خب بریم ادامه داستان رو بخونیم.
(از مغازه چوب دستی فروشی بیرون می آیم. یکدفعه پدر و مادرم را میبینم که بیرون در مغازه ایستاده اند.) پدر: برات یه حیوون خونگی گرفته ایم. فقط حدس بزن چیه! ویکتوریا: عم... نمیدونم. وایسا! وایسا!.. جغد سفید با رد های قرمز! درست فهمیدم؟! پدر: درسته! همون جغدی که همیشه دوست داشتی! (خیلی خوشحال شدم. طوری که می خواستم از خوشحالی پرواز کنم.)
(تو راه برگشت بودیم که خانواده مالفوی را دیدیم. ایستادیم. پدر و مادر های من و دراکو با هم صحبت کردند. ماهم با اخم به هم نگاه میکردیم. انگار که پدر و مادر او هم در رابطه با من بهش گفته بودند. کمی با هم صحبت کردند و در آخر آقای لوسیوس (پدر دراکو) دستی بر سر ما کشید و گفت:) آقای لوسیوس: با هم دوست شین ها!
(بعد من و پدر و مادرم برگشتیم خونه و با کمک همدیگه وسایلم را جمع کردیم. یک هفته به رفتم مونده و من بیکار نمیشینم. رفتم و شروع کردم به آموزش دادن جغدم و اون رو به خودم وابسته کردم. تازه روش یه اسم هم گذاشتم. اسمش را گذاشتم ویکی. خلاصه اسم خودم رو گذاشتم تا همه بفهمند که این جغد مال منه.)
((یک هفته بعد)) (با مادر و پدرم آماده میشویم و به ایستگاه قطار می رویم. با پدر و مادرم خداحافظی می کنم و به داخل قطار میروم. در حال راه رفتن در راهرو قطار هستم که به دراکو بر می خورم. سلام می دهد. من هم سر سنگین جوابش را میدهم. کمی با خجالت نگاهم می کند.) دراکو: عم... خب میدونم ازم خوشت نمیاد. ولی برای شادی پدر و مادر هامون هم که شده باید با هم دوست بشیم. میدونی که نژاد پرست ها با بچه هاشون مهربون نیستند و اگر به حرفشون عمل نکنی عصبانی میشوند. حداقل پدر و مادر من که اینجوری اند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)