توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر تام ریدل به مدرسه دورمسترانگ میرفت؟ ۱. روزی که دو مسیر از هم جدا شدند همه چیز به یک روز سرد و گرفته در یتیمخانه وول برمیگردد. تام ریدل یازده ساله، پشت پنجره ایستاده و با چشمانی گرسنه به دنیا خیره شده. قرار است کسی از هاگوارتز بیاید؛ یک معلم پیر و ریشو به نام دامبلدور. اما درست یک روز قبلش، یک در میزند. مردی با ردایی از پوست گرگ و چشمانی به تیرگی یخ، نمایندهٔ مدرسه دورمسترانگ است. او از قدرت تام باخبر شده. او به پسرک نمیگوید که جادویش یک «هدیه» است. میگوید: «این یک سلاحه. و تو میتونی یاد بگیری چطور ازش استفاده کنی، بدون اینکه کسی بهت بگه "نه". بدون اینکه مجبور باشی پنهانش کنی.» وقتی دامبلدور فردایش میرسد، با پسری روبرو میشود که دیگر گدای تأیید نیست. تام مغرورانه میگوید: «من مدرسهٔ خودم رو انتخاب کردم، قربان. جایی که قدرتم درک بشه.» دامبلدور با نگاهی آمیخته به اندوه و وحشت، اتاق را ترک میکند، در حالی که میداند یک روح، برای همیشه راهش را به سمت تاریکیِ سازمانیافته پیدا کرده است.
۲. پرورده در آغوش تاریکی دورمسترانگ برای تام مثل یک معبد گمشده است. خبری از ریاکاری و نقاب زدن نیست. اینجا، قدرت، جاهطلبی و بقا، فضیلتهای اصلیاند. تام در درسهای هنرهای تاریک، بهترین شاگردی است که مدرسه به عمرش ندیده. استادان، که خود روزی مرگخوارانی بالقوه یا شاگردان گريندلوالد بودهاند، با تحسین به او مینگرند. او گروهی مخفی به نام «شوالیههای والپورگیس» را از میان نخبگان اروپای شرقی و اسکاندیناوی تشکیل میدهد. ایدهٔ «لرد ولدمورت» نه در خفای یک تالار اسرار، بلکه در جلسات نیمهرسمی کنار آتش و زیر شفقهای قطبی متولد میشود. او اولین هورکراکس خود را بسیار زودتر میسازد، شاید حتی با راهنمایی مخفیانهٔ یکی از اساتید تاریکاندیشش. دامبلدور فقط یک اسم در روزنامههاست. یک پیرمرد دور. هیچکس اینجا به تام ریدل نمیگوید «نه»
۳. بازگشت فاتح سالها بعد، تام ریدل به بریتانیا بازمیگردد، اما نه به عنوان یک جوان جویای کار. او حالا یک جادوگر کامل با ارتشی بینالمللی از پیروان متعصب است. مرگخواران اینبار تنها یک مشت اشرافزادهٔ بریتانیایی نیستند؛ آنها ائتلافی از جادوگران سیاه از سراسر اروپا هستند. لوسیوس مالفوی و دیگر اصیلزادگان بریتانیایی، که در دنیای اصلی ستون فقرات ارتش ولدمورت بودند، حالا فقط شاخهٔ محلی یک امپراتوری تاریکِ فراملی هستند. ترس اینبار عمیقتر است. این یک فتح خارجی است. جادوی سیاه ولدمورت، ناشناخته و بیگانه، حتی برای محفل ققنوس هم ترسناک است. دامبلدور در برابر دشمنی قرار گرفته که نه شاگرد نافرمانش، بلکه یک هیولای تماماً مستقل است که در غربت پرورده شده.
۴. پیشگویی وارونه و یک دشمنی جدید پیشگویی سیبیل تریلانی همچنان اتفاق میافتد، اما بافت آن تغییر میکند. «پسری که میتواند لرد سیاه را شکست دهد» شاید یک پاتر نباشد. چه میشود اگر در یک خانوادهٔ جادوگری در فرانسه یا بلغارستان، یا حتی یک خانوادهٔ دورگه در خود دورمسترانگ متولد شود؟ کسی که خانوادهاش «سه بار در برابر ولدمورت ایستادگی کردهاند.» در این دنیا، هری پاتر (اگر جیمز و لیلی هنوز با هم ازدواج کرده و صاحب فرزندی شده باشند) یک پسر کاملاً معمولی گریفیندوری است. بار پیشگویی بر دوش یک غریبه است. و این یعنی بزرگترین جنگ جادوگری تاریخ، یک نبرد جهانی خواهد بود، نه یک جنگ داخلی بریتانیایی. هاگوارتز، حالا یک کشور مستقلِ در محاصره است، نه یک مدرسهٔ تسخیرشده.
۵. نبرد نهایی: هاگوارتز، آخرین سنگر با فراگیر شدن جنگ جهانی جادوگری، هاگوارتز به آخرین و مهمترین پایگاه مقاومت تبدیل میشود. دامبلدور، نه فقط یک مدیر مدرسه، بلکه یک فرماندهٔ جنگی پیر است که از قلعهٔ باستانی دفاع میکند. در این سناریوی تلخ و حماسی، بزرگترین طعنه رخ میدهد: برای دفاع از بریتانیا در برابر ولدمورت خارجی و ارتش چندملیتیاش، شیر گریفیندور و مار اسلایترین مجبور به اتحاد میشوند. خانوادههایی مثل مالفوی، بلک و لسترنج، بین همکاری با یک فاتح خارجی که هویت اصیلزادگی بریتانیایی را تهدید میکند، یا دفاع از وطن در کنار مشنگزادهها و محفل ققنوس، مردد میمانند. هری پاترِ معمولی و دراکو مالفویِ وطنپرست، شاید دوشادوش هم بجنگند. نبرد هاگوارتز به یک تراژدی آزادیبخش تبدیل میشود، جایی که خط خیر و شر، از مرز خانهها عبور کرده و در قلب تکتک افراد جا خوش کرده است.
نتیجه نهایی: تام ریدل با انتخاب دورمسترانگ، به قدرتی دست یافت که در هاگوارتز هرگز نمیتوانست تصورش را بکند. او از یک دیو داخلی، به یک فاتح خارجی تبدیل شد. اما در این مسیر، او ناخواسته بزرگترین دشمن خود را خلق کرد: یک دنیای متحد. رفتن او به شرق، نه تنها او را تغییر داد، بلکه دشمنان قدیمی را وادار کرد تا برای اولین بار، انسانیت یکدیگر را ببینند. این داستان دیگر «پسری که زندگی کرد» نیست. این داستان «جهانی که تسلیم نشد» است.
چی میشد اگه هری توی فصل محفل در دادگاه بخاطر استفاده از جادو تبرئه نمیشد و از هاگوارتز اخراج میشد؟
به خاطر کمک مهم تون به من تشکر می کنم
ممنون بابت نظر
خیلی عالی بود🌷
سه تا ایده دارم:
1-چی میشد اگه اسلیترین و گریفیندور تا آخر با هم دیگه خوب میموندن؟
2-چی میشد اگه توی دعوای بین اسلیترین و گریفیندور، این گریفیندور بود که هاگوارتز رو ترک میکرد؟
3-چی میشد اگه توی مسابقات سه جادوگر سدریک زودتر از هری به جام دست میزد نه همزمان؟
ممنون بابت نظر مفیدتون
من فکر میکنم شاید مثل قبل به سمت سیاهی نره(نه اینکه لزوما به فرشته ریدل تبدیل بشه، فقط نوعش فرق کنه)، چون اسلیترین، مارزبان بودن سالازار، فهمیدن اینکه وارث اسلیترینه و تالار اسرار واقعا روش تاثیر گذاشت(و حتی نمادش(مار و جمجمه) هم از همینجا آمده)
شاید به گریندل والد شباهت بیشتری پیدا میکرد، یا حتی طرفدارش میشد!(چون آن زمان هنوز فعال بود و در دورمسترانگ محبوب)
وای فوق العاده بود عالی
ممنون
به هرحال به خاطر ایده فوقالعادهای شما بود.
خیلی ممنونم
حالا ببینم شاید ایده دیگه هم به ذهنم رسید حتما میگم این جوری دسته هم پر میشه و محتوا های با کیفیت بیشتری توش میاد
ممنون
منتظر قسمت ۹ باشید .
ببخشید بابت اینکه ۱۰ زودتر از ۹ اومد