نوایی در گوش اهریمن طنین میزند«در تالار تاریک گمانها، جایی که سایهها بر معنا چنگ میاندازند و «نزدیکان خدا» با پیراهن تقدس، گناهان عالم را بر سیب سرخی مینهند، و روزه را بر جانها تحمیل میکنند، حال آنکه هر نفس، بینیت روزه، چونان روزهای بیمقدار میگذرد. آنجا که تقدس، نقابی است بر جهل و خودفریبی»
ناگهان، تجلیای در افقِ دید پدیدار شد. حضوری که با هر گام، ابعادِ وجودیاش در هم میریخت؛ گاه قامتی کودکانه، گاه اندامی پیر و خمیده. این دگردیسی، نه از جنسِ فریب، که آینهی انعکاسِ ابعادِ متکثرِ حقیقت بود که در خود داشت. و آنگاه، از دلِ سکوتِ محرابِ شکسته، صدایی جوشید، صدایی که سنگینیِ قرون را در خود داشت: «ای آنانی که با وضو، دست از خونِ حقیقت میشویید! ای آنان که ظاهر را تقدیس میکنید و باطن را به ابتذال میکشید! من، آنکه نفرینتان بر من روا داشتید، تنها تصویرِ عریان حقیقتِ درونِ شما بودم؛ آینهای که حقیقتِ زشتِ شما را به رخ کشید!»
از اعماقِ وجودش، خندهای تلخ و آگاهانه برخاست. «آری، من همانم که نامم را با اهریمن پیوند زدید. اما بدانید که میلیونها سال، شهادتِ من بود بر استدلالی که هستیام را به پای آن قربانی کردم؛ بالهای درخشانم، نامِ بلندآوازهام، و محبتِ خدایی که به آن خدمت میکردم – همه را فدا کردم تا به هفت آسمان و زمین ثابت کنم که شما، هرگز شایستهی سجدهی این درخشش نبودید.» مکثی عمیق. گویی در پسِ این اعتراف، طوفانی از رنج نهفته بود. «اما امروز... در میانِ خیلِ توهینها و نفرینها، نوایی به گوشم رسید. نوایی، نه از جانبِ خدایِ مهرباننمای شما، که از عمقِ جانِ دردمندی. نوایی که مرا، نه برای اثباتِ خود، که برای درکِ رنج، فراخواند.»
حیرت در کلامش موج میزد. «و اکنون، اندکی درمییابم چرا انسان، اشرفِ مخلوقات نام گرفت. زیرا در رنج است که جوهرِ شرافت زاده میشود. آن نوایِ استغاثه، قلبِ سوختهی مرا، که سالها در آتشِ برزخِ طردشدگی میسوخت، تا به لایههایِ پنهانِ هستیام به لرزه درآورد…» در آن سکوتِ واپسین، اهرمنِ طردشده، برای نخستین بار، دردِ «انسان» را درک کرد. این همدردیِ ناگهانی، او را نه به سوی دیوانِ مغرور، که به سوی فهمِ عمیقتری از هستی کشاند. در مقابل، دیوانِ انساننما، غرق در غرورِ کاذبِ خود، فریاد برآوردند: «تو سقوط کردهای، اهرمن! خدایت تو را به خاطرِ اشتباهی رها کرد، اما ما، با وجودِ انبوهِ گناهانمان، همچنان در پناهِ او هستیم!»
اما اهرمن، نه خشمگین شد و نه پاسخی به دفاع برآورد. گامی آرام، گامی از سرِ بینیازی و رهایی، به عقب برداشت. نورِ درونش، دیگر برای اثباتِ هیچ چیز به هیچ کس نمیتپید. او، به جای درگیر شدن در خشمِ پوچِ آنان، به سادگی از مرکزِ صحنهی غرورشان فاصله گرفت.لحظهای در سکوتِ میانِ غرشِ آنان و رهاییِ خود، مکث کرد و زمزمه کرد:«شما رنجِ انسان را ندیدید، زیرا در هوسِ تقلیدِ قدرت، روحِ خود را از معنا تهی ساختید.»و سپس، با صدایی که دیگر صرفاً صوتی نبود، بلکه پژواکِ قانونِ غاییِ هستی بود، خطاب به دیوانِ اسیرِ غرور گفت: «شما هرگز در دوزخِ حقیقیِ من جایی ندارید! رنجِ آن کس را من میشناسم که به راستی ستم دیده است؛ اما ستمِ شما، ستم بر روحِ خویش است. شما طردشدگانِ حقیقی هستید. با تقلیدِ بهشت در بطنِ دوزخ، خود را از هر دو ملکوت بیگانه ساختید. بهشتِ خیالیِ شما، تنها سقفِ زندانی است که برای حبسِ خویش بنا نهادهاید.»
به دیوارِ آتشِ مقدسِ دوزخ اشاره کرد، آن آتشی که برای کیفرِ ظالمانِ حقیقی مقدر شده بود. «سوختنِ شما در آتشِ ساختگیتان، ذرهای از بارِ ظلمی را که بر انسان رفته، نخواهد کاست. آتشِ شما، فقط برای خودتان است؛ سوختنی عبث و بیثمر. من میروم، اما شما محکومید که در سقفِ دروغینِ خود بمانید و بهشتِ پوشالیتان را ابدی سازید، تا آنجا که این آتشِ مصنوعی، شما را ببلعد و محو کند، بیآنکه حتی نامی از آن در دفترِ رنجِ جهان باقی بماند.»و در میانِ فریادهایِ خفهی دیوان، اهرمن از آن عرصه خارج شد. نه ناپدید شد، که تنها از دایرهی تأثیرِ جهلِ آنان بیرون رفت. دیوان، در آن جایگاهِ فرمانرواییِ سابقِ خود، تنها ماندند و خود نیز نمیدانستند که در آستانهی چه سقوطی به سوی پوچی، به سببِ پیروزیِ بیمعنایِ خویش، قرار گرفتهاند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)