سلامممم من اومدم با سری 5تست ماه مشکی نظرات فراموش نشه..مرسی مرسی??
با دیدن پدر و مادرم تو دستای سربازا با ترس بلند شدم...اونا اینجا چیکار میکردن ؟
با صدایی که خشم باهاش امیخته شده بود فریاد زدم:هویی عوضی!لیلیام پدر مادرمو چرا اوردی؟مگه مرض داری؟
دنیل فریاد زد:ساکت..خانوادت بهت توضیح میدن قضیه از چه قراره؟با پوزخند بهش خیره شدمو گفتم:
با نگاه تحقیر امیزی نگاش کردمو چیزی نگفتم..با عصبانیت اومد سمتمو گفت:چیه؟چرا اونجوری نگاه میکنی:دوباره با تحقیر نگاش کردمو گفتم:چیه ؟زیر دست بودن بهت فشار اورده؟صاحبتون کجاست ؟لیلیامو میگم...با غمگینی نگام کردم هیچی نگفت...با تعجب نگاش کردم...
بعد دوباره به حالت قبل برگشت و کاملا خنثی گفت:من و اون با هم کار میکنم.باهم هم از خاندان داوکینز انتقام میگیریم...بعد رفت..خاندان داوکینز..اینکه...
خودمونیم...وااای!اون میخواد از ما انتقام بگیره
از خواب پریدم...کلا عرق کرده بودم...یعنی چی؟یعنی..یعنی اینا خواب بوده خدایا شکرت...اما هدف این خواب چی بود..اونا چرا باید از ما انتقام بگیرن...اصلا دنیل اون تو چیکار میکرد...ساعت 2نصف شب بود و حدس میزدم مامان و بابا خواب باشن پس....
من تصمیممو گرفته بودم...باید میرفتمو سر از قضیه ی ویلای مخوف در میاوردم اره همینه...میخواستم چمدونو بردارم که ناخوداگاه نگام رفت سمت اینه لیلیامو یه دختر حدودا5,6ساله نگام میکردن...لیلیام با ترس و دختر با لبخند تحسین امیز...در یک لحظه دود شدن رفتن هوا که...
از داستان خوشتون اومد؟???
منتظر سری 6باشید....کامنت فراموش نشه به نظراتتون احترام میزارم???
🖤
یه ذره به ما رحم کن . من شب خوابم نمیبره . بعدی رو لطفا ملایم تر کن . ممنون .
راس میگه
خوب بود ممنون منتظر بعدی ام???????