اخیرا خیلی زیاد شده افرادی که در مقاصد مختلف، دچار ترندهای عجیب میشن و بدتر از اون، از اون ها پیروی میکنن. این پست به بررسی برخی از اون ترند ها میپردازه.
اولین قسمتی که میخوام بررسیش کنم، رمانه. امروزه خیلی از افراد رو میبینیم که دارن رمانی رو از هری پاتر مینویسن که بسیار متنوع هستن و هر بازه ی زمانی رو پوشش میدن. اما یک سری افراد به تازگی اومدن و برخی از این رمان ها رو زیر سوال بردن. برای مثال با عباراتی مثل «زیادی کلیشیه ایه» و امثال آنها اومدن و نویسنده رو دلسرد کردن. قبول دارم که بسیاری از رمان های به اصطلاح «کلیشه ای» دارای شخصیتی هستن که کامله و تصور اون دور از انتظاره.
اما با این حال، رمان نویسی که قاعده ی خشک ریاضیاتی نداره! هرکسی با توجه به دل خودش و سلایقش مینویسه. یکی میخواد شخصیتی که در موردش مینویسه، بی نقص باشه. این هیچ اشکالی نداره. ما قرار نیست رمان های افراد مختلف رو با ویکتور هوگو و ژول ورن مقایسه کنیم که. این کار درست نیست و باعث میشه نویسنده دست از نویسندگی برداره. نویسندگی یه کار یه شبه نیست و افراد کم کم توی اون مهارت به دست میارن و ارتقا پیدا میکنن.
پس ما باید توی مواجهه با این جور موارد چیکار کنیم؟ 1-به صورت خیلی دوستانه و خالی از هرگونه تحمیل حس منفی، به فرد نویسنده بفهمونیم که شخصیت یا روند داستانی که ترتیبش رو داده، کمی دور از واقعیته. 2-به نویسنده کمک کنیم بتونه مشکلات رمانش رو بفهمه و آروم آروم سطح نویسندگی خودشو ارتقا بده. 3-براش آرزوی موفقیت کنیم و بهش یادآوری کنیم که هیچ کسی قرار نیست اولین رمانش شاهکار بشه.
دومین مسئله ای میخوام در موردش صحبت کنم و به شدت منو آزار میده، ماجرای جیمز پاتر و سیریوس بلک هست. اگر یه سری به پست هایی که در مورد این شخصیت ها میسازن، زده باشین میفهمین که اون ها رو در مقام شبه قهرمان قرار میدن و کار هاشون رو توجیه میکنن. اما بیاید واقع بین باشیم:
جیمز پاتر یه قلدر بی رحم هست که برای سرگرم کردن خودش حاضره افراد مختلف رو دست بندازه و حتی برای خودش یه سوژه دائمی پیدا کرده بود! علاوه بر این یه قانون شکن تمام عیار بود و تقریبا به هیچ قوانین و نظمی پایبند نبود چون شخصیتی خیلی خودخواه و خودبرتربین داشت و بنا به خون اصیلی که داشت (هرچند که خودش به روش نمی آورد) و خاندان پر نفوذش، اعتبار زیادی کسب کرده بود و کسی زیاد نمیخواست باهاش دشمنی کنه. به همین خاطر تقریبا هیچ کسی (جز لیلی) کارهاش رو متذکر نمی شده.
قبول دارم که جیمز، یک انسان شجاع و یک پدر و همسر فوق العاده بوده اما قرار نیست برای کارهای غلطش توجیه نویسی کنیم و بخوایم اون رو یه شخصیت کامل بدونیم. شاید جیمز یکی از پر ایرادترین شخصیت های مثبت کل سری هم محسوب بشه. اما میرسیم به سیریوس بلک. این فرد نه تنها در تمام کارهای جیمز (خصوصا کارهای خلافش) بلااستثنا شریک و همدست بوده، بلکه مشخصا از جیمز هم جسورتر بوده و مشوق اصلی جیمز به حساب میاد.
همچنین نباید فراموش کنیم که سیریوس تا حد خیلی زیادی هری رو با جیمز اشتباه گرفته بود و اون رو به کارهای خطرناک و قانون شکنی هدایت میکرده. جدای از تمام این موارد، سیریوس با جن خونگیش، کریچر، هم رفتار زننده ای داشته و باعث شده که هرماینی پس از دیدن رفتار اون با کریچر، سفت و سخت تر از جنبش ت.ه.و.ع حمایت کنه. پس سیریوس حتی وضعیت بدتری نسبت به جیمز داره. (با اینکه پدرخوانده ی قابل قبولی بود. دقت کنید قابل قبول نه عالی و فوق العاده) پس انقدر از این شخصیت ها دفاع نکنید و برای رفتارشون توضیح های ماورایی جور نکنید.(لطفا)
سومین بحثی که دلم میخواد در موردش صحبت کنم، موضوع دراکو مالفوی هست (یا دریکو ملفوی). ما تقریبا هممون میدونیم که دراکو یک زندگی سختی داشته و در کتاب های آخر هم مجبور به انتخاب های خیلی سخت و دشواری شده که فشار روحی خیلی زیادی بهش وارد شده. به همین دلیل خیلی ها اومدن پشت این شخصیت و از اون یه الهه و قدیس ساختن! یادتون نره در کتاب های ابتدایی ما هممون خوی قلدری دراکو رو دیدیم (هرچند شاید بگین نتیجه تربیت خانوادگیش بوده اما خب قلدری انتخاب خودش بوده:) ) و چه شیطنت ها و خباثت هایی رو انجام میداده تا هری رو خراب کنه.
اینم خوب نیست یادتون بندازم که توی کتاب پنجم (محفل ققنوس) دراکو به طور کامل از بازگشت ولدمورت مطلع بوده (به وسیله ی پدر مرگخوارش) اما لام تا کام هیچ حرفی نزد. شاید بگین: خب اون موقع طرف ولدمورت بوده. جواب: اگر چنین حرفی قابل قبول باشه، اون وقت دراکو زمانی از ولدمورت بدش اومد که بهش یه ماموریت خیلی سخت داد (پیرو شکست پدرش) و بعدش ولدمورت ضعیف شد. پس نمیشه گفت از ولدمورت بدش میومده بلکه فقط چون دیده ضعیف شده خواست از زیر بال و پرش در بیاد (زیاد موافق این تئوری نیستم. اسلاید بعد)
به نظر من دراکو از اول هم از ولدمورت خوشش نمیومده. و بعد از شکست پدرش و دادن یه ماموریت به اون، نفرت دراکو از ولدمورت به شدت نهایی خودش میرسه اما نمیتونسته کاری بکنه و از ترسش، تمام کارهای ولدمورت رو انجام میداده. در این صورت بازم توانایی و شجاعت گفتن حقیقت رو نداشت (چه در محفل ققنوس و چه بعد از اون) بنابرین اون یه انسان با تمام نقص ها و خوبی هاش هست. پس ساخت قدیس از اون کار درستی نیست.
چرا میگم قدیس سازی؟ به این خاطر که برخی از افراد به بهانه معصومیت (نداشته ی) اون، میگن وای فلان شد وای بچه ام از دست رفت وای بهمان شد و... . به نظر من چنین افرادی صرفا به دلیل قیافه جذاب تام فلتون (بازیگر دراکو) چنین رفتاری از خودشون نشون میدن. وگرنه دراکو در بهترین حالتی که میتونیم با اون همه اشتباهش براش متصور بشیم، یه انسان عادیه و هیچ چیز خاصی نداره. (پوزش از مالفوی هد ها اما قبول کنید که حرفم درسته)
و مورد آخری که میخوام در مورد صحبت کنم برمیگرده به رونالد ویزلی. اخیرا پست هایی رو من دیدم که در اون میخواستن یکی از ویژگی های مثبت هریک از کاراکتر های هری پاتر رو ذکر کنن و به رون، ویژگی «وفاداری در هر شرایط» رو داده بودن. اما مشکلش چیه؟ 1- توی یادگاران مرگ 1، رون ، هری و هرماینی رو ترک میکنه! میدونم از تاثیرات گردنبند سالازار اسلیترینه اما خب پس چرا هرماینی ترکشون نکرد؟ چرا هری راهش رو نکشید و نرفت؟ (باقی در اسلاید بعد)
2- متوجهید که رون، صمیمی ترین دوست هری بوده؟ پس وفادار بودنش یه چیزی بوده که کاملا ازش انتظار میرفته و اصلا جزو ویژگی های مثبتش محسوب نمیشه (منظورم اینه که یه جورایی وفاداری به هری، وظیفه اش بوده چون صمیمی ترین دوست هریه! این یه چیز کاملا بدیهیه!) 3-افرادی مثل چو چانگ، دین توماس، لونا لاوگود، نویل لانگ باتم، ریموس لوپین، نیمفادورا تانکس، مینروا مک گوناگل و صد ها نفر دیگه که توی جنگ هاگوارتز حضور داشتن، وفادار نبودن؟ چی شد که فقط رون وفادار بود؟ شاید بگید که چون بیشتر مواقع کنار هری بود. خب تو مورد 2 توضیح دادم که چون صمیمی ترین دوست هریه، این چیزیه که «باید» اتفاق می افتاد. نه اینکه یه ویژگی خیلی خفن و دور از انتظار باشه
بعضیا میان میگن: لونا خیلی عجیب غریب/خاص/ منحر به فرد بود این چنین مواردی هم جای بحث داره اما تا حدی قابل قبوله. ولی به نظرم اینکه بگیم رون خیلی خفنه چون فقط وفادار مونده، یه کار اشتباهه.
نظرات بازدیدکنندگان (0)