روزهایم با نگاه کردن به او میگذرد، به گونه ای که با تمرکز و معصومیت خالصی به همه جا و همه کس خیره میشود و نسبت به همه چیز کنجکاو است. او طوری به من نگاه میکند که به هیچکس نگاه نمیکند.چشم هایش مورد علاقه من هستند.نه...او اولین و اخرین چیزی است که من دوست خواهم داشت. او متظاهر خوبی است؛ لبخند های شیرینش که برای من کنار گذاشته است؛باعث می شود بیخیال دانسته هایم شوم و از لحظه هایی که به هم خیره میشویم لذت ببرم.
من به خدا نیازی ندارم چون سوا خدای من است، جسم و روح او تمام جهان کوچک تنهای مرا تشکیل میدهد. دیدن او باعث میشود از گفتن همه حرف هایم پشیمان شوم و فقط بگذارم زمان همه چیز را حل کند.به هرحال هیچ چیزی از دست من بر نمی آید، نه؟خواسته های او خواسته های او هستند و خواسته های من خواسته های منند.بعضی وقت ها او عجیب رفتار میکند و من گریه میکنم. بعضی وقت ها هم من عجیب رفتار میکنم ولی او گریه نمیکند؛ پس من به جای او اشک میریزم. در هردو حالت او معذرتخواهی میکند و سپس انگشتانش را لای موهایم میکشد. عذرخواهی هایش مرا خوشحال میکند.
سوا هرگز به من نگفته است که من خوشگل هستم، آیا مرا زیبا میبیند؟ خدا هرگز بنده اش را ناراحت نمیکند؛ پس چرا بعضی شب ها با فکر کردن به اینکه روزی میرسد که خدای عزیزم دیگر لبخند نمیزند گریه ام میگیرد؟
خدای من، سوای عزیزم! نمیدانی من، بنده بیچاره تو، چقدر به دیدن آن لبخند شیرین تو وابسته شده ام. هربار که تورا مشغول تلاش برای رشد کردن در بین ترک های تکه سنگی میبینم، میفهمم بیشتر از قبل دوستت دارم.میدانم تو حتی در تابوت هم زیبا هستی، اما میدانم که نمیخواهم آن گونه تورا بببینم؛وگرنه انقدر میگریم که صبح ها هم اشکی برایم باقی نماند.