سلام! حالتون چطوره؟ امیدوارم در این شرایط حالتون خوب باشه. اومدم با یک داستان که شاید دوبخش باشه، شاید هم بیشتر نمی دونم. به هر حال امیدوارم لذت ببرید🥖✨️
مثل همیشه، از خواب بیدار میشوم. وقتی چشمانم را باز کردم، هیچ چیزی از خوابی که درحال دیدن آن بودم، به خاطر نمی آورم. بلند میشوم و می نشینم. کش و قوس کوچکی به بدنم می دهم و گردن می چرخانم. به اتاق نگاه می کنم. به تخت مجللی که زمانی پدربزرگم بر روی آن، تنها می خوابید. پدربزرگ که آنقدر پول داشت، که توانست این خانه بزرگ و عظیم خریداری کند. کل آن پول را، فقط با داشتن چندین کارخانه به دست آورده بود؛ و تمام آن کارخانه ها را، با شاگردی چندین ساله یک نجار.
به پارچه ابریشمی مانندی که شب گذشته بر روی خود انداخته بودم نگاهی می اندازم. به طراحی زیبای تختی بر روی آن خوابیدم، می خوابم، و خواهم خوابید چشم می دوزم. به اتاقی که زمانی، او، یعنی پدربزرگم در آن راه می رفت و می زیست، نگاهی سرسری می اندازم. دیوار ها قهوهای تقریبا تیره است. حتی میز و آینه. مانند فیلم ها و خانه های کلاسیک است. گویی به قرن ها پیش بازگشتم. ملحفه را کنار می زنم و با چرخشی سریع بلند می شوم. کمی در راه رفتن تعلل می کنم.
سر را بلند می کنم و به پنجره نگاه می کنم. با آنکه پردهاش کشیده شده است، معلوم است باران درحال باریدن است. حتی آسمان هم دارد برای مرگ پدربزرگم، گریه می کند. به ساعت بالای آینه نگاه می کنم. زود است. ساعت پنج و سی دقیقه صبح است. اما خب به هر حال باید بیدار شوم. رنگ آسمان را دوست دارم. خیلی رنگ... غیر قابل توصیفی است. بین آبی تیره، و روشن است. خاص است.به سختی و آرامی به سمت میز می روم. طوری راه می روم گویی سال هاست راه نرفتهام. کفپوش های چوبی قدیمی زیر وزنم، قیژ قیژ می کنند.
به سمت آینه می روم. موهای ژولیده، کوتاه، و قهوهای رنگم را میبینم. بعد پیژامه سبز و سفید راه راهم را. خنده دار است. سرم را برمیگردانم و به دری که زمانی سفید بود، نگاه می کنم. در سفیدرنگ را وقتی ده سالم بود، با پرتاب چکش کار پدرم شکاندم. یادم است پدر بسیار سرزنشم کرد و مادرم هم،در سکوت حرص می خورد. اما پدربزرگم، با لبخند با سویم آمد. نوازشم کرد. با آن موهای سفید نداشتهاش، گفت:( لیام، پسرم... روزی می رسه، که می فهمی همین شکوندن در، همین که شکست، چقدر خوب بوده.) و بله. پدرم آن را به طرز عجیبی تعمیر کرد و سر جایش گذاشت. دقیقا هفته بعد از آن، پر از سوسک و حشره شد. و آنجا بود که فهمیدم، حق با پدربزرگم بوده است. اما امروز به جای آن، در سبز مشکی مجللی است. به سمت آن می روم. در را باز می کنم. به سمت حمام می روم، و دوش میگیرم.
وقتی از حمام بیرون می آیم، آب از بدنم چکه می کند. دوباره به سمت اتاقی که زمانی برای پدربزرگم بود، می روم. کت و شلوار مشکی رنگی که آماده کرده بودم، می پوشم. ماندهام، کراوات ببندم یا پاپیون. کراوات بهتر است. کراوات خاکستری ساده. گره میزنم. اشتباه است. دوباره. باز هم اشتباه است. بعد از مدت ها کلنجار رفتن با کراوات، بالاخره بسته می شود. فقط مانده ام چگونه باز می شود؟
بله درست است برای یک پسر هجده ساله بسیار زشت و ناپسند است که نداند چگونه کراوات ببندد. بالاخره پدرم آموزش نداد و خودم هم به دنبال یادگیری آن نرفتم. خودم نخواستم کسی به من یاد دهد. همیشه دوست داشتم خودم کشف کنم. چون لذتش بیشتر بود. امروز، چهارمین روزی است که او مرده. با اینکه جسمش در این چند متر خانه بهتر است بگویم، کاخ، نیست، هنوز انرژی او حس می شود. گویی پشت سرم ایستاده. اما چشمانم، خلاف این را ثابت می کند.
چرا لباس مجلسی پوشیدی؟ برای پاسخ به این سوال باید بگویم: چون پدربزرگم قبل از مرگ، وقتی می خواست به اتاق عمل برود، به من گفت که اگر در این جراحی، جان از دست دادم، همیشه با لباس مجلسی، در قبرستان به دیدنم بیا. شاید دوباره بپرسید چرا؟ چون او عاشق لباس های مجلسی بود. علاقه زیادی به آنها داشت و حتی یکی از کارخانه هایش،کارخانه تولیدات پارچه برای دوختن کت و شلوار بود. کفش های چرمی تنگم را می پوشم. به شدت تنگ است. طوری که از همان دقیقه اول، گویی تمام پایم در حال تاول زدن است. وقتی آنها را پوشیدم، فهمیدم حتی تختم هم جمع نکردهام. همانطور ملحفه را رها کردهام. چشم در حدقه می چرخانم. حوصله مرتب کردن آن را ندارم
عین کودکان گردن عقب می دهم و به سقف نگاه می کنم. سقف برخلاف دیوار ها کمی سفیدتر است. اما چیزی از تیره بودن آن کم نمی کند. لوستر خردلی رنگی هم از سقف آویزان است. هر کدام از چراغهایش حالت گل لاله دارند. بعد از مدتی خسته می شوم. با اینکه پدربزرگم می گفت: قانون اول موفق شدن، مرتب بودن است؛ توجهی نمی کنم و فقط از اتاق بیرون می روم. طوری سریع می گذرم که حتی خودم هم متوجه دور و اطرافم نمی شوم. فقط بیرون می روم. وقتی می خواهم از پله پایین برم، توجهم به فردی پایین پله جلب می شود. لال می شوم. کمی دست و پایم را گم می کنم. با اینکه او از من کوچکتر است. حداقل دو تا سه سال. خواهرم. کسی که همیشه کنارم بوده است. هوایم را داشته است. حتی وقتی نبوده. به من، با چشمان قهوهای رنگش، نگاه می کند. موهایش هم، همرنگ چشمانش است. لباسش را دوست دارم. دامنی مشکی رنگ به همراه کفش های تقریبا پاشنه بلند، همرنگ دامنش. تقریبا آرایشی نداشت. فقط رژی قرمز رنگ. او کلا شانزده سال سن دارد. پایین پله ها ایستاده. گویی منتظرم بوده است.
آرام، مانند پادشاهان از پله پایین می آیم. اعتماد به نفس ندارم، حال و حوصله راه رفتن ندارم. البته شاید هم کمی داشته باشم، نه؟ وقتی پایین می آیم، نمی دانم دستانم را پشتم بگذارم یا آنها را برروی نرده پلههای بگذارم. ترجیح می دهم برروی نرده های بگذارم. چون لیلی خجالت می کشد. او بسیار خجالتی است و از اینکه کسی سرش داد بزند، متنفر است. و خب وقتی دستانم را بر پشتم می گذارم، او فکر می کند می خواهم برسرش داد بزنم. برادر نوزده سالهام، لوک، از همهمان بر سر قوانین سفت و سخت تر است. و خب، او مجبورم کرده است به پدربزرگ سر بزنم و خب، خودم هم می خواستم سر بزنم؛ پس، به قبرستان می روم. اما، در تعجبم که لیلی اینجا چه می کند؟
لیلی، طوری که گویی ذهنم را خوانده است، می گوید:( میشه... منم ببری؟) نگاهی کنجکاو و کج به او می اندازم.یکی از ابروهایم را بالا می دهم و می گویم:( چرا می خوای بیای؟) واقعا چرا این سوال را پرسیدم؟! معلوم است چرا! پدربزرگش است! او با کمی شیطنت گوگولی، که خیلی آن را دوست دارم، می گوید:( معلوم نیست؟) مثل او، لبخندی گشاده میزنم و می گویم:( معلومه. بیا بریم.) اما تا حرفم تمام می شود، نگاهی طلبکارانه و تقریبا عصبی به من می اندازد.چرا؟ می پرسم:(ام... چیزی شده؟) با همان نگاه می گوید:( آیا شما گواهینامه راندن ماشین دادی؟) بدون فکر می گویم:(نه.) بعد با همان لحن ادامه می دهد:( اونوقت قراره چجوری بریم؟ لوک می برتمون... یاد پیاده میریم؟) کمی فکر می کنم. اگر لوک کار نداشته باشد، می تواند مارا ببرد. چون گواهینامه دارد. مطمئنا پیاده نمی رویم. خیلی راه است. کیلومتر ها دورتر. امیدوارم لوک کاری نداشته باشد.
نتیجه با لبخند می گویم:(اگر لوک کار نداشته باشه، میتونه ببرتمون. اگر هم داشته باشه، با تاکسی میریم. غیر از اینه؟ مطمئن باش پیاده نمی ریم.) لیلی نگاهی ناامید به زمین می دوزد و می گوید:( اما تاکسی این روزا خیلی گرونه! حداقل چهل دلار!) (انقدر غر نزنید. خودم می برمتون.) این صدا هم من، و هم لیلی را از فضا خارج می کند و وارد فضای سردی می برد. هردومان دست و پایمان را گم می کنیم. کمکم نزدیک است که از پله بیوفتم که همان صدا می گوید:( حواست باشه شصت پات نره توی چشمت.) لحنش سرد است. مثل بیشتر اوقات که حوصله کسی را ندارد. بله. خودش است. لوک. بالای پله ها، دقیقا پشت سرم ایستاده. با ظاهری کاملا جدی و دستانی که پشتش گذاشته است. همان لوک قدبلند و مومشکی. با کت و شلواری خاکستری رنگ. چهرهاش بی تفاوت است، اما در چشمان مشکیاش آشوبی به پا است. لحظه ای به لیلی نگاه می کنم و با حالی پر از مبل های سبزرنگ و مجلل، دیوار هایی قهوهای رنگ و پررنگ، فرش های آبی و قرمز و پنجره هایی که تا سقف می رسند، روبهرو می شوم. بعد دوباره به قامت بلند لوک چشم می دوزم. الان احساس خجالت لیلی را درک می کنم. لوک،بی آنکه دستی از پشت خود بردارد، از پله ها پایین می آید و با همان لحن سرد و یخش، می گوید:( پدربزگ، قبل از مرگ بهم گفت یکسری کاغذ بهتون بدم، روش حرف های ناگفته خودتون رو براش بنویسید، توی پاکت بزارید و روی سنگ قبرش بزارید.) مثل همیشه، کم حرف میزند اما وقتی حرف می زند، حرف بدردبخور می زند. فکر نکنید آنقدر ها هم سرد و بی روح است. او خیلی هم شاد است. من و لیلی همانطور به او خیره می مانیم. و بعد کمی خود را جمع و جور می کنیم و آماده رفتن به سمت ماشین می شویم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)