با صدایی که گویی تنها برایِ گوشِ من ساخته شده بود، شروع به خواندن کردی. شهامتِ آن روزت، آن اعترافِ بیپردهات، موجب شد من اولین بازندۀ این مبارزۀ عاشقی باشم و در برابرِ این تپشهایِ بیامانِ قلب، تسلیم شوم..."شروعِ رابطهمان، چون یافتنِ آدرسِ گمشدۀ خانهای در دلِ کوچه پسکوچههایِ آشنا بود. هر روز، به بهانۀ کتابی تازه، کافهای دنج، یا حتی پیادهرویِ کوتاهی زیرِ بارانِ تهران، به هم نزدیکتر میشدیم. عطرِ قهوۀ تلخی که تو برایم درست میکردی، با عطرِ کاغذهایِ کهنۀ کتابخانه در هم میآمیخت و دنیایی میساخت که گویی تنها متعلق به ما بود. در آن لحظات، حس میکردم که بالاخره، پس از سالها سرگردانی در میانِ صفحاتِ غمانگیز، لنگرگاهی امن یافتهام. نیازِ دیرینهام، حالا دیگر نامی پرشکوه یافته بود: عشق.اما، آن نخِ سرنوشت که ما را به هم گره زده بود، گاهی چنان تنگ میشد که نفسِ رویاهایِ قدیمیام را میبرید. تو از آرزوهایت میگفتی؛ از سفرهایی به سرزمینهایِ دور، از دیدنِ طلوعِ خورشید بر فرازِ کوههایِ سر به فلک کشیده، از رقصیدن در میانِ گلهایِ وحشیِ دشتها. چشمانت برقی میزد، برقی که در آن، تصویرِ تمامِ آن آرزوهایِ دستنیافته را میدیدم. و من، در مقابل، غرق در همان گلدانِ بیگُلِ زندگیام، تازه متوجه شده بودم که چقدر این عشق، هرچند شیرین، بالهایِ پروازِ مرا کوتاه کرده است.چون عاشقانِ افسانهای نبودیم که بتوانند برایِ همهچیز، حتی برایِ عشق، از تمامِ دنیا بگذرند. ما “معمولی” بودیم. و معمولیها، گاهی باید بینِ رویا و واقعیت، یکی را انتخاب کنند. این بار، انگار واقعیت، محکمتر بر درِ خانهمان میکوبید.حادثه، همچون سایهای شوم، خود را نشان داد. تو، درگیرِ پروژهای طاقتفرسا در شرکتی نوپا، شبانهروز کار میکردی و من، درگیرِ یافتنِ شغلی که بتواند هزینههایِ اجارهبهایِ خانۀ کوچکمان را تأمین کند.
روزها، تلفنهایِ کوتاه، پیامهایِ عجولانه، و شبهایی که خسته از کار، تنها به خوابِ عمیق نیاز داشتیم. آن حسِ نزدیکیِ وصفناپذیر، جایِ خود را به سکوتِ سنگینِ میانِ دو انسانِ تنها داد.یک شب، وقتی تمامِ روز را با دلتنگیِ دیدارِ تو سپری کرده بودم و انتظار داشتم در آغوشت آرام گیرم، تو با صدایی گرفته، گفتی که باید تا دیروقت در محلِ کار بمانی.احساسِ سرما، نه از سرمایِ بیرون، که از درونِ وجودم، مرا فرا گرفت. همان حسِ تنهاییِ غریبی که در روزهایِ اولِ آشنایی، از آن میگریختم، دوباره بازگشته بود. تو، درگیرِ نبردِ خودت بودی و من، درگیرِ نبردِ خودم. و در این میان، آن پیوندِ ظریفِ میانِ ما، شروع به ترک برداشتن کرد.متوجه شدیم که شاید، شاید عشقِ ما، آنقدر قوی نبود که بتواند بر شکافِ عمیقِ بینِ آرزوهایمان و محدودیتهایِ زندگیِ معمولیِ ما، پل بزند. انگار داستانِ ما، نه “لیلی و مجنون” بود که بخواهند همهچیز را فدایِ هم کنند، بلکه بیشتر شبیه به دو غریبه بود که برایِ لحظاتی، در ایستگاهی میانِ راه، همسفر شده بودند، و اکنون، هر کدام باید به مسیرِ خود ادامه میدادند."و در نهایت، سکوتِ میانِ ما، بلندتر از هر فریادی شد. نه فریادِ خشم، که فریادِ درکِ حقیقتی تلخ. فهمیدیم که عشقِ ما، اگرچه چون نغمهای زیبا در روزمرگیِ ما پیچیده بود، اما پایانی جز این نداشت.با نگاهی به تو، که حالا دیگر نه آن پسرکِ ریزنقشِ شیفتۀ کتابها، بلکه مردی بودی که سنگینیِ آرزوهایِ بربادرفته و واقعیتهایِ سخت، بر شانههایت سایه افکنده بود، زمزمه کردم: «چه میشد اگر…؟»«چه میشد اگر، تو همان پسرکِ معمولیِ باقی میماندی؟همان که کتابهایِ عاشقانه را با لبخندی گنگ میخواند و شاید، هرگز دوباره به آن کتابخانۀ قدیمی قدم نمیگذاشت؟ چه میشد اگر هرگز آن کاغذِ مربعیِ کوچک، که مسیرِ زندگیمان را عوض کرد، میانِ ما رد و بدل نمیشد؟»راههایِ بیشماری برایِ ما وجود داشت، مسیرهایی که هر کدام میتوانست ما را به سرنوشتی متفاوت برساند. ما، در میانِ انبوهِ این احتمالات، تنها یکی را انتخاب کردیم. و اکنون، درست مانندِ دو مسافر که در نقطهای اشتباه از جاده پیاده شدهاند، به بنبست رسیدهایم. بنبستی که پایانِ راهِ مشترکِ ماست.میدانستیم که باید بازگردیم.
اما بازگشت، هرگز به معنایِ رسیدن به نقطۀ اول نیست. در این بازگشت، هیچکدام از ما، همان کسی نخواهیم بود که سفر را آغاز کرده بود. تو، راهِ خودت را خواهی رفت، با خاطرهای از عشقی که شکوفا شد و پژمرد، با درسی که از تضادِ رویا و واقعیت آموختی. و من، راهِ خودم را. با طعمِ تلخِ این حقیقت که گاهی، بهترینِ عشقها نیز، محکوم به فنا هستند، اگر در بسترِ روزمرگی، نتوانند ریشه بدوانند و با واقعیتِ سخت، کنار بیایند.آخرین نگاهِ ما، نه نگاهِ عاشقانه، که نگاهِ دو آشنایِ غریبه بود که مسیری را با هم پیمودند و اکنون، در انتهایِ آن، دوباره غریبه میشوند. اما این غریبگی، آمیخته با اندوهِ گرانقدری بود؛ اندوهِ عشقی که میتوانست باشد، اما نشد. و این، شاید، تلخترینِ داستانهایِ عاشقانه باشد؛ داستانی که در کتابخانهای قدیمی آغاز شد، در روزمرگیِ تهران نفس کشید، و در نهایت، به سکوتِ ناگزیرِ دو مسیرِ جداگانه ختم شد."و من، به همان خانۀ کوچک و تیرۀ قدیمم بازگشتم. همان چهاردیواریِ آشنا که روزگاری، پناهگاهِ رویاهایِ سادهام بود. تو، رفتی. به دیاری دور، شاید به امیدِ یافتنِ همان مسیری که در دلِ بنبستِ ما گم شده بود. و من، در این گوشۀ فراموششده از جهان، ماندم.
روزها گذشتند. نه روزهایی که چرخِ زندگی را به حرکت درآورند، که روزهایی که صرفاً بر هم انباشته میشدند. اوضاعِ کشور، آیینۀ تمامنمایِ آشفتگیِ درونیِ ما شد. چرخشِ چرخِ روزگار، نه نویدبخشِ شکوفایی، که نویدِ فروپاشی بود. و حاصلِ این همه چرخش، انق*لاب*ی بود که در خیابانها غوغا به پا کرد.من، در میانِ آن غوغا، تنها یک دغدغه داشتم: چگونه این نیمبسته تخممرغ را تقسیم کنم تا بتوانم تا دو هفته، شکمِ گرسنۀ خود را سیر نگه دارم؟ در همین افکارِ تلخ، در یکی از آن جمعیتهایِ خشمگین گرفتار شدم. و با صدایی مهیب ناگهان گرمایی نه مانندِ گرمایِ آغوشِ تو، که گرمایی سوزان، در حوالیِ میانِ قفسۀ سینهام پیچید. قلبم، دیگر نمیتپید. مادهیِ سرخرنگی، از درون به بیرون میتراوید.پلک زدن کافی بود تا خود را دراز کشیده بر آسفالتِ سردِ خیابان بیابم. جویباری از خون، در کنارِ بدنم روان بود.
اشکها، بیوقفه میریختند، اما نه از دردِ جسم، نه از هراسِ مرگ. تنها یک فکر، چون خاری در ذهنم فرو رفته بود: آیا تو، که اکنون هزاران مایل دورتر بودی، هنگامی که من آخرین نفسم را میکشیدم و به خوابی ابدی میرفتم، نبودِ مرا حس خواهی کرد؟آیا روزی خواهی فهمید که آخرین آرزویِ تو برای من،که “امیدوارم زندگیِ شاد و طولانی داشته باشی”، هرگز محقق نشد؟ آیا روزی دلتنگِ من خواهی شد؟ آیا…دیگر زمانی برایِ باقیِ خیالها نمانده بود. زمانِ خواب بود. باید میخوابیدم. با آنکه میدانستم فردا، هیچ مدرسهای در انتظارم نخواهد بود. تنها سکوت بود، سکوتی که پایانِ تمامِ رویاهایِ کوچک و بزرگِ من بود. پایانِ عشقِ معمولیِ من، در دلِ طوفانِ واقعیتی غیرمعمولی .»
فقط می تونم بگم واو ... 🙃💗✨
مرسی مهربونه💓